دفتر من در وسط
باد ورق میزند
برگی از آن میکند
نام تو در باغها
ورد زبان میشود...
چه smsهای شوم و بدخبری در راهند:
عمران صلاحی، شاعر، ترانهسرا و طنز پرداز بزرگ درگذشت!
...

مثل موجی سد شکن بودم
ساحلم بودی مرا آرام کردی
عاصی و آسیمهسر بودم
با نگاهت وحشیام را رام کردی
...
دلم هوای باران کرده، هوای زیر باران با تو قدم زدن، هوای چتر نداشتن و دویدن و خیسِ خیس هی عطسه زدن و تب کردن. درست است! حالا هم تب کردهام، تب کردهام و انگار دست تو در دست من مانده، انگار هزار شب با هم زیر باران قدم زدهایم و این سرمای لعنتی از تنم بیرون نمیرود. درونم آلاسکا شده و بیرونم استوا! چرا همیشه بین دو نقطهی زمین این همه فاصله است؟ چرا همیشه این همه فاصله در من جا میشود؟ چرا یادم نمیآید اسم دبیر ادبیات دوم دبیرستانمان که آن همه دوستش میداشتم چه بود؟ چرا دو ماه است حتا یک ترانهی کامل هم ننوشتهام؟ چرا سقف این اتاق این همه سفید است؟ چرا سردم است؟ چرا تو نیستی؟! این همه هذیانِ تبآلود کجای مغزم انباشته شده بود که اینگونه سرریز کرده است؟ چرا چراهای ذهنم تمام نمیشود؟ کدام چرای آغازین مرا به چراگاهِ این همه بی چرا و چاره برد که به این چارسوی بی چراغ رسیدم؟ ...دلم برای میثم تنگ شده، او هم بهترین ترانههایش را به هنگام تب و هذیان میگوید، اگر اینجا بود حتما میتوانست هذیانهایم را به یک ترانهی محشر تبدیل کند. آنوقت میشد تمام خیابان ولیعصر را از انقلاب تا ونک پیاده رفت و یک صدا و بیخیال آواز خواند...
دلم هوای زمستان برفی سینما فلسطین کرده... میآیی صبح کلهی سحر برویم زیر برف صف بایستیم و بلیط جشنواره بخریم؟ باور کن جیبهای کاپشنم به اندازهی دستهای تو هم جا دارد! «کافه گودو» هم نزدیک است، نخواستی میرویم «کافه نادری» قهوهی تلخ میخوریم...اما نه! میدانم دود سیگار جماعت روشنفکر روزنامهخوان اذیتت میکند...
دلم برایت تنگ شده، خندهدار نیست؟ همین چند دقیقهی پیش با هم صحبت کردیم، گرفته بودی اما حالم را پرسیدی، دو روز است همدیگر را ندیدهایم اما من دلم برایت تنگ شده. دل من برایت تنگ شده. تنگ شده دل من برایت. شده برایت تنگ دل من. با هر نحو و ترتیبی، بی هر وزن و آهنگی. بی که با تو باشم، با توام و بی تو با تو بودن را شعر میکنم. شعری به رنگ دیروزهایمان، به رنگ دیوانهگی! بیا باز هم دیوانهگی کنیم. خسته شدهام از این همه سر به زیری و یک جا نشستن. بیا نخواهیم مثل همه شویم. بخوریم، بخوابیم و به رویاهامان تخفیف دهیم. تو را به خدا بیا دیوانهگی کنیم!
امروز وقتی به کانتر وبلاگ سر زدم تا تعداد بازدیدکنندگان و سایتهایی که از آن به اینجا رسیدهاند را چک کنم، متوجه نکتهی جالبی شدم. در دو ماه گذشته دستکم روزی سه چهار نفر از سایت گوگل و با جستجوی نام «غزل حشمت» به این وبلاگ رسیدهاند! یادم آمد چند پست پیش به هنگام غر زدن در باب کانال ایران موزیک نوشته بودم: «ايران موزيک و لب زدنهاي غزل حشمت و ...» تصمیم گرفتم همینجا از تمام بزرگوارانی که در پی یافتن عکس و مطلبی در بارهی غزل حشمت و چه میدانم هدیه تهرانی و نیکی کریمی و محمدرضا گلزار و بنیامین و ...پا به این وبلاگ میگذارند عذرخواهی کنم. بیربطی مطالب وبلاگم را به بزرگی خودتان و گوگل (که گویا امروز تولد هشت سالگیاست) ببخشید.

جلال نازنینم، موجی در اهالی وبلاگستان انداخته که بیا و ببین! همه شروع کردهاند به نوشتن فهرست افتخاراتشان. من هم برای عقب نماندن از جماعت مفتخران و پیوستن به تالار افتخارات وبلاگستان افتخاراتم را در اینجا لیست کردهام. باشد برای ثبت در تاریخ! (تازه بر خلاف خیلی از بچهها بیشتر افتخارات من واقعیاند)
§ تولد در بیمارستانی که میگویند بچهی دوم جمشید مشایخی هم در آن دنیا آمده
§ مسلط به زبان فارسی دری، انگلیسی میانه و گذراندن نه واحد زبان فرانسه بدون حتا حفظ کردن یک کلمه!
§ سرودن اولین شعر بیوزن و قافیه در سن سه سالهگی و ملقب شدن به لقب «رویایی» توسط اهالی فامیل (در حالی که هیچ کدامشان یداله رویایی را نمیشناختند)
§ خوانندهی پیگیر و مداوم مجلهی «کیهان بچهها» از سن 6 سالهگی (آن هم وقتی قیمتش 2 تومان بود و قدم به پنجرهی دکهی روزنامهفروشی نمیرسید)
§ کلاس اول که بودم یک هفتهای تمام کتاب فارسی را خواندم.
