تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره
<آزادی زیباترین گزاره‌ی گفتمان انسانی‌ست>

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز!

(حافظ)

 

دیگر نگرانی ندارم! نیمی از خوان‌ها طی شده‌اند و نشانی از عشق من بر دست تو نشسته است. حالا دیگر می‌توانیم بی‌هراس غریبه‌های آشنا و آشنایان غریب دستادست هم تمامی کوچه‌های دنیا را پیاده طی کنیم و به ریش هر چه غصه‌ی رفته و اندوه هنوز نیامده بخندیم. چرا که به عشق و بوسه و روشنی روئینه‌تنیم! حالا دیگر رویای هم‌سقفی و هم‌راهی همیشگی دور و عجیب نیست. راحت‌تر می‌توانیم برای روزهای آفتابی آینده خواب‌های مشترک ببینیم…امروز صبح گوینده‌ی رادیو می‌گفت: «یک ساعت هوای آفتابی خاطره‌ی یک ماه بارانی را از خاطر می‌برد»…و ما اکنون در روزهای آفتابی هستیم و سعی می‌کنیم خاطرات روزهای ابری و بارانی را از یاد ببریم و تا می‌توانیم در دلمان آفتاب ذخیره کنیم برای پاییزهایی که چه بخواهیم و چه نخواهیم هر از گاهی سر می‌رسند، هر چند دعا و آرزویمان کمتر و کوتاه‌تر بودنشان است.

ما پیمان بسته‌ایم به هم‌راهی و هم‌دمی در لحظات شادی و غم، در سلامت و بیماری، در دارایی و نداری، در خوشی و ناخوشی…پیمان بسته‌ایم به یکی شدن در عین حفظ شخصیت و استقلال فردی! پیمان بسته‌ایم به «ما» شدن و انسان ماندن!

سرخوشانه‌تر از همیشه «گزاره» را به روز می‌کنم و سپاسگزار تمامی دوستانی هستم که در روزهای گذشته هم‌راه من و «روشنک» جان بودند و تبریک‌بارانمان کردند! به ویژه خواهر عزیزم «ارغوان» جان که پیش از آنکه فرصت آنلاین شدن پیدا کنم وبلاگ مشترکشان با روشنک را با تبریک‌نامه‌ای به روز کرد.

 

 

برای خورشید زندگیم!

 

 

مث خورشید

 

یه نگاه روشن، یه دل بی‌واهمه

واسه دوست داشتنِ تو، چه چیزایی لازمه!!

 

یه سبد واژه‌ی نو، یه زبونِ تازه

نازنین خواستن تو، آدمو می‌سازه

 

«پرِ دیدن می‌شم، وقتی تو رد می‌شی

با شبِ آغوشم، وقتی هم‌قد می‌شی»

 

آخرِ همراهی، اولِ هر خوابی

تو مث خورشیدی، تا ابد می‌تابی

 

یک گل نادیده، از نگات روئیده

نفسات شیرینه، عطر بوسه می‌ده

 

«نباید از تو گذشت، یا تو رو ساده نوشت

باید از پل نگات پا گذاشت توی بهشت»

 

ح.ع

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:11  توسط حسن علیشیری  | 

 

اردی‌بهشت با تو طعم ترانه دارد

در کنج چشمهایت خورشید خانه دارد

 

عجیب نیست؟! با آنکه سالهاست ترانه می‌نویسم و هر از گاهی شعری و نقدی...همه جا، به ویژه در این دنیای مجازی مرا با عاشقانه‌هایم برا ی تو می‌شناسند! تمام خوانندگان وبلاگم چه در گذشته و چه امروز نوشته‌هایی که برای تو نوشته‌ام را می‌خوانند و مرا با آنها به خاطر می‌آورند. گویی ترانه و شعر و هر آن‌چه می‌نویسم بی گفتن از تو چیزی کم دارد. تنها نوشته‌هایم این‌گونه نیستند. من هم بدون تو چیزی فراتر از یک همراه و دوست و معشوق کم دارم. من با تو شاعر می‌شوم. کنارِ بودنِ تو می‌بالم و کامل می‌شوم. از همین روست که سالروز میلادت برایم هزار و یک معنی دارد.

