تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره
<آزادی زیباترین گزاره‌ی گفتمان انسانی‌ست>

 

هفت خوانِ رسیدن به تو دارد هفتاد خوان می‌شود نازنینم! اما باکی نیست! «سیاوش» نیستم اما از آتشی که در پس آن گلستان بوسه‌های تو باشد، می‌گذرم! از سر می‌گذرانم سختی شکافتن کوه‌ را به تیشه‌ی واژه‌گان، چرا که شکیبایی را از تو آموخته‌ام و ایمان به زلالی آینه‌ها را نیز! به امید حرارت دلپذیر دستهای توست که سرمای دوزخ‌وار این زمستان خاکستری را تاب می‌آورم و به انتظار بهار دلچسبِ در کنار تو نفس کشیدن می‌نشینم!

و نمی‌ترسم از طعنه و کنایه‌ی دیگرانی که با ذره‌بین‌های عینکشان و عینکهای ذره‌بینی‌شان تمام قدم‌ها و رقم‌های ما را می‌پایند، به جستجوی لغزشی، تا بر دار ملامتان بیاویزند! من شاعرم وَ نمی‌هراسم از متهم شدن به جرم احساس! از تکثیر گل‌های سرخ و نرگس در اتاق کوچک تو که تمام دنیای من است! نمی‌ترسم از قدم برداشتن به اجبار، چرا که عشق تو را میعادگاه عقل و عشق می‌دانم و انتخابی بزنگاه! از همین است که تمام جبرهای دنیا را برای دست یافتن به اختیارِ بوئیدن تو تاب می‌آورم!

فرصتی که مهربانانه دادی و رخصت نگاهت را از من نگیر! چون همیشه‌ی این سالهای غریب، این ماه‌ها و روزهای دلهره و دل‌واپسی، صبور باش! صبور باش و طاقت بیار! زمستان روزی پایان می‌‌گیرد...طاقت بیار! که نزدیک است بهار!!

 

 

به تویی که صبوریت رازِ روئینه‌گی من است!

 

طاقت بیار!

 

تا تموم شه غم و رنج انتظار

تا به گل بشینه تقویم بهار

تا همیشه رد شدن از این حصار

نازنین! طاقت بیار!

 

تا شکوفایی هر غنچه‌ی سیب

تا رهایی از شبای پرفریب

ابرکم باشُ به خاک من ببار!

نازنین! طاقت بیار!

 

تا هم‌آغوشی رویا و حقیقت

تا حلول ساده‌ی یه خواب راحت

توی قلبت بذر امیدُ بکار!

نازنین! طاقت بیار!

 

تا بتونیم من و تو به باور هم برسیم

تا از این زخم بزرگ به فتح مرهم برسیم

یه کمی دندون روی جیگر بذار!

نازنین! طاقت بیار!

نازنین! طاقت بیار!

 

ح.ع

 

پ.ن: این ترانه تلاشی است برای رسیدن به لحنی موسیقیایی تر! به سادگی سیال واژه ها!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 0:8  توسط حسن علیشیری  | 

 

سلام

این روزها از در و دیوار خبر مرگ می‌بارد! از پرپر زدن جوانان این مرز و بوم در آتش نابخردی و سهل‌انگاری ادامه‌دارِ خواب‌آلوده‌گانِ همیشه‌ی تاریخ گرفته تا درگذشت هنرمندان و صاحبان‌فکر و اندیشه‌ای همچون آتشی و ممیز و نوذری و … اهل مرثیه‌ و مدیحه‌سرایی نیستم و از سوی دیگر شناختی آنچنان که باید از این زنده‌یادان ندارم تا بیشتر در پیوند با آنها بنویسم، تنها تسلیتی و حرفی تکراری که در زنده بودن قدر بزرگانمان را بدانیم…