§ برندهی جایزهی اول داستاننویسی منطقه در کلاس سوم (با داستانی که مادرم نوشته بود و تازه خودش هم آن را از جای دیگر خوانده بود)
§ آغاز فعالیت مطبوعاتی با انتشار روزنامهدیواری در کلاس چهارم دبستان و همزمان با آن کشف این نکتهی تاریخی که تاریخ ادبیات ایران به جز حافظ و سعدی شاعری به نام سهراب سپهری هم دارد.
§ سوار شدن در اولین اتوبوس ولوو شرکت اتوبوسرانی کرج و اقدام به پریدن جهت گرفتن دستگیرههایی که برای مسافران سرپایی گذاشته بودند.
§ حضور در پنج دقیقهی آخر فینال دسته دوی نوجوانان کرج در بازی که به خاطر استفادهی حریف از یارِ جازده سه-هیچ به نفع ما تمام شد.
§ اجرای سرود انقلابی «جان مریم» به همراه گروه کُر در کلاس پرورشی سوم راهنمایی و فهماندن این نکته به معلم پرورشی که این سرود را جلال آلاحمد برای یکی از مبارزان شهید سروده است!!
§ پیدا کردن فیلم کنسرتی که در آن ابی و داریوش باهم «نون و پنیر و سبزی» را خوانده بودند با کیفیت آینه!
§ صعود به دور دوم مسابقات فوتبال دبیرستانمان با تیم «رجایی بشکیتاش» و حذف سربلندانه با نتیجهی شش به یک در مسابقهی یک هشتم نهایی
§ حضور به عنوان دروازهبان در مسابقات سال بعد و خوردن گل از وسط زمین با شوت رفیقم «یاسر روستایی» و دادن این افتخار به او که ده سال پیاپی از این گل به عنوان بهترین گل زندگیش نام ببرد.
§ سرِ کار گذاشتن دبیر کامپیوتر دبیرستان با یکی کردن رنگ فونت و زمینه در زمان برنامهنویسی با Qbasic و بیش از 5 بار تعطیل کردن کلاس
§ مناظره با حاج آقا حسینی دبیر دینی سال سوم در باب اینکه رستم و سهراب و فردوسی شاهپرست و طاغوتی نبودهاند چون اصلا سنشان به این حرفها قد نمیداده.
§ جیم شدن از کلاس برای کمک به آقای نادری در بوفهی مدرسه جهت درست کردن ساندویچ و گرفتن یک ساندویچ مجانی در هر زنگ تفریح
§ قبول شدن در رشتهی ادبیات انگلیسی دانشگاه آزاد کرج وقتی هنوز خیابوناش خاکی بود و سه بار درگیری با آقای خدری.(عظمت این افتخار را تنها بچههای دانشگاه آزاد کرج درک میکنند!)
§ کسب نمرهی شانزده در درس زبانشناسی2 در کلاس دکتر لاچینی.
§ علاقهمند به بازیهای دستهجمعی مثل فوتبال، والیبال، بیلیارد و شرکت در جلسات انجمن ترانه!
§ یک بار در انجمن ترانه خودِ «ژینای» ترانهی «ژینا گل من» شادمهر عقیلی را از دور دیدهام.
§ انتشار یک مجموعه ترانه که حمید حسنپور آن را در وبلاگش معرفی کرده.
§ ترجمهی کتاب «خاطرات آدم و حوا» مارک تواین و از آن مهم تر اینکه کتاب را قبل از چاپ جلال سمیعی خوانده است.
§ سه-چهار بار شرکت در جلسات مجلهی اینترنتی هفت سنگ در «دیدنیها» و پیچاندن چتر کاغذی کوپ دلقک حمید حسنپور
§ اولین نفری بودم که برای بوقی جان (مهدی مولایی-سردبیر هفت سنگ) کتاب امضا کردم.
§ هر وقت «محمدعلی بهمنی» را میبینم با من روبوسی میکند اما اسمم هیچ وقت یادش نیست.
§ وقتی میخواستم کتاب «آدم و حوا» را به عنوان کشف خودم به «عمران صلاحی» معرفی کنم، گفت که سالها پیش این کتاب را خوانده و همیشه آرزو داشته کسی ترجمهاش کند.
§ بعد از جشن دنیای تصویر متوجه شدم «پرویز پرستویی» ماشینش را جلوی ماشین ما پارک کرده.
§ خانهی ما با خانهی «احمد شاملو» دقیقا 25 کیلومتر و سی و چهار قدم فاصله دارد.
§ در آنتراکت بین کنسرت به یاد بم محمدرضا شجریان گزارشگر با دوستم «محمود نوربخش» مصاحبه کرده است.
§ یک بار «سیاوش قمیشی» به موبایلم زنگ زد تا شمارهی تلفن یکی از دوستانم را بگیرد.
§ وقتی هنوز سیامک بهرامپرور نایلون صندلیهای ماشینش را نکنده بود سوار ماشینش شدم.
§ یک بار روی یکی از مطالب وبلاگ سابقم 85 نفر کامنت گذاشتند.
§ عرض ارادات به همراه سلام نظامی در هنگام ورود «مونیکا بلوچی» به هر سکانس فیلمهایش
§ پس از تلاشی چهار ساله موفق شدم «یغما گلرویی» را راضی کنم آخر سطرهای ترانههایش علامت تعجب نگذارد!!!
§ ...
قابل ذکر است افتخارات من هم مثل افتخارات جلال قابل آپ دیت و آپ گرید شدن است و مورد حمایت قانون کپیرایت میباشد.
§ راستی برای اولین بار در عمرم در این مطلب از فعل میباشد استفاده کردم.