تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره

غنیمت!

دقیقه‌ها کنار تو،غنیمته غنیمت
یه فرصت ساده برای صحبت
برای شیر و شکر و شکفتن
برای جاودانه از تو گفتن
برای حسِ صبح زود و دیدار
قدم زدن تا لحظه‌های بیدار

غنیمته همین کنار تو بودن
غنیمته همیشه از تو سرودن
غنیمته که با تو هم‌خونه‌گی
هم‌نفست عاشقی، دیوونه‌گی

تو این زمونه‌ی بد و مصیبت
حضور تو غنیمته غنیمت!
یه لحظه آرامش میون طوفان
یه سرپناه گرم تو برف و بوران
یه ماه زیبا تو شب سرنوشت
خونه‌ای که چارفصلش اردیبهشت...

غنیمته همین کنار تو بودن
غنیمته همیشه از تو سرودن
غنیمته که با تو هم‌خونه‌گی
هم‌نفست عاشقی، دیوونه‌گی

برای تو و میلاد اردیبهشتی‌ات...
برای تو و آرامشی که می‌آفرینی...
برای صبوری و استقامتت...
و برای فردایی روشن و تا همیشه عاشقانه...
روشنکم!
تولدت مبارک!

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 14:55 | یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 •

همینه عاشقت هستم...

1)
صبح که می‌شود پرده را کنار می‌زنم و کوه‌پایه‌های البرز را می‌بینم که از برف سفیدپوش شده، مثل تمام کوچه‌ها و خیابان‌های این حوالی، مثل تمام زندگی من، تمام زندگی ما! که یکسال است بر آن برف شادی نشسته، برف خوشبختی، به سپیدی یکدست صداقت!
سال گذشته در چنین روزهایی، روز نخست دی ماه، کنار سفره‌ی آینه و شمعدان نشستیم و عهد همدلی و همراهی بستیم. و اکنون تو اینجایی، با من، کنار من، هر جا که هستم. و با حضورت دنیا تماشایی‌تر از همیشه است. سختی‌ها کم نیست، مصائب و زشتی‌های دنیا نیز، اما وجود تو دلیل لازم و کافی برای تاب آوردن تمام سختی‌ها و سعی در زدودن و پلشتی‌های دنیاست. دوستی می‌گفت رنگ ترانه‌هایت عوض شده، تغییر کرده‌ای انگار و من می‌بالم به این رنگ تازه چرا که عشق را و تمام زیبایی را لحظه به لحظه در کنار خود دارم. عشق دیگر برایم یک تصویر «ذهنی» نیست، خود واقعیت است، «عینیِ» عینی نیست. نمی‌دانم چگونه بعضی شاعران جرات می‌کنند از در شعرشان از «بی تو مردن» بگویند و حاضر نیستند در دنیای واقعی برای معشوقشان تب کنند... اما من بی تو می‌میرم و این نه یک اغراق شاعرانه که خودِ خودِ زندگی ماست.
درست است! گاهی خسته و بی‌حوصله می‌شوم. از این همه کار و کار و فشار ذهنی و درگیری با آنچه دوست نمی‌داری و دوری از تمام چیزهایی که دغدغه‌ی خاطرت است و بهانه‌های کوچک زندگی‌ات. آری خسته می‌شوم، کم می‌آورم، اما نگاه تو به من شوق از نو کوشیدن می‌دهد. شوق برخاستن و گام برداشتن در مسیری که جاده‌ی خوشبختی است، که بهتر از همه می‌دانی خوشبختی را نه یک مقصد، که جاده‌ای بی‌نهایت می‌دانم که باید در آن گام برداری و هر لحظه مراقب سنگلاخ‌های سوءتفاهمات و سختی‌های زندگی روزمره باشی.
خوشحالم! از اینکه هنوز احساسم ذره‌ای کم نشده و هر روز بیشتر دوستت می‌دارم. و از اینکه دیگران نیز از این دوست داشتن آگاهند. آنانکه شناخته و نشناخته، بی آنکه بدانیم داستان زندگی ما را از «بی‌سرزمین‌تر از باد» تا «گزاره» پی گرفته‌اند و گاه حتا ردی از خود، در این حوالی بر جا نگذاشته‌اند.