«حکمِ» مسعود‌ خان کیمیایی را هم به اتفاق دوستان دیدیم، به قول یکی از رفقا هر بار به امید اینکه این بار شاید کیمیایی فیلم خوبی ساخته باشد به سینما می‌رویم و مایوس‌تر از دفعات پیش بیرون می‌آئیم! این بار هم فیلم او چنگی به دل نمی‌زد، گرچه از فاجعه‌ی «سربازان جمعه» بهتر بود و به جز برخی داستانهای فرعی بی‌ربط، خط داستانی مشخص‌تری داشت. شاید در فرصتی دیگر بیشتر در مورد «حکم» و ترانه‌ش که از یغما گلرویی است و رضا یزدانی آن را اجرا کرده بنویسم.

ترانه‌ای را که خواهید خواند مدتها پیش نوشته‌ام. شاید چیزی حدود یک سال پیش!

 

شب حوصله می‌سوزد،
وقتی که تو در خوابی،
ظلمت همه‌ی دنیاست،
وقتی تو نمی‌تابی ...

ایرج جنتی عطایی

 

 

زیبای در بستر

 

زیبایِ در بستر، آرامش خفته!

ای راز باران را با چشم من گفته!

 

تو شورِ جاویدی، هم رازِ خورشیدی

بر سایه‌ی قلبم پیوسته تابیدی

 

با تو مُهیا شد مهمانی بوسه

آغوش گرم تو پایانِ هر پرسه

 

وقتی تو در خوابی ظلمت فراگیر است

آزادی لبخند در بند زنجیر است

وقتی تو در خوابی شب رنگ کابوس است

این شاعر تنها از واژه مایوس است

 

چشمان خود بگشا! من را تماشا کن!

بر پهنه‌ی بستر، دوباره غوغا کن!

 

نزدیک رویا باش! در این سکوت سرد

تا پر شود خانه از بوسه‌ای شب‌گرد

 

با من خودی‌تر باش! حالا که بیداری

حالا که بر لبهام شکوفه می‌کاری!

 

وقتی تو در خوابی ظلمت فراگیر است

آزادی لبخند در بند زنجیر است

وقتی تو در خوابی شب رنگ کابوس است

این شاعر تنها از واژه مایوس است

 

ح.ع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:15  توسط حسن علیشیری  | 

...

«صبور خوب خانگی، شریک ضجه‌های من

خنده‌ی خسته بودنم، زنگ خطر نمی‌شود

حادثه‌ی یکی شدن، حادثه‌یی ساده نبود

مرد تو جز تو از کسی‌، زیر و زبر نمی‌شود»

...

شهیار قنبری

دریا در من- ص 101

 

نه! خسته که نه! وقتی تو باشی خسته‌گی را در این خانه راهی نیست! ...اما دلگیرم! دلگیر از تکرار بی‌حاصل و مدام «خواهش می‌کنم اگر می‌شود...» و «می‌شود لطف کنید...» و «اگر ایرادی ندارد...» دلگیرم! دلتنگم! کاش یکی پیدا شود به این آقایان بگوید به خدا ما از دنیای گل و بلبل شما، از سرزمینی که لطف کرده‌اید و برای ما ساخته‌اید، تنها یک چاردیواریِ ساده و سقفی مشترک و اندکی آرامش و خیالِ  راحت می‌خواهیم تا بر سفره‌ی «نان و غزلمان» بنشینیم و بغض‌ها و خنده‌هایمان را با هم مزمزه کنیم! یکی پیدا شود به این آقایان بگوید که از تعریف زندگی -همان که «نان، آزادی، ایمان، فرهنگ و دوست داشتن!»* بود- تنها برایمان همین دوست داشتن  مانده است! دست کم این یکی را نگیرید!...

... هنوز امیدوارم اما! چرا که تو را دارم! چرا که با منی و گرمای دستهایت و عطر خوشبوی نفسهایت اینجاست! همین‌هاست که به من جرات جنگیدن و نای نفس کشیدن در این هوای آلوده را می‌دهد! همین قطره‌های اشک نشسته بر چشمانت است که وادارم می‌کند به ایستادن و از پانیفتادن! که برای تو جز خنده را نخواسته و نخواهم خواست! ...

