هنوزم باورش سخته
هنوزم واژه بیتابه
همین که زیر یک سقفیم
واسه من مثل یک خوابه
هنوزم اول هر صبح
نگاهت تازگی داره
پر از شوره، پر از شعره
شبیه وقت دیداره
«همینه عاشقت هستم!
همینه بی تو میمیرم
همینه که نفسهامو
من از چشم تو میگیرم»
هنوزم مثل دیروزم
هنوزم لحظه تبداره
نمیفهمه تو اینجایی
نمیدونه تو رو داره!
هنوزم مثل دیروزی
پر از شرمی نجیبانه
هنوزم با تو یکرنگم
تو رو میخوام رفیقانه!
«همینه عاشقت هستم!
همینه بی تو میمیرم
همینه که نفسهامو
من از چشم تو میگیرم»
ح.ع
پ.ن: این ترانه خیلی زودتر از چیزی که تصورش را می کردم بر ملودی زیبای بابک زرین نشست و به زودی آن را با صدای امیر فاتحی خواهیم شنید.
(مقدمه)
در زندگی چیزهایی هست که حال آدم را خوب میکند. یا حال آدم را بد میکند! (در خیلی از موارد جملهی دوم برای حالت اول نیز کاربرد دارد) این چیزها لزوماً خیلی بزرگ و خارق العاده ای نیستند. گاهی وقتها یک فنجان چای داغ ، مطالعهی مجلهای که دوستش دارید، تماشای یک فیلم قدیمی یا چند دقیقه گپ زدن با یک دوست خوب همان کاری را میکند که هزار جور داروی روانگردان و شادیبخش نمیتواند انجام دهد. هدف این نوشتهها حرف زدن دربارهی همین «دلخوشیهای کوچک» است. «کوچک» از این نظر که بیشک در زندگی همهی ما دلخوشیهای بزرگتری همچون همسر و دوست و خانواده و... هستند که بخش بزرگی از زندگیمان را مدیون آنها هستیم و ...یا دلخوشیهای بزرگ دیگری که بخشی از کار و فعالیت حرفهای ما هستند و بسیارانی از آنها با خبرند. پس شروع می کنیم. همهی شما نیز به میهمانی دلخوشیهای کوچک دعوتید. این یک بازی وبلاگی نیست پس نیازی به دعوت و محدود بودن به چند مورد مشخص ندارد. فقط قرار است من و شاید یکی دو نفر از دوستانم از دلخوشیهای کوچکمان بنویسیم. اين نوشتهها که بيشک به دليل ماهيتشان به «من-نامه» تبديل ميشوند فقط براي آشنايي بيشتر خودمان با خودمان است. وگرنه اينکه بدانيم کي چي دوست دارد يا ندارد به چه درد ما ميخورد؟!!
1) سینما
سینما برای من یک دلخوشی کوچک است. نه حرفهام سينماست و نه منتقد سينمايي هستم اما عاشقانه فيلم ديدن و سينما رفتن را دوست دارم. ايدههايي زيادي براي فيلمنامه نوشتن داشتم و دارم که هميشه به دليل تنبلي مفرط فراموش شدهاند. به شکل وحشتناکي ترجمهي فيلمنامه را دوست دارم و ميدانم بالاخره روزي مجموعهاي از ترجمهي فيلمنامههايي که دوستشان دارم و هنوز ترجمه نشدهاند را منتشر ميکنم. بين خودمان بماند، فقط به عشق اينکه روزي رمان و فيلمنامه ترجمه کنم کتاب «خاطرات آدم و حوا»ي مارک تواين را ترجمه و چاپ کردم.
زماني که دانشجو ي دانشگاه آزاد کرج بوديم گاهي همراه دوستان فاصلهي دانشگاه تا فلکهي اول گوهردشت را پياده گز ميکرديم. نرسيده به فلکه تنها سينماي به نسبت قابل تحمل کرج، سينما ساويز، قرار دارد. از همان بالا که تابلوي سينما ديده ميشد همهگي به نشانهي احترام سلام نظامي ميداديم!! چون به قول آرش داشتيم به معبد نزديک ميشديم! اينها را نوشتم تا بگويم گذشته از عشق فيلم ديدن، خودِ سالن سينما هم برايم احترام برانگيز است و بخش عمدهاي از خاطرات خوبم با همسر گرامي –به ويژه پيش از آنکه همسر گرامي بنده بشوند- به سينما رفتن و در صف جشنواره ايستادن و...بر ميگردد. الان هم بهترين جاي خانه برايم کاناپهي روبروي سينماي خانگي کوچمان است! جايي که ميتوانيم با خيال راحت بنشينيم و شاهکاري سينمايي را تماشا کنيم.
در مورد «جنون روزنامه و مجله خواندن» بعدها بيشتر خواهم نوشت اما بخشي از اين جنون به سينما بر ميگردد. مجلهي «فيلم»، «دنياي تصوير» و «فيلمنگار» که بخشي از خوراک ماهانه است! تقريبا تمام سايتهاي فارسي سينماي را ميخوانم و به IMDB بيشتر از ميل باکسم سر ميزنم.
از بين ابر مردان سينما عاشق کيشلوفسکي، تورناتوره و وودي آلن هستم. بازيهاي آلپاچينو را ميپرستم و رابرت دونيرو و مارلون براندوي فقيد را دوست دارم. در مورد نسوان سينما هم که اگر چيزي بگويم توضيح واضحات است و تکرار مکررات!!
فارغ از اداهاي روشنفکري، در سينماي ايران هم کارگردانان و بازيگران زيادي هستندکه کارهايشان را دوست دارم و دنبال ميکنم. بيشتر از همه داريوش مهرجويي! در ردههاي بعدي بهرام بيضايي، بهروز افخمي، ابراهيم حاتميکيا و... خسرو شکيبايي بازيگر محبوب دوران نوجوانيم بود و عزتاله انتظامي و پرويز خان پرستويي محبوب اينروزها.
جالب اينجاست که بسياري از دوستان نزديکم نيز به جنون سينما مبتلا هستند: علي الوندي، آرش، يغما، آيدين، پدرام و... بخش عمدهاي از مکالمات مشترک ما به بحث در مورد فيلمهايي که به تازگي ديدهايم ميگذرد.
حالا که به انتهاي اين مطلب رسيدم ميبينيم بايد در مورد جملهي اولم تجديد نظر کنم. سينما براي من دلخوشي چندان کوچکي هم نيست. چرا که بخش بزرگي از زندگي و تفکرات مرا به خودش اختصاص داده. پس عجيب نيست اگر چيزي را فراموش کرده باشم و بعدا به اين نوشته اضافه کنم!