آهنگ، تنظیم و اجرا: کیوان
ترانه: حسن علیشیری
کی میگه زندون بده؟!
منُ تا سلول انفرادی دلت ببر
غُل و زنجیر بزن به دست و پام
واسه جرم محرز عاشق شدن
بخششی به جز تبسم نمیخوام
جیرهام یه جرعه از نگاه توست
شمع زندون روی مثل ماه توست
منُ زندونی بکن! حبس ابد!
زندونی عاشق بیگناه توست
«کی میگه زندون بده؟! کی میگه زندون بده؟!
وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!
کی میگه زندون بده؟! کی میگه زندون بده؟!
وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده!»
همهی ترس من از روز بد رهائیه
تیر آخر خلاص بریدن و جدائیه
منو از خودت نرون نگو که سرنوشتمه
منو زندونی بکن زندون تو بهشتمه
«کی میگه زندون بده؟! کی میگه زندون بده؟!
وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!
کی میگه زندون بده؟! کی میگه زندون بده؟!
وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده!»
انگاری توی قفس ترانه خوشصداتره!
شاپرک نمیخواد از رو شونهی گل بپره
پا به زنجیر تو بودن واسه من آزادیه!
حبسیِ عشق تو بودن دیگه اوج شادیه!
چند نکته در پيوند با «کي ميگه زندون بده؟!»:
«کيوان رجبي» را چند ساليست که ميشناسم. اول به عنوان يک دوست و بعد يک آهنگساز و خوانندهي خوب. پيش از اين ترانه، بر روي چند تا از ترانههايم براي خودش و دوست خوب ديگرم «مرتضي مصدق» آهنگ ساخته بود. کار آلبومش بعد از سه سال تمام شده و حتا مجوزهايش را هم گرفته بود که شبي با من تماس گرفت و ايدهي ترانهاي با مضمون «يک زندان عاشقانهي دلپذير!!» را مطرح کرد. ملودياش را ساخته بود و تکهي «کي ميگه زندون بده» را هم بر آن سوار کرده بود. براي باقي ملودي ترانه نوشتم و حاصل کار چيزي است که ميشنويد. در تيتراژ کليپ اسم هر دوي ما به عنوان ترانهسرا درج شده... «کيوان» مي گويد اين اشتباه تدوينگر کليپ بوده و قصد داشته تنها نام من در کليپ درج شود. اما از نظر من تفاوتي ندارد. ايدهي اين ترانه تاثير بسيار زيادي در متفاوت بودنش دارد...
و اما مضمون ترانه! در تمام مدت سرايش ترانه آنچه بيش از همه فکرم را مشغول کرده بود پارادوکسي است که بين محتواي اين ترانه و باور من وجود دارد. من هم مثل بسياراني ديگر به اين شعر «ه.ا.سايه» اعتقاد دارم که: «عشق شاديست! عشق، آزاديست!» هرگز طرفدار نگاه مازوخيستي به عشق نيز نبودهام. نگاهي از آن دست که پيشينيان ما در عاشقانههايشان داشتهاند. از اين رو سعي کردم بر بار کنايي ترانه اضافه کنم وگرنه برهمهگان واضح و مبرهن است که «توي قفس ترانه خوشصدا نيست»!! اصرار زيادي هم داشتم که ترانه- با وجود اين که از زندان سخن ميگويد- با قافيههاي تکراري اما بسيار زيباي «آزادي» و «شادي» به پايان برسد.
و سرانجام اينکه زندان، از هر نوع و اندازه، بد است! مگر زماني که آزادي جعلي و دروغي و بيبويي از عشق باشد:
زندون يعنی آزادی پشت ميله اسيره
طراوت ترانه کنج قفس میميره
زندون يعنی لباي تا به هميشه دوخته
همون لحظه که شاعر ترانهشو فروخته
زندون يعني قسط وام، فکر اجارهخونه
زندون همون جائيه که آدم وا ميمونه
...
(ح.ع)
گریزی نیست از این عصیان
که من عاصیتر از پیشم
درونم نعش یک مردهست
و من درگیر تفتیشم
سکوت من از انکار است
نگاهم پردهای از شک
از آئینه گریزی نیست
از این تنهاترین شکلک
نمیخواهم، نمیبینم
تمام فعلها منفی است
گذشته قاب بیتصویر
ترانه حرف بیحرفی است
زمان غرق فراموشی
و شب بیماه و فانوس است
به رویا اعتمادی نیست
که آن هم رنگ کابوس است
رسیده وقت یک فریاد
برای ختم صبر من
شکستن، کندن و کندن
برای نبش قبر من
گریزی نیست از این عصیان
که من شاکی تر از پیشم
درونم نعش یک مرده است
و من درگیر تفتیشم
ح.ع
یکشنبه ۵ آذر ساعت ۸ صبح!
دیگر تمام شد...