تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره
<آزادی زیباترین گزاره‌ی گفتمان انسانی‌ست>
 

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک... (ا.بامداد)

سال بد همچنان ادامه دارد...

«ناصر عبدالهی» درگذشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:33  توسط حسن علیشیری  | 

اين ترانه به همراه تمامي ترانه‌هاي عاشقانه‌اي که سروده‌ام و خواهم سرود تقديم مي‌شود به همسرم! همراه تک تک لحظه‌هايم: «روشنک»...که دوست داشتنش اوج آزادي و رهايي است!


آهنگ، تنظیم و اجرا: کیوان
ترانه: حسن علیشیری

کی می‌گه زندون بده؟!

 

منُ تا سلول انفرادی دلت ببر

غُل و زنجیر بزن به دست و پام

واسه جرم محرز عاشق شدن

بخششی به جز تبسم نمی‌خوام

 

جیره‌ام یه جرعه از نگاه توست

شمع زندون روی مثل ماه توست

منُ زندونی بکن! حبس ابد!

زندونی عاشق بی‌گناه توست

 

«کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!

کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده!»

 

همه‌ی ترس من از روز بد رهائیه

تیر آخر خلاص بریدن و جدائیه

منو از خودت نرون نگو که سرنوشتمه

منو زندونی بکن زندون تو بهشتمه

 

«کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!

کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده!»

 

انگاری توی قفس ترانه خوش‌صداتره!

شاپرک نمی‌خواد از رو شونه‌ی گل بپره

پا به زنجیر تو بودن واسه من آزادیه!

حبسیِ عشق تو بودن دیگه اوج شادیه!

 

 

چند نکته در پيوند با «کي مي‌گه زندون بده؟!»:

 

«کيوان رجبي» را چند سالي‌ست که مي‌شناسم. اول به عنوان يک دوست و بعد يک آهنگساز و خواننده‌ي خوب. پيش از اين ترانه، بر روي چند تا از ترانه‌هايم براي خودش و دوست خوب ديگرم «مرتضي مصدق» آهنگ ساخته بود. کار آلبومش بعد از سه سال تمام شده و حتا مجوزهايش را هم گرفته بود که شبي با من تماس گرفت و ايده‌ي ترانه‌اي با مضمون «يک زندان عاشقانه‌ي دلپذير!!» را مطرح کرد. ملودي‌اش را ساخته بود و تکه‌ي «کي مي‌گه زندون بده» را هم بر آن سوار کرده بود. براي باقي ملودي ترانه نوشتم و حاصل کار چيزي است که مي‌شنويد. در تيتراژ کليپ اسم هر دوي ما به عنوان ترانه‌سرا درج شده... «کيوان» مي گويد اين اشتباه تدوين‌گر کليپ بوده و قصد داشته تنها نام من در کليپ درج شود. اما از نظر من تفاوتي ندارد. ايده‌ي اين ترانه تاثير بسيار زيادي در متفاوت بودنش دارد...

و اما مضمون ترانه! در تمام مدت سرايش ترانه آنچه بيش از همه فکرم را مشغول کرده بود پارادوکسي‌ است که بين محتواي اين ترانه و باور من وجود دارد. من هم مثل بسياراني ديگر به اين شعر «ه.ا.سايه» اعتقاد دارم که: «عشق شادي‌ست! عشق، آزادي‌ست!» هرگز طرفدار نگاه مازوخيستي به عشق نيز نبوده‌ام.  نگاهي از آن دست که پيشينيان ما در عاشقانه‌هايشان داشته‌اند. از اين رو سعي کردم بر بار کنايي ترانه اضافه کنم وگرنه برهمه‌گان واضح و مبرهن است که «توي قفس ترانه خوش‌صدا نيست»!! اصرار زيادي هم داشتم که ترانه- با وجود اين که از زندان سخن مي‌گويد- با قافيه‌هاي تکراري اما بسيار زيباي «آزادي» و «شادي» به پايان برسد.

و سرانجام اين‌که‌ زندان، از هر نوع و اندازه، بد است! مگر زماني که آزادي جعلي و دروغي و بي‌بويي از عشق باشد:

زندون يعنی آزادی پشت ميله اسيره
طراوت ترانه کنج قفس می‌ميره
زندون يعنی لباي تا به هميشه دوخته
همون لحظه که شاعر ترانه‌شو فروخته
زندون يعني قسط وام، فکر اجاره‌خونه
زندون همون جائيه که آدم وا مي‌مونه

...

(ح.ع)

 

پ.ن: گمان مي‌کنم ديگر همه از مشکلي که براي ناصر عبدالهي پيش آمده باخبر باشند. متاسفانه خبرهاي خوبي از حال او شنیده نمی شود. در مورد علت بيماري‌اش هر کسي چيزي مي‌گويد. شايعه فراوان است. اما آنچه اهميت دارد جان اين هنرمند است که اميدوارم از اين شرايط مهلک سالم به در آيد. او دو سال پيش چند ترانه‌ي من را خواند و ضبط آزمايشي کرد. بعدها به دليل مشکلي که با آهنگسازِ کارها، مهدي عندليبي، پيدا کرد اين چند ترانه بي‌سرانجام ماند و به ضبط نهايي نرسيد. شايد با بعضي رفتارهاي شخصي‌اش مشکل داشته باشم- که دارم! – شايد برخي از آثارش را نپسندم، با اين‌همه صدايش را دوست دارم و به عنوان يک همکار برايش از صميم قلب آرزوي سلامتي مي‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:55  توسط حسن علیشیری  | 

گریزی نیست از این عصیان

که من عاصی‌تر از پیشم

درونم نعش یک مرده‌ست

و من درگیر تفتیشم

 

سکوت من از انکار است

نگاهم پرده‌ای از شک

از آئینه گریزی نیست

از این تنهاترین شکلک

 

نمی‌خواهم، نمی‌بینم

تمام فعلها منفی است

گذشته قاب بی‌تصویر

ترانه حرف بی‌حرفی است

 

زمان غرق فراموشی

و شب بی‌ماه و فانوس است

به رویا اعتمادی نیست

که آن هم رنگ کابوس است

 

رسیده وقت یک فریاد

برای ختم صبر من

شکستن، کندن و کندن

برای نبش قبر من

 

گریزی نیست از این عصیان

که من شاکی تر از پیشم

درونم نعش یک مرده است

و من درگیر تفتیشم

 

ح.ع


یکشنبه ۵ آذر ساعت ۸ صبح!

دیگر تمام شد...

بابک بیات درگذشت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:53  توسط حسن علیشیری  |