تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره
<آزادی زیباترین گزاره‌ی گفتمان انسانی‌ست>

ای بزرگ موندنی!

ایرج نازنین!

می‌دانم سوگ‌وارانه به سال‌روز میلادتان رسیده‌اید...

شادباش مرا بپذیرید...

19 دی ماه هر سال برای کارورزان ترانه روز پاسداشت مردی است که به سنت‌های استوار ادبیات این مرز و بوم تکیه دارد و به سوی آینده‌ی آن می‌نگرد

 

...

از واژه‌هایت این کویر

هم‌رنگ دریا می‌شود

ترانه‌گی گل می‌کند

تاریخ زیبا می‌شود

...

 

با عشق و احترام

حسن علیشیری

 

پ.ن:

سایتهای طلایه دار و گل سرخ ترانه نیز در جشن میلاد ایرج جنتی عطایی به روزند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:52  توسط حسن علیشیری  | 

هیچ قاره‌ی جدیدی

ارزش کشف شدن را ندارد

و هیچ سرزمینی

ارزش فتح شدن را!

اگر پای عشقی در میان نباشد!

*

هنگامی که پای در رکاب فتح تو می‌کردم

سرِ پر شوری بودم و دلی پر نعره

اینک آرامشی هستم که شعر می‌بافد و

سکوتی که جز به تلنگر بوسه‌ها نمی‌شکند!

مگر نه اینکه تمامی جنگ‌جویان جهان

تنها در بستر عشق

زره از تن در می‌آورند و همچون کودکان

بهانه‌ی «کمی بیشتر» می‌گیرند؟!

*

که من کاشف جغرافیای پیکرت بودم

پیش از آنکه حتا بادِ هرزه‌

به معصیت نوازشش اندیشیده باشد!

 

ح.ع

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:34  توسط حسن علیشیری  | 

بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.

 

بالاخره دامنه‌ی «بازی یلدا»، با چند روز تاخیر، به این گوشه‌ی وبلاگستان هم رسید و یه با معرفت پیدا شد که منو دعوت کنه به افشای رازهای مگو! پس قبل از هر چیز ممنونم از میثم یوسفی که منو با جهان اطرافم آشتی داد! و اما اعترافات پنج‌گانه‌ی من:

1- وقتی پنج-شش ساله بودم، عشقم تماشای تیتراژ اول برنامه کودک ساعت 5 و اخبار ساعت 7 تلویزیون بود. (همون که می‌گفت: انجز وحده) چونه‌مو رو میز تلویزیون می‎ذاشتم و با ریتم آهنگ سرمو تکون می‌دادم. موقع شروع برنامه کودک هم دستامو پشتم می‌گرفتم و مثل همون بچه‌ی تو تیتراژ عرض اتاقو قدم رو می‌رفتم تا اون پرنده بیاد و پرده‌ کنار بره و کارتون شروع بشه. از کارتون‌های شبکه یک عاشق «همینه» (پت و مت) و از کارتونهای شبکه دو عاشق «بامزی» بودم.

2- از هشت ساله‌گی عینک می‌زنم و تا حدی به عینکم وابسته هستم که تا حالا چند بار باهاش رفتم زیر دوش حموم و تا شیشه‌هاش بخار نگرفته متوجه حضورش نشدم. در ضمن به دلیل آستیگماتیسم بالا از سربازی معاف شدم!

3- یک ترم تمام سر کلاس «رمان 2» - که درمورد رمان "Mayor of Casterbridge" توماس هاردی بود- بدون اینکه حتا یه سطر از رمانو خونده باشم تو جلسات بحث و بررسی شرکت می‌کردم! البته خانومای کلاس لطف می‌کردن تو چند دقیقه فصل مورد بحثو برام تعریف می‌کردن. (ناگفته نماند که بعدا برای امتحان پایان ترم مجبور شدم کل رمانو بخونم)

4- تا اواسط دوران دبیرستان، تو چند تا تیم فوتبال نوجوانان و جوانان کرج و تهران به صورت حرفه‌ای فوتبال بازی می‌کردم. وقتی بزرگتر شدم و علاقه‌م به هنر و ادبیات و...بیشتر شد فهمیدم نمی‌شه هم فوتبالیست بود هم شاعر! هنوزم، با وجود علاقه به فوتبال، معتقدم شرط اول فوتبالیست حرفه‌ای شدن لمپن بودن، یا دست کم کنار اومدن با این جماعته!

