تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره
<آزادی زیباترین گزاره‌ی گفتمان انسانی‌ست>

1)

iraj jannatie ataie

19 دی میلاد نازنین آموزگار ترانه ایرج جنتی‌عطایی خجسته باد!

 

...

از واژه‌هایت این کویر

هم‌رنگ دریا می‌شود

ترانه‌گی گل می‌کند

تاریخ زیبا می‌شود

...

ایرج نازنین! گرچه نامم جایی در جمع تبریک‌گویان میلادتان ندارد، از صمیم قلب میلادتان را تبریک می‌گویم و برایتان آرزوی سلامتی و پیروزی دارم.

 

2)

تنها راه دسترسی من به اینترنت، کامپیوتر محل کارم است و وقتی دو روز، به دلیل بارش برف و سرمای شدید، محل کارم تعطیل می‌شود ارتباطم با دنیای بیرون قطع می‌گردد و خیلی از کارهای از پیش برنامه ریزی شده عقب می‌افتد و... تعطیلات این چند روز، که توفیقی اجباری بود برای در خانه نشستن و استراحت کردن، فرصت خوبی شد برای اینکه من و همسر گرامی هر چه فیلم ندیده در گنجه داشتیم، ببینیم. آنچه در پی می‌آید یادداشت‌های کوتاه و نگاه شخصی من است بر این فیلم‌ها:

 

American Gangster

 

 American Gangster: پدرخوانده‌ی کوچه‌های هارلم

 

وقتی اسم ریدلی اسکات را به عنوان کارگردان می‌بینی ناخودآگاه توقعت بالا می‌رود، به شخصه فیلم‌های «تلما و لوئیز»، «فتح بهشت»، «گلادیاتور» و «یک سال خوب» او را دوست دارم. (گرچه همه در یک سطح نیستند) عامل دیگری که باعث کنجکاوی برای دیدن این فیلم می‌شود بازیگران خوب این فیلم، دنزل واشینگتن و راسل کرو هستند. بازیگرانی که کمتر از آنها بازی بد دیده‌ایم. «گانگستر آمریکایی» نیز از این قاعده مستثنا نیست. واشینگتن و کرو به خوبی به شخصیت‌های پرورده شده‌ی گانگستر سیاه‌پوست و پلیس وظیفه‌شناس جان داده‌اند و کارگردانی ریدلی اسکات از داستانی که هر لحظه بیم سقوطش به ورطه‌ی فیلم‌های کپی «پدرخوانده» می‌رود، تریلری جذاب و نفسگیر از زندگی واقعی یک تبهکار سیاه‌پوست آفریده است. برای من، که همیشه حواشی فیلم‌ها برایم از متنشان مهم‌تر است، جسارت هالیوود در به تصویر کشیدن سوءاستفاده‌هایی که از جنگ آمریکا در ویتنام شده قابل ستایش است، آن هم در روزگاری که ارتش آمریکا در جایی دیگر درگیر جنگ است. (بخش منفی ذهنم هشدار می‌دهد این هم شاید یکی از توطئه‌های هالیوود است! کسی چه می‌داند؟!)

 

Downfall

 

Downfall (سقوط): «اوج فواره‌ی قدرت»*

 

این فیلم که در سال 2005 نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی شده بود، روایتگر چند روز آخر زندگی آدولف هیتلر است. برلین در حال سقوط است و رهبر عالیقدر نازی‌ها در پناهگاه خود هنوز خواب رهبری دنیا را می‌بیند. اخبار رسیده از جبهه‌های مختلف و کوچه‌ پس کوچه‌های برلین، که توسط روس‌ها اشغال شده، نیز حضرت را از خواب ملوکانه بیدار نمی‌کند. به همسر گرامی گفتم انگار تاریخ «سعید الصحاف» کم نداشته است!- و البته حق دن‌کیشوت‌های وطنی نیز در این میانه محفوظ است. فاجعه وقتی به اوج می‌رسد که ذوب‌شدگان در اندیشه‌‌ها و شخصیت هیتلر تا آخرین لحظه در کنار حماقت‌های او می‌مانند و پس از او به همراه فرزندان خردسالشان خودکشی می‌کنند. نمی‌دانم چرا بسیاری از کارهای این نابغه‌ی جنایتکار-هیتلر را عرض می‌کنم- مرا به یاد دیکتاتورهای زنده و مرده‌ی معاصر می‌اندازد. به ویژه «صدام» وقتی که دستور نابودی تاسیسات و منابع بنیادین و حیاتی سرزمین خود را می‌داد.