صبوریت را می‌ستایم! که مانده‌ای و با بلاتکلیفی‌ها و سرگشته‌گی‌های من می‌سازی! که در دل می‌سوزی و بر چهره لبخند داری! که طعنه و زخم‌زبان می‌شنوی و با واژه‌های عاشقانه نوازشم می‌کنی! بزرگواریت را می‌ستایم و جز این واژه‌بوسه‌های حقیر پیشکشی برای صبوریت ندارم!

بمان تا بمانم و بجنگم! تا بمانیم و بجنگیم! که می‌دانم تو هم چون من ایمان داری به سپید بودن پایان این شبهای سیاه! به فرداهای روشنی که در انتظار خنده‌های دلنشین تو و ترانه‌های عاشقانه‌ی منند! به جاده‌های سرسبزی که قدم‌های در کنار هم ما را انتظار می‌کشند!

باز هم می‌گویم! باش تا باشم و عاشقی کنم! باشم و شاعری کنم!

به امید طلوع عاشقانه‌ی تو در این همه‌ شبانه‌ی بی‌خوابی و تنهایی!

 

«اشاره کن که بشکفم، حتا در این یخ‌بسته‌گی!

در این ترانه‌سوزی و در این غزل‌شکسته‌گی!

طلوع کن! طلوع کن! در این ستاره‌مُرده‌گی!

که از تو تازه‌ می‌شود، این خلوتِ سرخورده‌گی!

طلوع کن! طلوع کن! که بودنم تازه کنی!

دست مرا بگیری و با بوسه اندازه کنی!

 

طلوع کن!

طلوع کن!

...»

ایرج جنتی‌عطایی

مرا به خانه‌ام ببر- ص 239

 

 

* نقل قولی از دکتر ‌شریعتی

 

 

یک ترانه‌ی دیگر! باز هم برای تو!

 

 

تعبیرِ رویا

 

سرسبزترین شادی، دیرینه و نایابی!

وقتی همه تاریکن، بر ثانیه می‌تابی!

 

تو شکل معمایی، بی‌پاسخ و پیچیده

می‌شه که به تو دل داد، آسوده و نادیده

 

می‌شه که سحر با تو، هم‌صحبت شب باشه

یا خسته‌ترین عاشق، زانو نزنه، پا شه!

 

«هر لحظه‌ی آغوشت، به عطر تب آغشته است!

تو مثل شرابی تُرد، من از نفست سرمست!

تو فرصت تکراری، وقتی که زمان تنگه

وقتی که نگاه من با عقربه می جنگه»

 

تعبیر یه رویایی، زیبایی و دور از دست

باید که به تو دل داد، باید که به تو پیوست

 

بارونِ گل و لبخند از چشم تو می‌باره

هر بوسه‌ی تو شعری تو باغچه می‌کاره

 

دیرینه و نایابی، سرسبزترین شادی!

دنیا پُرِ لبخنده، با تو، پُرِ آزادی!

 

«هر لحظه‌ی آغوشت، به عطر تب آغشته است!

تو مثل شرابی تُرد، من از نفست سرمست!

تو فرصت تکراری، وقتی که زمان تنگه

وقتی که نگاه من با عقربه می جنگه»

 

ح.ع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:45  توسط حسن علیشیری  | 

 

خوابم یا بیدارم؟! تو با منی! با من!

هم‌راه و همسایه نزدیک‌تر از پیرهن!

باور کنم یا نه، هُرم نفسهاتُ؟!

ایثارِ تن‌سوزِ نجیبِ دستاتُ؟!