2)
ترانه‎‌ی «رفیقانه» را بسیار دوست دارم. مهم‌ترین دلیلش این است که به تک تک واژه‌هایش معتقدم و حتا کلمه‌ای را به دلایل فنی و ...خارج از آنچه قصد داشته‌ام بیان کنم، واردش نکرده‌ام. از این رو، با وجود اینکه زبانی بسیار ساده دارد، واگویه‌ی تمام لحظات زندگی مشترکمان است. از بخت خوش، دوست عزیزم «بابک زرین» که به توان فوق‌العاده‌اش در آهنگسازی ایمان دارم، این ترانه را پسندید و حس نهفته در آن را، همچون بسیاری دیگر از ترانه‌هایی که ساخته، به خوبی دریافت و ملودی زیبایی برای آن نوشت. دوست خوب دیگرم «نیکان» کار را به بهترین شکل ممکن تنظیم کرد و «امیر فاتحی» عزیز آن را به زیبایی خواند. خوشحالم که این ترانه در کنار ترانه‌های دوستان خوب دیگرم، «یغما گلرویی»، «بابک صحرایی»، «حمیدرضا صمدی» و «کوروش سمیعی» عزیز، در آلبومی به نام «رفیقانه» منتشر خواهد شد.
سپاسگزارم از «بابک زرین» به خاطر اینکه اجازه داد بخشی از این ترانه را برای دانلود در اینجا قرار دهم.

ترانه را می توانید از اینجا بشنوید:
رفیقانه
ملودی: بابک زرین
تنظیم: نیکان
خواننده: امیر فاتحی
ترانه: حسن علیشیری

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 15:30 | پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 •

با لحن بوسه...

یک ترانه برای تو...

صدا كن منو از پشت گله
از پشت شب تلخ فاصله
صدا كن منو با لحن بوسه
كه بی تو رویا خود كابوسه
كه بی تو تلخم، تلخ و گزنده‌
پرم از فكر سنگ و پرنده

«تا فرصتی هست، صدا كن منو!
از این بی‌خودی، رها كن منو!
منو دعوت کن به بزم بوسه
نذار عاشقت اینجا بپوسه»

صدا كن منو به وقت رویا
وقتی كه گل كرد خورشید فردا
صدا كن منو به اسم بارون
مثل همیشه، پاك و مهربون
صدا كن منو تا دل جوونه
نذار حسرتت با من بمونه

«تا فرصتی هست، صدا كن منو!
از این بی‌خودی، رها كن منو!
منو دعوت کن به بزم بوسه
نذار عاشقت اینجا بپوسه»

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 12:57 | شنبه نوزدهم آبان 1386 •

آوازخوان!

برای «فریدون فروغی» که در روزی، شبیه همین روزها دق کرد

آواز‌خون

مونده ته سیگار روشن، رو سرِ دسته‌ی گیتار
یه نفر آواز می‌خونه، تو حصار سیم خاردار

تو صداش زخم سکوته، رو دلش تاول فریاد
با لب بسته می‌خونه، از صدایی رفته بر باد

از سکوتی که یه عمره تو وجودش پیله کرده
از یه آواز قدیمی که پر از هق هق مرده

یه قریه خشم و حسرت توی حنجره‌ش اسیره
از سرانگشتای خسته‌ش داره گیتار گُر می‌گیره

گرچه خسته‌س قوزک پاش گرچه زندونی‌غم‌هاست
چشم به راهه یه سواره، که هنوز پابسته‌ی راست!
***
دسته‌ی گیتار تو دستش مثل قنداق تفنگه
خیلی وقته با سیاهی، با سکوت شب می‌جنگه

نمی‌خواد که تن ببازه به ترانه‌های خاموش
داره از صداش می‌سوزه این شب سرد سیاپوش

خسته از دست زمونه، از صداهای دروغی
داره از رفتن می‌خونه باز «فریدون فروغی»!

حسن علیشیری

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 9:49 | شنبه چهاردهم مهر 1386 •

چشم روشنی!

چه ترانه‌ای زیباتر از اینکه هر روز، خانه از عطر تو پر می‌شود؟!


چشم‌روشنی!

