...تو را ندیدن دشوارتر از آنی بود که تصور میکردم! حس نفستنگی و بغضی مخفی در واژههای بیرمق و صدایی گرفته، کوچکترین عوارض دور بودن از توست. که دوریت «آزمون تلخ زندهبهگوریست» و مجال با تو بودن «بیرحمانه اندک»! از همین است که با تو بودن را ،هر چند اندک، لحظهبهلحظه زندگی میکنم و عطر بودنت را نفس میکشم. و قانعم به همین دقایق کوتاه، چرا که جهنم بیتو بودن را تجربه کردهام! و میستیزم برای هرچه بیشتر با تو بودن و زیر یک سقف نفس کشیدن.
و همسقفی با تو، تازه آغاز قصههای تازهی عاشقانه و ترانههای دیگرگونهی همراهی است. جلدی دیگر بر رمانی که مدتهاست آغاز شده، از همان زمانی که عاشقت بودم و نمیدانستی، از زمانی که میدانستی و نبودی...مثل همیشه و هنوز، گذشته و آینده اعتراف می کنم! به عشق! به ربودن ترانه از صدای خندههایت! پس بخند تا ترانه هم رنگ شادی بگیرد!
اعتراف
ميخوام اعتراف کنم!
من عاشق تو بودم!
واسه تو از آسمون
ستاره ميربودم!
مي خوام اعتراف کنم!
فاصله رو شکستم
راه عبور تو رو
از شهر غصه بستم
آره اقرار میکنم به سرقت طرح چشات
به ربودن ترانه از صداي خندههات
مينويسم و پاي حرفامو امضا ميکنم
من خودم بساط اعداممو بر پا ميکنم
مي خوام اعتراف کنم!
من عاشق تو بودم!
هميشه بياجازه
اسم تو رو سرودم!
مي خوام اعتراف کنم!
به لذت بوئيدنت!
لرزش دست و دلم
تو لحظهي رسيدنت!
مي خوام اعتراف کنم!
تا دستامو ببندي!
تو چشام زل بزني
به سادگيم بخندي!
آره اقرار میکنم به سرقت طرح چشات
به ربودن ترانه از صداي خندههات
مينويسم و پاي حرفامو امضا ميکنم
من خودم بساط اعداممو بر پا ميکنم
ح.ع

«اون درخت سربلندِ پرغرور
که سرش داره به خورشید میرسه منم! منم!
اون درخت تنسپرده به تبر،
که واسه پرندهها دلواپسه منم! منم!
من صدای سبز خاکِ سربیام،
صدایی که خنجرش رو به خداس!
صدایی که توی بهت شب دشت،
نعرهیی نیست، ولی اوج یک صداس!»
ایرج جنتیعطایی
امروز، نوزدهم دیماه، سالروز تولد ایرج جنتیعطایی است. بارها نوشتهام و گفتهام که او را «بزرگ آموزگار» ترانه می دانم. بسیاری در پیدا و نهان از اینگونه خطاب کردن ایشان خرده گرفتهاند. بیپرده بگویم در جامعهای که هر موسپید کردهی بیکارنامهای را «استاد» مینامند و به اسم هر تازه به دوران رسیدهای لقبی میبندند، چیزی جز «آموزگاری» را شایسته نام و کارنامه و استادی ایشان نمیدانم. چرا که چندین نسل از او و ترانههایش درس عشق و آزادی و آزاداندیشی گرفتهاند. من و دیگر همنسلانی که دغدغهی ترانه و ترانهسرایی داریم بیش از هر کس دیگر از او آموختهایم. اگر حتا ساعتی شنوندهی صحبتهای او باشید درخواهید یافت در پس تمام این ترانههای ماندگار و سترگ، مردی ایستاده که علاوه بر دانش و تجربه و شاعرانگی فراوان، یک «انسان» است! انسانی که دلنگران «روح و جان» هموطنان خویش و همهی انسانهاست. ایرج را همچون آموزگار کلاس اول ابتداییام- کسی که به من خواندن و نوشتن آموخت- و بیاغراق بیش از او- دوست میدارم چرا که ترانه نوشتن را از او آموختهام، گرچه هرگز شاگرد خوبی نبودهام!