5- آشنایی من با روشنک (همسرم) از طریق سینما بود. اولین بار با او که دوست صمیمیِ همسر بهترین دوستم است (چه پیچیده) در سینما آشنا شدم و تمام راه تا کرج رو در مورد فیلم‌های مورد علاقه‌مون صحبت کردیم. از اون روز چند سالی می‌گذره اما هنوزم بهترین تفریح ما فیلم دیدنه. (راستی کسی دی وی دیِ "Volver" آلمودوار رو نداره؟!)

 

حرف نگفته و راز مگو زیاده. اما چون قراره فقط 5 مورد رو بنویسیم از بقیه‌ش فاکتور می‌گیرم. (راستی گفتم فاکتور یاد دوران دبیرستان افتادم! من چهار سال تمام تو دبیرستان رشته‌ی ریاضی فیزیک خوندم و آخرش با وجود قبول شدن تو مهندسی صنایع آزاد اصفهان، تو دانشگاه «زبان و ادبیات انگلیسی» رو انتخاب کردم! تو کنکور ارشد هم با رتبه‌ی 95 حتا مجاز به انتخاب رشته نشدم!)

برای ادامه‌ی بازی دعوت می‌کنم از «روشنک و ارغوان»، «سیامک بهرام‌پرور»، «گلاره بانو»، «فرهاد صفریان»، «سعید کریمی» و «آرش افشار» که تا دیر نشده شروع به اعتراف و شفاف سازی کنند. (ببخشید 6 تا شد!)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 14:12  توسط حسن علیشیری  | 

«انکحت...» عشق را و تمام بهار را!
«زوجت...» سيب را و درخت انار را!

«متعت...» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گيلاسهای آتشی آبدار را !

«هذا موکلی...»: غزلم دف گرفت و گفت.
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را!

«يک جلد...» آيه آيه قرآن! تو سوره‌ای !
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را!

«يک آينه...» به گردن من هست...دست توست٬
دستی که پاک مي‌کند از آن غبار را

« يک جفت شمعدان...»؟! نه عزيزم! دوچشم توست
که بر دريده پرده شبهای تار را!

مهريه‌ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمه‌ی آبشار را!

«ده شرط ضمن...» ده؟!...نه! بگوييد صد!...هزار!
با بوسه مهر مي‌کنم آن صد هزار را!

ليلی تويی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را!

اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌کنم
خانم! شکسته‌ای عطش روزه‌دار را!

«سیامک بهرام‌پرور»

از کتاب «عطر تند نارنج»

 

خودمانیم! هیچ فکرش را می‌کردی نخستین روز زمستان، نوروز زندگی‌مان شود؟! فکرش را می‌کردی از پس شب یلدا، صبح با هم بودن ابدی‌مان بدمد؟! فکرش را می‌کردی «تنهایی سرسخت زمستون»* تمام شود و «بهار دلنشین همراهی» سر برسد؟! آه که چقدر گرم و دلپذیر است سرمای این زمستان! حالا که تو هستی و گامی دیگر به سوی هم‌سقفی جاودانه برداشته‌ایم.

بی‌گمان خوانندگان قدیمی و همراهان نزدیک این وبلاگ، و وبلاگ پیشینم، نیز شریک شادی ما هستند. چرا که با بغض‌های  دیرین من به بغض نشستند و دلداریم دادند. بگذریم از آن معدود دوستان بی‌نام و نشانمان که هنوز نمی‌دانم چرا با ما غریبه‌گی می‌کنند. شک ندارم اگر روزی کنارمان بنشینند و گپی بزنیم خواهند فهمید اختلافات میان ما تا چه حد کم‌اهمیت و پیش پا افتاده است. پس رفاقت و هم‌دلی را عشق است!

از آن هفت خانِ به ظاهر عبور ناپذیر تنها یکی دو خان باقی مانده. آن را هم به یاری خدا و دستان گرمی‌بخش تو سپری خواهیم کرد. به امید آن روز!

 

* گمت کردم تو چین دامن شب

تو اون پس‌کوچه‌های گنگ و بی‌لب

گمت کردم من امشب زیر بارون

تو تنهایی سرسخت زمستون

«ح.ع»

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 12:37  توسط حسن علیشیری  |