خونه از عطر تو پر شد، چشم این ترانه روشن!
تو رسیدی و سحر شد شبای تنهایی من

تورسیدی، تو رسیدی تا ترانه‌ها ببالن
ابرای سپید احساس، روی واژه‌هام ببارن

تو رسیدی تا ستاره توی شبهام بدرخشه
ماه کامل نقره‌هاشو روی کوچه‌ها بپاشه

«با تو باغچه‌ها بهارن! با تو خوبی موندگاره!
تو که هستی دیگه ابری توی چشمام نمی‌باره!»

لحظه‌ی رسیدن تو، لحظه‌ای خاطره‌سازه
با تو این مرد قلندر، از یه دنیا بی‌نیازه

با تو که خورشید گرمی، از سیاهی خبری نیست
توی صفحه‌های تقویم از زمستون اثری نیست

با تو این خونه‌ی ساده انگاری مرکز دنیاست
دیگه هیچی کم ندارم، همه‌ی دنیا همینجاست!

«با تو باغچه‌ها بهارن! با تو خوبی موندگاره!
تو که هستی دیگه ابری توی چشمام نمی‌باره!»

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 15:20 | دوشنبه دوم مهر 1386 •

رفیقانه

برای تو که خورشید خانه، هر روز صبح، از چشم تو، طلوع می‌کند :

هنوزم باورش سخته
هنوزم واژه بی‌تابه
همین که زیر یک سقفیم
واسه من مثل یک خوابه

هنوزم اول هر صبح
نگاهت تازگی داره
پر از شوره، پر از شعره
شبیه وقت دیداره

«همینه عاشقت هستم!
همینه بی تو می‌میرم
همینه که نفس‌هامو
من از چشم تو می‌گیرم»

هنوزم مثل دیروزم
هنوزم لحظه تبداره
نمی‌فهمه تو اینجایی
نمی‌دونه تو رو داره!

هنوزم مثل دیروزی
پر از شرمی نجیبانه
هنوزم با تو یکرنگم
تو رو می‌خوام رفیقانه!

«همینه عاشقت هستم!
همینه بی تو می‌میرم
همینه که نفس‌هامو
من از چشم تو می‌گیرم»

ح.ع
پ.ن: این ترانه خیلی زودتر از چیزی که تصورش را می کردم بر ملودی زیبای بابک زرین نشست و به زودی آن را با صدای امیر فاتحی خواهیم شنید.

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 19:47 | شنبه بیست و ششم خرداد 1386 •

کی میگه زندون بده؟!

اين ترانه به همراه تمامي ترانه‌هاي عاشقانه‌اي که سروده‌ام و خواهم سرود تقديم مي‌شود به همسرم! همراه تک تک لحظه‌هايم: «روشنک»...که دوست داشتنش اوج آزادي و رهايي است!


آهنگ، تنظیم و اجرا: کیوان
ترانه: حسن علیشیری

کی می‌گه زندون بده؟!

 

منُ تا سلول انفرادی دلت ببر

غُل و زنجیر بزن به دست و پام

واسه جرم محرز عاشق شدن

بخششی به جز تبسم نمی‌خوام

 

جیره‌ام یه جرعه از نگاه توست

شمع زندون روی مثل ماه توست

منُ زندونی بکن! حبس ابد!

زندونی عاشق بی‌گناه توست

 

«کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!

کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده!»

 

همه‌ی ترس من از روز بد رهائیه

تیر آخر خلاص بریدن و جدائیه

منو از خودت نرون نگو که سرنوشتمه

منو زندونی بکن زندون تو بهشتمه

 

«کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!

کی می‌گه زندون بده؟! کی می‌گه زندون بده؟!

وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده!»

 

انگاری توی قفس ترانه خوش‌صداتره!

شاپرک نمی‌خواد از رو شونه‌ی گل بپره

پا به زنجیر تو بودن واسه من آزادیه!

حبسیِ عشق تو بودن دیگه اوج شادیه!