سال گذشته بخت با من یار شد و عهدهدار انجام بخشهایی از گفتوگویی شدم که یغما با ایرج جنتیعطایی داشت و در کتاب «مرا به خانهام ببر!» به چاپ رسید. بخشهایی که قرار بود به مباحث تخصصی ترانه و تئاتر پرداخته شود. برای هر پرسش پاسخی روان و بههنگام در چنته داشتند و چقدر حسرت خوردم از پرسشهایی که آنروزها علیرغم مطالعهی فراوان به ذهنمان نرسید و از آن بیشتر یکی از نوارهای مصاحبه که به علت کیفیت بسیار پایین ضبط قابل پیاده شدن نبود و از دست رفت.
در فرصتی دیگر بیشتر از این کتاب و نقاط قوت و کاستیهایش خواهم نوشت. در باب رسمالخط گفتوگو و ترانهها، غلطهای تایپی و ...تنها اینجا به این نکته بسنده میکنم که این کتاب را هدیهای میدانم از سوی یغما گلرویی-که یک سال تمام شبانهروز برای این کتاب زحمت کشید- و تمام جوانانِ اهلِ ترانه، به مردی که قلمش را و شعرش را هرگز به شبپرستان نفروخته است و هر روز به فکر تازه شدن در اندیشه و واژه است.
تولدشان را تبریک میگویم و برای ایشان و همچنین دیگر بزرگان ترانه که مدیون شاعرانگیشان هستیم، شهیار قنبری، اردلان سرفراز، زویا زاکاریان و...آرزوی سلامتی و پایداری دارم.
از طرف دوست خوبم،علی احمدی و تمام کسانی که با ترانهی ایرج زندگی کردهاند این ترانه را به آقای ترانهها «ایرج جنتیعطایی» تقدیم میکنم:
هیچکس جنس تو نیست
که همیشه عاشقی
همپناهِ گلِ سرخ
همرفیق رازقی
هیچکس مثل تو نیست
نگران این فلات
این زمین یخزده
این کویر ظلمات
حیف از سینهی باغ
داغ گل رفت به باد
کاش خاک مهربان
گلسرخی میداد
کاش روی تن ما
زخم فاصله نبود
بال پروانهی تو
قسمت شعله نبود
از تب واژه بگو!
رازِ این آینه چیست؟!
تو شبیهِ همهکس
هیچکس شکل تو نیست!
ای سکوت و فریاد!
ای خراب و آباد!
سایهی سبز شما
بر سر ترانه باد!
علی احمدی
گاه نوشت(وبلاگ) ایرج جنتی عطایی
این ترانه را یک بار میثم یوسفی عزیز لطف کرد و در وبلاگش قرار داد. بعضی دوستان هم در انجمن ترانه آن را شنیدهاند. بازانتشارش در اینجا بیشتر از این جهت است که نظرات دیگر دوستان را بخوانم و بدانم!
##
##
خرماپزون
همه به فکرِ نونن! کسي به فکر ما نيس!
خرماپزونه انگار، کسي تو کوچهها نيس
شبِ سپيده مُرده، ستارهها را خورده
به جاش رو خاکِ زمين، نئون بالا آورده
تراکمِ عفونت، راهِ گلوشُ بسته
حضرت شب انگاري از خون کوچه مسته
با خنجري تو دستش، تلوتلو ميخوره
هي عربده ميکشه، ترانه سرميبره
**
اونورِ شهر يه صحنه، که بي ستاره مونده
شعلهي آزارِ شب، ديواراشُ سوزونده
همه بليط خريدن، شايد که پرده واشه
شايد که نور فانوس، نور ستاره باشه
مليجکاي دربار، مشغولِ لودهبازي
داروغه و ميرغضب، گرمِ ستاره سازي
از پولک و ابريشم مي خوان ردا بسازن
اونُ رو شونههاي خواجهي قصر بندازن
ميخوان با نور پيهسوز، صحنه رُ روشن کنن
لباس آدماي شريفُُ بر تن کنن
حالا بايد بخونه، از پشتِ پرده شحنه
لب بزنه ستاره، قر بده روي صحنه
مردم ماتِ قصه به صحنه چشم ميدوزن
اونا که رنگِ روزَن، تو تنهايي ميسوزن
**
حضرت شب هنوزم تو کوچهها ميغُره
ماهُ فلک ميکنه، روشني سر ميبره!