 

راستی! خدا کند خواب نباشد بودنت، با من بودنت! گرچه از زیباترین خوابهای من نیز زیباتر است! قبول کن! برای کسی که از دور دیدن تو را در رویاهای هزاره‌ها نیز نمی‌دیده‌است، سخت است باور لمس دست‌هایت! سخت است اطمینان از رویا نبودنِ هُرم نفسهایت! آنقدر سخت که برای بیانش چاره‌ای جز دست به دامن ترانه شدن، باقی نمی‌ماند! ... و آنگاه ایرج که آقای ترانه‌هاست سخن می‌گوید:

 

خوابم یا بیدارم؟! لمس تنت خواب نیست!

این روشنی از توست! بگو از آفتاب نیست!

بگو که بیدارم! بگو که رویا نیست!

بگو که بعد از این، جدایی با ما نیست!!*

 

* ایرج جنتی عطایی

«مرا به خانه‌ام ببر»- ص198

 

 

سپاسگزارم از تمام دوستانی که در طی همین روزهای آغازین کار این وبلاگ برایم پیام گذاشتند و نظر دادند و در وبلاگهایشان به این «گزاره»ی نو اشاره‌ای کردند!

دوست عزیزم آرش افشار، ترانه‌سرا، آهنگساز و خواننده‌ی خوبی است که کارهایش را بسیار دوست دارم. پیشتر در لینکدونی وبلاگ، لینک سرود سپیده را که شعری از یغماست و آرش آن را خوانده قرار داده‌ام. او قصد دارد کارهای خود را در وب‌سایتش منتشر کند. یکی از این کارها «اسب منو رها کنید» نام دارد که شما را به شنیدن آن دعوت می‌کنم. می‌توانید نظراتتان را هم برایش بنویسید! کار مشترکی را هم در دست تهیه داریم به نام «همه‌مون باز سرِ کاریم!!» که ترانه‌اش را من گفته‌ام و زحمت ملودی و اجرایش را آرش کشیده است. به محض آماده شدن، لینک این ترانه را هم در وبلاگ قرار خواهم داد.

و یک ترانه:

 

 

تلبیس

 

در اوج قله‌ی  باور

نشسته جغدِ بی‌بالی!

به تقدیسِ خطا رفتند

غزل‌گویان پوشالی!

 

به تلبیسِ سپاه شر

درون جامه‌ی «ایمان»

و استهزای «آزادی»

به نام انتشارِ نان!

 

که یاوه قدر می‌بیند

به هنگام سکوت ما!

سیاهی طبل می‌کوبد

به سورِ کشتنِ رویا!

 

تمام اعتبارِ روز

خراجِ این شب یلداست!

سکوتی تا ابد محتوم

نصیب قوم بی‌فرداست!

 

صلیبِ هم‌صدایی را

به دوشِ واژه باید برد!

برای یک نفس «بودن»

هزاران بار باید مُرد!

**

به آئینه نگاهی کن!

نجات ما در «انسان» است!

برای رَستن از این بند

«شکستن» اولین خوان است!

 

ح.ع

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 13:8  توسط حسن علیشیری  | 

 

پیشکش خنده هایت...

 

 

1)

تو که می‌خندی،

نبض‌ترانه تندتر می‌زند!

نفس می‌گیرد واژه از تبسمت!

تو که می‌خندی

بال پروانه می‌بارد بر دفترم انگار!

..

ای کاش می‌شد

تمام ترانه‌ها را

بر ملودیِ خنده‌های تو نوشت!!!

 

2)

این که می‌گویم: دوستت دارم!

و هر روز تکرارش می‌کنم؛

از سرِ عادت نیست!

می‌ترسم –چون دیگران-

عادت کنم به نگفتنش!!

 

3)

نام تو

نام کوچک رویاهای من است!

و امضای ترانه هایم!

 

4)

به جستجوی اتفاقند

در شعرهایم!

نمی‌دانند اتفاق تویی

که شعر می‌افتد!!

 

ح.ع

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 19:30  توسط حسن علیشیری  |