 

 

چند نکته در پيوند با «کي مي‌گه زندون بده؟!»:

 

«کيوان رجبي» را چند سالي‌ست که مي‌شناسم. اول به عنوان يک دوست و بعد يک آهنگساز و خواننده‌ي خوب. پيش از اين ترانه، بر روي چند تا از ترانه‌هايم براي خودش و دوست خوب ديگرم «مرتضي مصدق» آهنگ ساخته بود. کار آلبومش بعد از سه سال تمام شده و حتا مجوزهايش را هم گرفته بود که شبي با من تماس گرفت و ايده‌ي ترانه‌اي با مضمون «يک زندان عاشقانه‌ي دلپذير!!» را مطرح کرد. ملودي‌اش را ساخته بود و تکه‌ي «کي مي‌گه زندون بده» را هم بر آن سوار کرده بود. براي باقي ملودي ترانه نوشتم و حاصل کار چيزي است که مي‌شنويد. در تيتراژ کليپ اسم هر دوي ما به عنوان ترانه‌سرا درج شده... «کيوان» مي گويد اين اشتباه تدوين‌گر کليپ بوده و قصد داشته تنها نام من در کليپ درج شود. اما از نظر من تفاوتي ندارد. ايده‌ي اين ترانه تاثير بسيار زيادي در متفاوت بودنش دارد...

و اما مضمون ترانه! در تمام مدت سرايش ترانه آنچه بيش از همه فکرم را مشغول کرده بود پارادوکسي‌ است که بين محتواي اين ترانه و باور من وجود دارد. من هم مثل بسياراني ديگر به اين شعر «ه.ا.سايه» اعتقاد دارم که: «عشق شادي‌ست! عشق، آزادي‌ست!» هرگز طرفدار نگاه مازوخيستي به عشق نيز نبوده‌ام.  نگاهي از آن دست که پيشينيان ما در عاشقانه‌هايشان داشته‌اند. از اين رو سعي کردم بر بار کنايي ترانه اضافه کنم وگرنه برهمه‌گان واضح و مبرهن است که «توي قفس ترانه خوش‌صدا نيست»!! اصرار زيادي هم داشتم که ترانه- با وجود اين که از زندان سخن مي‌گويد- با قافيه‌هاي تکراري اما بسيار زيباي «آزادي» و «شادي» به پايان برسد.

و سرانجام اين‌که‌ زندان، از هر نوع و اندازه، بد است! مگر زماني که آزادي جعلي و دروغي و بي‌بويي از عشق باشد:

زندون يعنی آزادی پشت ميله اسيره
طراوت ترانه کنج قفس می‌ميره
زندون يعنی لباي تا به هميشه دوخته
همون لحظه که شاعر ترانه‌شو فروخته
زندون يعني قسط وام، فکر اجاره‌خونه
زندون همون جائيه که آدم وا مي‌مونه

...

(ح.ع)

 

پ.ن: گمان مي‌کنم ديگر همه از مشکلي که براي ناصر عبدالهي پيش آمده باخبر باشند. متاسفانه خبرهاي خوبي از حال او شنیده نمی شود. در مورد علت بيماري‌اش هر کسي چيزي مي‌گويد. شايعه فراوان است. اما آنچه اهميت دارد جان اين هنرمند است که اميدوارم از اين شرايط مهلک سالم به در آيد. او دو سال پيش چند ترانه‌ي من را خواند و ضبط آزمايشي کرد. بعدها به دليل مشکلي که با آهنگسازِ کارها، مهدي عندليبي، پيدا کرد اين چند ترانه بي‌سرانجام ماند و به ضبط نهايي نرسيد. شايد با بعضي رفتارهاي شخصي‌اش مشکل داشته باشم- که دارم! – شايد برخي از آثارش را نپسندم، با اين‌همه صدايش را دوست دارم و به عنوان يک همکار برايش از صميم قلب آرزوي سلامتي مي‌کنم.

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 18:55 | شنبه هجدهم آذر 1385 •

عصيان

گریزی نیست از این عصیان

که من عاصی‌تر از پیشم

درونم نعش یک مرده‌ست

و من درگیر تفتیشم

 

سکوت من از انکار است

نگاهم پرده‌ای از شک

از آئینه گریزی نیست

از این تنهاترین شکلک

 

نمی‌خواهم، نمی‌بینم

تمام فعلها منفی است

گذشته قاب بی‌تصویر

ترانه حرف بی‌حرفی است

 

زمان غرق فراموشی

و شب بی‌ماه و فانوس است

به رویا اعتمادی نیست

که آن هم رنگ کابوس است

 

رسیده وقت یک فریاد

برای ختم صبر من

شکستن، کندن و کندن

برای نبش قبر من

 

گریزی نیست از این عصیان

که من شاکی تر از پیشم

درونم نعش یک مرده است

و من درگیر تفتیشم

 

ح.ع


یکشنبه ۵ آذر ساعت ۸ صبح!