 

* اوج فواره قدرت همیشه خاک زمینه! (یغما گلرویی)

 

3:10 to yuma

 

3:10 to Yuma (قطار سه و ده دقیقه به یوما): «من کله‌شق نیستم!»*

 

برخلاف خیلی از فیلم‌بازهای قدیمی و عاشقان پر و پا قرص سینما خیلی اهل فیلم‌های وسترن و تماشای گاوچران‌های خسته و آفتاب‌سوخته و هفت‌تیرکش نیستم. اعتراف می‌کنم خیلی از وسترن‌های ماندگار تاریخ سینما را به صورت کامل ندیده‌ام و خیلی از اینکه می‌گویند در این ژانر حرف‌های مهمی زده شده و اندیشه‌های عمیقی در آن نهفته  است و اخلاق و اگزیستانسیالیسم و اومانیسم و... سر در نمی‌آورم. اما می‌توانم بگویم «قطار سه و ده دقیقه به یوما» عالیست! اینکه یک عده در بیابان راه بیفتند تا به خاطر 200 دلار، یک قانون‌شکن خشنِ خوش‌تیپِ نقاشِ کتابخوانِ ایضاً بامرام را به قطار یوما برسانند تا اعدام شود و به سزای اعمالش برسد، همان‌قدر در غرب وحشی مضحک و بی‌منطق است که کمک کردن همین قانون‌شکن به محافظانش برای فرار از دست سرخ‌پوست‌ها و کشتن افراد گروهش در لحظات آخر پس از فرار و نزول اجلال داوطلبانه‌ی ایشان در قطاری که به سمت زندان می‌رود. حالا چرا از این همه بی‌منطقی لذت می‌بریم؟! به گمانم بسیاری از وقایغ زندگی روزمره‌ی ما هم به همین اندازه، گاهی کمتر و گاهی بیشتر، بی‌منطق و کتره‌ای است. از این گذشته این فیلم به شدت آن بخش لجباز و کله‌شق روح آدم را ارضا می‌کند. اینکه تمام عقده‌ها و نداشته‌ها و نقشه‌های به نتیجه نرسیده‌ات را در انجام کاری هر چند مهمل و بی‌سرانجام ببینی. درست مثل کاراکتر «آتیلا پسیانی» در «کارگران مشغول کارگرند». فرق این کاراکتر با گله‌دار یک‌پا –والبته یک‌دنده‌ی یوما در این است که اولی با تخته سنگی بی جان سر و کارداشت و دومی با یک سارقِ هفت‌تیرکشِ بامعرفت که شرحش در بالا رفت و نقشش را «راسل کرو» باز می‌کند. هفت‌تیری کشی که حاضر می‌شود به خاطر مرمت غرور خردشده‌ی آن گله‌دار و برای اینکه احساس قهرمان بودن کند خود را به خطر بیاندازد.

 

 

 

* یکی از دیالوگ‌های فیلم. دَن ایوانز گله‌دار ورشکسته به بن وید می‌گوید:

Dan Evans: I ain't stubborn.
Ben Wade: What?
Dan Evans: Earlier, you called me stubborn for keeping my wife and sons on a dying ranch. When Mark was two, he got tuberculosis. Doctor said we should get him to a dryer climate.
Ben Wade: Why are you tellin' me this?
Dan Evans: I don't know. I guess I just wanted you to know... I ain't stubborn.

 

 

پ.ن:

این یادداشت‌های کوتاه و تمام آنچه در این وبلاگ در باب سینما می‌نویسم تقدیم می‌شود به رفیق و برادرم، علی الوندی و نگاه ارجمندش به سینما!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:36  توسط حسن علیشیری  |