
برای «فریدون فروغی» که در روزی، شبیه همین روزها دق کرد
آوازخون
مونده ته سیگار روشن، رو سرِ دستهی گیتار
یه نفر آواز میخونه، تو حصار سیم خاردار
تو صداش زخم سکوته، رو دلش تاول فریاد
با لب بسته میخونه، از صدایی رفته بر باد
از سکوتی که یه عمره تو وجودش پیله کرده
از یه آواز قدیمی که پر از هق هق مرده
یه قریه خشم و حسرت توی حنجرهش اسیره
از سرانگشتای خستهش داره گیتار گُر میگیره
گرچه خستهس قوزک پاش گرچه زندونیغمهاست
چشم به راهه یه سواره، که هنوز پابستهی راست!
***
دستهی گیتار تو دستش مثل قنداق تفنگه
خیلی وقته با سیاهی، با سکوت شب میجنگه
نمیخواد که تن ببازه به ترانههای خاموش
داره از صداش میسوزه این شب سرد سیاپوش
خسته از دست زمونه، از صداهای دروغی
داره از رفتن میخونه باز «فریدون فروغی»!
حسن علیشیری
چشمروشنی!
خونه از عطر تو پر شد، چشم این ترانه روشن!
تو رسیدی و سحر شد شبای تنهایی من
تورسیدی، تو رسیدی تا ترانهها ببالن
ابرای سپید احساس، روی واژههام ببارن
تو رسیدی تا ستاره توی شبهام بدرخشه
ماه کامل نقرههاشو روی کوچهها بپاشه
«با تو باغچهها بهارن! با تو خوبی موندگاره!
تو که هستی دیگه ابری توی چشمام نمیباره!»
لحظهی رسیدن تو، لحظهای خاطرهسازه
با تو این مرد قلندر، از یه دنیا بینیازه
با تو که خورشید گرمی، از سیاهی خبری نیست
توی صفحههای تقویم از زمستون اثری نیست
با تو این خونهی ساده انگاری مرکز دنیاست
دیگه هیچی کم ندارم، همهی دنیا همینجاست!
«با تو باغچهها بهارن! با تو خوبی موندگاره!
تو که هستی دیگه ابری توی چشمام نمیباره!»
ح.ع