دیگر تمام شد...

بابک بیات درگذشت...

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 23:53 | پنجشنبه دوم آذر 1385 •

حس رویش

 

همیشه تو عمق تاریکی شب

یه ستاره پشت ابر منتظره

یکی هست که می‌دونه آخر کار

روشنی بازی شب رو می‌بره

 

حتا وقتی چله­ی زمستونه

تو رگای ریشه حس رویشه

مث یه بچه‌ی شر که می‌تونه

رو تموم بایدا خط بکشه

 

مث قطره‌ای که تو خواب می‌بینه

داره سَدّو از سر جاش می‌کنه

یا مث کبریتی که منتظره

بشکه‌ی باروتو آتیش بزنه

 

وای اگه ابرای شب کنار برن

وای اگه کبریتا آتیش بزنن

وای از اون روزی که جمع قطره‌ها

هر چی سدِ از سر جاش بکنن                

 

همه‌ی ریشه‌های تو باغچه‌مون

گل می‌دن تا آسمون قد می‌کشن

بچه‌های شر کنار همدیگه

دوباره راهیِ کوچه‌ها می‌شن

 

ح.ع

 

و چند خبر:

 

1- چند ماهی است انتشارات دارینوش چاپ دوم کتاب «خاطرات آدم و حوا به روایت مارک تواین» را با قطع جدید منتشر کرده است. در پست بعدی سعی می‌کنم بیشتر در مورد ترجمه‌ی این کتاب بنویسم.

2- بخش‌های «از نگاه دیگران»، «وبلاگ» و «صدای شاعرِ» سایت یغما گلرویی افتتاح شده است. در بخش «از نگاه دیگران» یادداشت معرکه‌ی شادروان عمران صلاحی را از دست ندهید. همچنین به تازه‌گی یغما ترانه‌ی تازه‌ای از خود را به نام «دیوار» با موسیقی زیبای «بهروزپایگان» دکلمه کرده و کاری ترکیبی ساخته و در بخش «صدای شاعر» قرار داده است. حجم فایل زیاد است و دانلودش زمان می‌برد اما ارزشش را دارد.

3- یک سالی می‌شود که در حال همکاری با انتشارات دقایق در کرج هستم. کتاب‌ها را ویرایش می‌کنم و در برخی مراحل چاپ در کنار سرکار خانم زنگنه مدیر فرهیخته‌ی انتشارات هستم. خوشبختانه بعد از ده ماه و گذراندن مراحل فرساینده‌ی ممیزی-که شرحش مثنوی هفتاد من می‌شود- سرانجام مجوز کتاب‌های «بر تابی از ترانه» مجموعه شعر نزار قبانی به ترجمه‌ی زهرا پور شیری و برگردان سیامک بهرام‌پرور و «تا کشف عطر گندم» مجموعه ترانه‌های علی احمدی صادر شده و این کتاب‌ها به زیر چاپ رفته‌اند. به محض آماده شدن کتاب‌ها بیشتر در موردشان خواهم نوشت.

4- کلیپ ترانه‌ی «کی میگه زندون بده؟!» با صدا و موسیقی «کیوان رجبی» و شعری که کار مشترک هردوی ماست از PMC پخش می‌شود. این ترانه و صدای خواننده را بسیار دوست می‌دارم. کلیپش نیز کار آبرومندی از آب درآمده. برای کیوان عزیز آرزوی موفقیت می کنم. 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:31 | شنبه ششم آبان 1385 •

بوسه‌ی هفدهم

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز!

