تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره

بوسه‌ی دهم!!

سلام

« حالا ديگر مي‌خواهم تنها از تو بنويسم! از تو كه تنها همنشين شبهاي هجوم واژه و بالش شانه و بستر گرم رويايي! حالا مي‌خواهم تا مي‌توانم از تو بنويسم!به غريبه‌ها مي‌سپارم دست‌كم تا مدتي دور و برمان را خالي كنند بگذارند كمي از خودمان بگوييم، از دلمان بگوئيم! بگذارند كمي همديگر را نفس بكشيم، همديگر را زندگي كنيم… حتا اگر شده چند صباحي در گير و دار استدلال و «به نظر من» و «فكر مي‌كنم» و «از لحاظ عروض و قافيه» نباشيم! برويم و تا مي‌توانيم بي‌وزن و رديف و قافيه همديگر را دوست بداريم! براي هم ترانه بخوانيم و دربند ضعف و قدرتش نباشيم… بر شانه‌ي هم گريه كنيم و از تر شدن گونه‌هاي سرخ از سيلي‌هاي پياپي‌مان نترسيم. به جاي خواندن كتابهاي ضخيم «نقد ادبي» و «فلسفه‌ي هايدگر» براي هم «حافظ» بخوانيم و «ديوان شمس» ورق بزنيم و هر شب ، ترانه‌ي «نماز» شهيار و فريدون را گوش كنيم! به جاي صبحانه، «آيدا در آينه» را سر بكشيم و براي جشن گرفتن پانصد و بيست و پنج هزار و ششصت و چهل و هشتمين دقيقه‌ي آشنايي، عاشقانه‌هاي «حميد مصدق» را زمزمه كنيم و «اي شب از روياي تو سنگين شده»ي بانو فروغ را بلند بلند بخوانيم...»

این «بوسه‌ی اول» بود! اولین دل‌نوشته برای تو! به تاریخ سه‌شنبه 13 آبان 1382! دو سال و چند روزی می‌گذرد، اما شور از تو نوشتن، ذره‌‌ای کم نشده که هیچ، به عدد روزهای گذشته، چندین برابر شده! هنوز هم تشنه‌ی زمزمه کردن عاشقانه‌های «مصدق» با تو و در کنار تواءم! هنوز هم فکر می‌کنم باید برای دوست داشتنِ تو زبانی تازه آفرید! زبانی بی‌ایهام و پر از استعاره!  و چه خوب که تو هم دیگر، هم‌پای این عاشقانه‌هایی! چه خوب که کلامت نیز مثل نگاهت عاشقانه است!

باشد که این واژه‌بوسه‌ها تا همیشه‌ی عشق ادامه بیابد! تا من هستم و تو هستی و عشق هست! ...یادگاری برای فرداهای خوش‌رنگ دوست داشتن!

 

...و یک ترانه در ستایش انتخابت!!

 

انتخاب

 

شبو پر از شهاب کن! پر از شراب ناب کن!

میون ماه و خورشید، باز منو انتخاب کن!

 

به خواب من سر بکش! رو قفسم در بکش!

از پیله‌ تا پریدن، پروانه شو! پر بکش!

 

آینه ها رو پاک کن! تو کوچه گرد و خاک کن!

با تیغِ یه تبسم میرغضبو هلاک کن!

 

خبر بده به بارون! به ابرای آسمون!

بگو که شاعر تو زده رو دست مجنون!

 

بگو که پر کشیده! از قفسش پریده!

بگو که همراه تو به آسمون رسیده!

 

بزن به سیم آخر! به جاده‌های خطر!

از این جا تا همیشه با من بیا همسفر!

××

چشم سحر رو خواب کن! ستاره رو جواب کن!!

بانوی نور وُ مهتاب، باز منو انتخاب کن!!

 

ح.ع

 

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:19 | یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 •

آغاز یک گزاره!

 

سلام!

...

«گزاره» امتداد وبلاگ (می بوسمت ای ماه!) است! کوچیدنم از پرشین بلاگ به سبب امکانات خوب اینجاست و نام تازه‌ی وبلاگ،«گزاره»، پیشنهاد بزرگ‌ آموزگارِ ترانه، ایرج جنتی‌عطایی که بزرگوارانه نخستین پیام را بر نخستین مطلب این وبلاگ نوشتند. در ابتدا نام «Memoir» را انتخاب کرده بودم که معانی مختلفش را دوست می‌دارم. این نام بر پیشانی وبلاگ ماند و «گزاره» نیز اسم فارسی وبلاگ شد.

از سر گرفتن وبلاگ‌نویسی آن هم پس از تمام حرف و حدیث‌های پیش آمده تنها می‌تواند حاصل سماجت و لجاجت و... البته وسوسه‌ی آزمودن امکانات جالب بلاگفا باشد!

چشم به راه دوستان همیشگیم هستم و می دانم اینجا هم از الطاف (!!) دشمنان هرگز ندیده و نشناخته بی‌بهره نخواهم ماند. گرچه پیامهای دوستان پس از تایید بر صفحه‌ی پیامها ظاهر خواهد شد و تمام پیامهای بی‌نام و نشانی که حاوی توهین به هر فرد و تفکری باشد راهی به بخش پیامها نخواهد یافت.

امیدوارم این آغاز، آغازِ دوستی‌های تازه و احترام به شعر و شعور انسانی باشد!

و یک ترانه برای آغاز!

 

تفسیر تو

 

بی معجزه‌ی دیدار، لبخند شکوفا نیست

زخمِ تن خواهش را، جز بوسه مداوا نیست

 

دیباچه‌ی آرامش بی نام تو مخدوش است

رویای تمام شب، یک ثانیه آغوش است

 

با تو ابدی بودن، فرجام شکیبایی‌ست!

گل‌خنده‌ی تو شرحی بر واژه‌ی «زیبایی» ست!

 

تفسیرِ تو مشکل نیست! تو ساده‌تر از نوری!

پیچیده ولی ممکن! نزدیک من وُ دوری!

 

تو سهمِ من از رویا! تو سهمِ من از روزی!

خورشیدِ نگاهت را بر ثانیه می‌دوزی!

 

بی معجزه‌ی دیدار، لبخند شکوفا نیست

زخمِ تن خواهش را، جز بوسه مداوا نیست

 

ح.ع

برای عسل‌ترین حادثه‌ی زندگیم!

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 13:22 | دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 •