1)
صبح که میشود پرده را کنار میزنم و کوهپایههای البرز را میبینم که از برف سفیدپوش شده، مثل تمام کوچهها و خیابانهای این حوالی، مثل تمام زندگی من، تمام زندگی ما! که یکسال است بر آن برف شادی نشسته، برف خوشبختی، به سپیدی یکدست صداقت!
سال گذشته در چنین روزهایی، روز نخست دی ماه، کنار سفرهی آینه و شمعدان نشستیم و عهد همدلی و همراهی بستیم. و اکنون تو اینجایی، با من، کنار من، هر جا که هستم. و با حضورت دنیا تماشاییتر از همیشه است. سختیها کم نیست، مصائب و زشتیهای دنیا نیز، اما وجود تو دلیل لازم و کافی برای تاب آوردن تمام سختیها و سعی در زدودن و پلشتیهای دنیاست. دوستی میگفت رنگ ترانههایت عوض شده، تغییر کردهای انگار و من میبالم به این رنگ تازه چرا که عشق را و تمام زیبایی را لحظه به لحظه در کنار خود دارم. عشق دیگر برایم یک تصویر «ذهنی» نیست، خود واقعیت است، «عینیِ» عینی نیست. نمیدانم چگونه بعضی شاعران جرات میکنند از در شعرشان از «بی تو مردن» بگویند و حاضر نیستند در دنیای واقعی برای معشوقشان تب کنند... اما من بی تو میمیرم و این نه یک اغراق شاعرانه که خودِ خودِ زندگی ماست.
درست است! گاهی خسته و بیحوصله میشوم. از این همه کار و کار و فشار ذهنی و درگیری با آنچه دوست نمیداری و دوری از تمام چیزهایی که دغدغهی خاطرت است و بهانههای کوچک زندگیات. آری خسته میشوم، کم میآورم، اما نگاه تو به من شوق از نو کوشیدن میدهد. شوق برخاستن و گام برداشتن در مسیری که جادهی خوشبختی است، که بهتر از همه میدانی خوشبختی را نه یک مقصد، که جادهای بینهایت میدانم که باید در آن گام برداری و هر لحظه مراقب سنگلاخهای سوءتفاهمات و سختیهای زندگی روزمره باشی.
خوشحالم! از اینکه هنوز احساسم ذرهای کم نشده و هر روز بیشتر دوستت میدارم. و از اینکه دیگران نیز از این دوست داشتن آگاهند. آنانکه شناخته و نشناخته، بی آنکه بدانیم داستان زندگی ما را از
«بیسرزمینتر از باد» تا
«گزاره» پی گرفتهاند و گاه حتا ردی از خود، در این حوالی بر جا نگذاشتهاند.
2)
ترانهی
«رفیقانه» را بسیار دوست دارم. مهمترین دلیلش این است که به تک تک واژههایش معتقدم و حتا کلمهای را به دلایل فنی و ...خارج از آنچه قصد داشتهام بیان کنم، واردش نکردهام. از این رو، با وجود اینکه زبانی بسیار ساده دارد، واگویهی تمام لحظات زندگی مشترکمان است. از بخت خوش، دوست عزیزم «بابک زرین» که به توان فوقالعادهاش در آهنگسازی ایمان دارم، این ترانه را پسندید و حس نهفته در آن را، همچون بسیاری دیگر از ترانههایی که ساخته، به خوبی دریافت و ملودی زیبایی برای آن نوشت. دوست خوب دیگرم «نیکان» کار را به بهترین شکل ممکن تنظیم کرد و «امیر فاتحی» عزیز آن را به زیبایی خواند. خوشحالم که این ترانه در کنار ترانههای دوستان خوب دیگرم، «یغما گلرویی»، «بابک صحرایی»، «حمیدرضا صمدی» و «کوروش سمیعی» عزیز، در آلبومی به نام «رفیقانه» منتشر خواهد شد.
سپاسگزارم از «بابک زرین» به خاطر اینکه اجازه داد بخشی از این ترانه را برای دانلود در اینجا قرار دهم.
ترانه را می توانید از اینجا بشنوید:
رفیقانهملودی: بابک زرین
تنظیم: نیکان
خواننده: امیر فاتحی
ترانه: حسن علیشیری
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:30  توسط حسن علیشیری
|
دوست عزیز و نادیدهام، مصطفی ازقندی دست به کاری زده کارستان! شمارهی پنجم نشریهی الکترونیک پیلههای شیشهای با تعداد بسیاری ترانه و شعر و ترجمه و ...منتشر شده است. خوشحالم که این رفیق شفیق، مرا به دلیل عدم شرکت در جلسات انجمن ترانه، همچون بسیاری از دوستان ترانهسرا، هنوز از یاد نبرده و پیش از انتشار هر شماره، دست کم با تماسی تلفنی یادی از ما میکند. در این شماره نیز ترجمهی شعری از والت ویتمن، که سالها پیش انجام داده بودمش، منتشر شده. علت انتخاب این ترجمهی تکراری این است که به شدت درگیر ترجمهی مجموعه اشعار یک شاعر بزرگ انگلیسی زبان هستم و ترجیح دادم تا کار به نتیجه نهایی نرسیده آنرا جایی منتشر نکنم. در هر صورت به مصطفی ازقندی و تمام دوستان دیگری که در جمعآوری این مجموعهی خواندنی نقش داشته و دارند دست مریزاد و خسته نباشید میگویم.
لینک پیلههای شیشهای
لینک ترجمهی من
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:20  توسط حسن علیشیری
|