(حافظ)

 

دیگر نگرانی ندارم! نیمی از خوان‌ها طی شده‌اند و نشانی از عشق من بر دست تو نشسته است. حالا دیگر می‌توانیم بی‌هراس غریبه‌های آشنا و آشنایان غریب دستادست هم تمامی کوچه‌های دنیا را پیاده طی کنیم و به ریش هر چه غصه‌ی رفته و اندوه هنوز نیامده بخندیم. چرا که به عشق و بوسه و روشنی روئینه‌تنیم! حالا دیگر رویای هم‌سقفی و هم‌راهی همیشگی دور و عجیب نیست. راحت‌تر می‌توانیم برای روزهای آفتابی آینده خواب‌های مشترک ببینیم…امروز صبح گوینده‌ی رادیو می‌گفت: «یک ساعت هوای آفتابی خاطره‌ی یک ماه بارانی را از خاطر می‌برد»…و ما اکنون در روزهای آفتابی هستیم و سعی می‌کنیم خاطرات روزهای ابری و بارانی را از یاد ببریم و تا می‌توانیم در دلمان آفتاب ذخیره کنیم برای پاییزهایی که چه بخواهیم و چه نخواهیم هر از گاهی سر می‌رسند، هر چند دعا و آرزویمان کمتر و کوتاه‌تر بودنشان است.

ما پیمان بسته‌ایم به هم‌راهی و هم‌دمی در لحظات شادی و غم، در سلامت و بیماری، در دارایی و نداری، در خوشی و ناخوشی…پیمان بسته‌ایم به یکی شدن در عین حفظ شخصیت و استقلال فردی! پیمان بسته‌ایم به «ما» شدن و انسان ماندن!

سرخوشانه‌تر از همیشه «گزاره» را به روز می‌کنم و سپاسگزار تمامی دوستانی هستم که در روزهای گذشته هم‌راه من و «روشنک» جان بودند و تبریک‌بارانمان کردند! به ویژه خواهر عزیزم «ارغوان» جان که پیش از آنکه فرصت آنلاین شدن پیدا کنم وبلاگ مشترکشان با روشنک را با تبریک‌نامه‌ای به روز کرد.

 

 

برای خورشید زندگیم!

 

 

مث خورشید

 

یه نگاه روشن، یه دل بی‌واهمه

واسه دوست داشتنِ تو، چه چیزایی لازمه!!

 

یه سبد واژه‌ی نو، یه زبونِ تازه

نازنین خواستن تو، آدمو می‌سازه

 

«پرِ دیدن می‌شم، وقتی تو رد می‌شی

با شبِ آغوشم، وقتی هم‌قد می‌شی»

 

آخرِ همراهی، اولِ هر خوابی

تو مث خورشیدی، تا ابد می‌تابی

 

یک گل نادیده، از نگات روئیده

نفسات شیرینه، عطر بوسه می‌ده

 

«نباید از تو گذشت، یا تو رو ساده نوشت

باید از پل نگات پا گذاشت توی بهشت»

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:11 | شنبه سی ام اردیبهشت 1385 •

بی حوصله!

 

این ترانه بیش از حد ساده و معمولی‌ست. چیزی شبیه گفت و گوهای روزمره‌. بعضی قافیه‌ها تکراری است و تلاشی برای متفاوت جلوه دادن فضای ترانه انجام نداده‌ام. اما دوستش دارم چون تمام حرف‌های روزگار من است و منتشر کردنش در اینجا مثل اعتراف پس از شکنجه است و سطل آبی که پس از آن بر سر متهم می‌ریزند...شاید روزی برسد که بتوانم شادتر و عمیق‌تر و ...بنویسم.

 

 

ترانه‌ای برای دلتنگی‌های انگار تمام نشدنیِ من و تو!

 

بی حوصله!

 

حوصله‌مو نداری، دلت ازم گرفته

غمگین و بی‌صدایی، تمام طول هفته

 

خواب منو می‌بینی، اما برات کابوسه

هیچی برات تازه نیست، نه شعر من، نه بوسه

 

خسته‌ای از سکوتم، از خنده‌ی اجباری

همینه چشمات خیسه، همینه بی‌قراری

 

لبای تو می‌خنده، اما نگات غم داره

ابرای کل دنیا ته چشات می‌باره

 

«می‌دونم و می‌فهمم، می‌بینم و می‌سوزم

لبهای واژه‌هامو با نخ غم می‌دوزم»

 

کاشکی تو وقت غصه همسفرت می‌شدم

تو زخم من می‌شدی من سپرت می‌شدم

 

وقتی دلت می‌گرفت حرفاتو می‌شنفتم

تو هر سطر ترانه بغض تو رو می‌گفتم

 

کاشکی همیشه عشقو از تو صدام بخونی

لایق دستات بشم، هم‌بغض من بمونی

 

کلید تنهاییات بگو کجاست عزیزم؟!