همه به فکرِ نونن! کسي به فکر ما نيس!
خرماپزونه انگار، کسي تو کوچهها نيس!
ح.ع
سلام
نمیدانم تازگیها به سایت ایرج جنتیعطایی سر زدهاید یا نه، با زحمتهایی که پویان عزیز کشیده است مجموعهای کامل از ترانهها، نمایشنامهها و دیگر آثار آقای ترانهها بوجود آمده است. به تازگی هم ارغوان عزیز تمام ترانههای ایرج جان را به صورت wallpaper طراحی کرده و که در بخش ترانههای سایت قابل دسترسی است.
همچنین می توانید یادداشتها و ترانههای تازهی ایشان را در بخش گاهنوشتها –که در واقع وبلاگ رسمی ایشان است- بخوانید و نظر بدهید. با عضویت در Mailing list سایت- که فرم عضویتش در همان ابتدای ورود به سایت در اختیارتان قرار میگیرد- میتوانید از به روز شدن بخش گاهنوشتها باخبر شوید.
یاران ایرج جنتیعطایی هم نشریهی الکترونیکی را منتشر می کنند که «گل سرخ ترانه» نام دارد. قرار است در این نشریه یاران ایرج از ترانهها و دیگر آثار او بنویسند. در شمارهی صفر این نشریه دوستان ترانهسرایم علی احمدی، اسد وجودی، سعید کریمی و خانم نیلوفر لاریپور مطالبی را در مورد ایرج نوشتهاند. انتشار این نشریه را تبریک میگویم و امیدوارم از چارچوب مدحها و ستایشهای رایج فراتر رود و به کشف زاویههای پنهان کار این ترانهسرای بزرگ و دیگر ترانه سرایان جدی این مرز و بوم بپردازد.
خبر دیگر اینکه دوست خوبم احسان سلطانی، دوباره نوشتن در باب ترانه را در وبلاگ تازهاش- ترانه نوین- از سرگرفته و در اولین مطلبش ترانهی «آی مردُم! مردَم!» شهیار قنبری را با تمام حواشیاش نقد و تحلیل کرده است. گرچه انتقاداتی به شیوهی نقد و برخی دیدگاههای او دارم، تلاشش را در نقد ترانه-که کاری تازه است و سابقهی چندانی ندارد- میستایم و برایش آرزوی موفقیت دارم.
...
...
چند سال پیش نوشته بودم:
میبوسمت ای ماه!
ای شادیِ دلخواه!
میبوسمت همبغض!
همگریه! ای همراه!
...
و باز هم برای تو که ماه این شبستان سحرندیدهای!
غزلترين حادثه
دوباره شاعرم کن! غزلترين حادثه!
از پشت هر نگاهت ترانه سر ميرسه!
شکوفه بارون کنُ نبض صدامُ بگير
نفس بده به واژه به لحظههاي اسير
تا کِي رو خوابِ پرواز طرح قفس ميکشي
بالِ پريدنم باش، تا اهلِ شعرم بشي
«نترس از اين سياهي، خودت چراغِ راهي!
من جرات پلنگم، تا تو شبيهِ ماهي!»
عسلترين حادثه، دوباره باورم کن
از بوتهي شکفتن بچين وُ پرپرم کن
رو قلهي ترانهم فقط اگه تو باشي
اگه رو بذر واژه عطر صدا بپاشي
«نترس از اين سياهي، خودت چراغِ راهي!
من جرات پلنگم، تا تو شبيهِ ماهي!»
ح.ع