برای من که آدم خاطره‌بازی هستم و حتا افتادن یک برگ از درخت احساسات نوستالژیک را در من زنده می‌کند، اردی‌بهشت بهترین‌ و زیباترین ماه سال است. تمام سالهای گذشته این‌گونه بوده و در آینده نیز بی‌تردید خواهد بود. ماهی که در آن میلاد تو را جشن می‌گیریم و چشم انتظار رویدادهای شیرین زندگی می‌مانیم... و اردی‌بهشت امسال روزهای خاطره انگیزتری هم در پیش دارد!

روشنی کوچک شب‌های بی ماه من! روشنکم! تولدت مبارک! یادت نره...

 

My love is a red red rose! 

A Red, Red Rose

  

Oh my luve is like a red, red rose,

That's newly sprung in June:

Oh my luve is like the melodie,

That's sweetly play'd in tune.

 

As fair art thou, my bonie lass,

So deep in luve am I;

And I will luve thee still, my dear,

Till a' the seas gang dry.

 

Till a' the seas gang dry, my dear,

And the rocks melt wi' the sun;

And I will luve thee still, my dear,

While the sands o' life shall run.

 

And fare thee weel, my only luve!

And fare thee weel a while!

And I will come again, my luve,

Tho' it were ten thousand mile!

 

Robert Burns. 1759–1796

 

گل سرخٍ سرخ!

 

آه! عشق من چونان گل سرخِ سرخی است

که به تازگی در بهار شکفته

آه! عشق من چونان نغمه‌ای است

که به شیرینی در آهنگی موزون نواخته

 

بدان پایه که تو زیبایی، دخترک خوب‌چهره‌!

در عشق تو ثابت قدمم

و دوستت خواهم داشت، محبوب من!

تا آن دم که تمام دریاها خشک شوند

 

تا تمام دریاها خشک شوند، محبوب من!

و صخره‌ها با خورشید ذوب شوند

و هنوز دوستت خواهم داشت، محبوب من!

تا دمی که شن‌های ساعت زندگی روان باشند

 

و بدرودت خواهم گفت، تنها عشق من!

و تنها برای اندکی بدرودت خواهم گفت!

و دوباره باز خواهم گشت، عشق من!

هزاران فرسنگ فاصله اگر باشد!

 

رابرت بِرنز (1796-1759)

برگردان: حسن علیشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:56  توسط حسن علیشیری  | 

 

این ترانه بیش از حد ساده و معمولی‌ست. چیزی شبیه گفت و گوهای روزمره‌. بعضی قافیه‌ها تکراری است و تلاشی برای متفاوت جلوه دادن فضای ترانه انجام نداده‌ام. اما دوستش دارم چون تمام حرف‌های روزگار من است و منتشر کردنش در اینجا مثل اعتراف پس از شکنجه است و سطل آبی که پس از آن بر سر متهم می‌ریزند...شاید روزی برسد که بتوانم شادتر و عمیق‌تر و ...بنویسم.

 

 

ترانه‌ای برای دلتنگی‌های انگار تمام نشدنیِ من و تو!

 

بی حوصله!

 

حوصله‌مو نداری، دلت ازم گرفته

غمگین و بی‌صدایی، تمام طول هفته

 

خواب منو می‌بینی، اما برات کابوسه

هیچی برات تازه نیست، نه شعر من، نه بوسه

 

خسته‌ای از سکوتم، از خنده‌ی اجباری

همینه چشمات خیسه، همینه بی‌قراری

 

لبای تو می‌خنده، اما نگات غم داره

ابرای کل دنیا ته چشات می‌باره

 

«می‌دونم و می‌فهمم، می‌بینم و می‌سوزم

لبهای واژه‌هامو با نخ غم می‌دوزم»

 

کاشکی تو وقت غصه همسفرت می‌شدم

تو زخم من می‌شدی من سپرت می‌شدم

 

وقتی دلت می‌گرفت حرفاتو می‌شنفتم

تو هر سطر ترانه بغض تو رو می‌گفتم

 

کاشکی همیشه عشقو از تو صدام بخونی

لایق دستات بشم، هم‌بغض من بمونی

 

کلید تنهاییات بگو کجاست عزیزم؟!

کجا باید دلم رو به پای تو بریزم؟

 

«می‌دونی و می‌فهمی، می‌بینی و می‌سوزی

لبهای واژه‌هاتو با نخ غم می‌دوزی»

 

ح.ع

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:8  توسط حسن علیشیری  |