کجا باید دلم رو به پای تو بریزم؟

 

«می‌دونی و می‌فهمی، می‌بینی و می‌سوزی

لبهای واژه‌هاتو با نخ غم می‌دوزی»

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 12:8 | دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 •

عبور نسیم، روی گندم‌زار...

گپ و گفت روزمره، ترانه می‌شود وقتی تو بر مبل روبرویی نشسته باشی. وقتی در فرودگاه باشیم و زل بزنیم به تابلوی پرواز تا زمان پریدنمان ،در هواپیمایی که جز من و تو را به آن راهی نیست، فرا برسد. انتظار همیشه سخت است، حالا که با دلهره و اضطراب همراه است، سخت‌تر. پس لحظات و روزهای انتظار را با قصه‌های تو می‌گذرانیم و ترانه‌های من.

پیشکشِ تو! ترانه‌ای که تنها چند دقیقه‌ای از میلادش می‌گذرد!

 

لمس تو

 

عبور نسیم، روی گندم‌زار

ابریشم یاس بر دوش دیوار

نوازش تو اوج تمناست

لمس تو زیباست

لمس تو زیباست

 

بوسه‌های موج بر تن ماسه

رعشه‌ی نرم تنِ رقاصه

در چشم شاعر شوق تماشاست

لمس تو زیباست

لمس تو زیباست

 

با من ستبرِ کوهی پر از برف

با تو شکوهِ یک دره‌ی ژرف

آغوش گرمت هم‌قد فرداست

لمس تو زیباست

لمس تو زیباست

 

لرزش گلبرگ در زیر شبنم

بارانِ بوسه، آرام و نم‌نم

بستر رویا، ببین مُهیّاست

لمس تو زیباست

لمس تو زیباست

 

 ح.ع

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 2:3 | چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 •

آقاي‌ زمستون‌ مُرد...

1)

 

وقتي‌ كه‌ زمستون‌ شُد، سر‌سبزي‌ از اين‌جا رفت

عمري‌ رُ به‌ سَر بُرديم‌، با بخاري‌ِ بي‌نفت‌

با آتيش‌ِ قلبامون‌، تقويما رُ سوزونديم‌

سالا اومدن‌، رفتن‌، ما اسيرِ يخ‌ مونديم‌

هَر سال‌ توي‌ سفره ، هف‌تا سين‌ِ نو چيديم‌

حتا ساعت‌ِ تحويل‌، از سرما مي‌لرزيديم‌

دستامون‌ُ  ها كرديم، تو پيله‌ي‌ بي‌حرفي‌

پاييزا تگرگي‌ بود، تابستونامون‌ برفي‌

 

مي‌گن‌ كه‌ بهار اين‌جاس‌، پُشت‌ِ درِ اين‌ خونه‌!

كي‌ ترانه‌ي‌ مرگ‌ِ يخ‌بندون‌ُ مي‌خونه‌؟

تا وقتي‌ با دستامون‌، آتيشي‌ نشه‌ روشن‌،

خاموشي‌ِ من‌ از تو، خاموشي‌ِ تو از من‌!

 

باغچه‌ گُلاش‌ُ گُم‌ كرد، تو پيچ‌ُ خم‌ِ يخ‌باد

گنجشكك‌ِ آواره‌ گولّه‌ شُد، تو حوض‌ افتاد

ديديم‌ كه‌ توي‌ كوچه‌، بارون‌ِ گُل‌ِ سُرخه‌

بين‌ِ ما وُ آبادي‌، تنها يه‌ پُل‌ِ سُرخه‌

از سرما نترسيديم، برفا رُ درو كرديم‌

با هيزم‌ِ قلبامون‌، آتيش‌ُ اَلو كرديم‌

سينه‌ سپرِ ما بود، رو به‌ غضب‌ِ رگبار

زخمامون‌ُ مي‌شمُرديم، تا ثانيه‌ي‌ ديدار

 

خانوم‌ِ بهار اومد، آقاي‌ زمستون‌ مُرد

از دست‌ِ صنوبرها، زنجيرِ يخي‌ خط‌ خورد

امسال‌ توي‌ سفره ، هم‌ سنبل‌ُ هم‌ سوسن‌!

بيداري‌ِ من‌ از تو، بيداري‌ِ تو از من‌! 

 

یفما گلرویی

(رقص در سلول انفرادی)

 

2)

«اکبر گنجی آزاد شد»! این بهترین خبر روزهای آخر سال بود. پایمردی او را بر اندیشه‌اش می‌ستایم، برایش آرزوی سلامتی می‌کنم. او برای بیدارگری هزینه‌ی هنگفتی پرداخته است!...«صلیب هم‌صدایی را به دوش واژه باید برد/برای یک نفس بودن، هزاران بار باید مرد!!»

 

3)

نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار... (فریدون مشیری)

بهار تویی که زمستان را از این خانه رانده‌ای، بهار تویی که اینچنین واژه‌های شعرم جوانه می‌زنند و می‌بالند و به انتظار نگاه عاشق تو می‌مانند. بهار تویی و نوروز من چند ماهی‌ست که سر رسیده است...خانه‌تکانی کرده‌ام و رخت نو پوشیده‌ام و به انتظار سالی نشسته‌ام که تو را با خود بیاورد، سالی که وعده‌گاه به هم‌رسیدن ماست ... برای تو، برای خود و برای همه آرزوی سالی پر از عشق و راستی و تندرستی و برای تمام جهان آرزوی صلح و آرامش و بیداری دارم...

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 9:47 | دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 •

بوسه‌ی شانزدهم

 

 1)

دیدی آن همه دست رو به آسمان و بی‌خوابی و دل‌دلِ شدن و نشدن بی‌نتیجه نماند؟! دیدی هنوز کسی آن بالا هوای ما را دارد و هر از گاهی به دادمان می‌رسد؟! در میان تمام خبرهای بد امسال، رفتن‌ها و تنها ماندن‌ها، در غیاب کسی که آن همه دوستش می‌داشتیم و خواهیم داشت، سرانجام از اولین خوان گذشتیم! راستی انگار همیشه این‌گونه است...روزگار، زهر و عسل را با هم به کامت می‌ریزد...در این شادی بی‌وقفه جای تمام آنانی که نیستند و اگر بودند با ما می‌خندیدند و می‌رقصیدند را خالی می‌کنیم و چشم به آینده‌ای می‌دوزیم که با دستان ما ساخته خواهد شد. تا عبور از خوان بعدی...همچنان می‌جنگیم و پیش می‌رویم. چرا که یقین داریم فردای روشنی پیش روست...

 

2)

در بین ایمیل‌هایی که بعضی از خوانندگان کتاب «خاطرات آدم و حوا به روایت مارک تواین» لطف کرده‌اند و برایم فرستاده‌اند، کتابی که سال گذشته ترجمه‌اش کردم و در اردیبهشت امسال به چاپ رسید، پرسش‌ها و نکته‌هایی وجود دارد که در یک پست جداگانه به تفصیل در موردشان خواهم نوشت.

 

3)

آلبوم تازه‌ی بیژن مرتضوی به نام «به‌من چه» با ترانه‌های ایرج جنتی‌عطایی، چند روزیست که به بازار آمده. اتفاق فرخنده‌ای در حال وقوع است: «ترانه‌سالاری»! پس از آلبوم «یک قطره دریا» بیژن مرتضوی با ترانه‌های ایرج جنتی‌عطایی و «Snapshot» مهرداد آسمانی با ترانه‌های شهیار قنبری، باز هم این ترانه است که قدرتمندترین بخش کار است و مخاطب را به بهتر و دقیق‌تر شنیدن فرا می‌خواند. (البته با احترام به موسیقی زیبا و اجرای خوب بیژن)به زودی یادداشت‌هایم را در مورد این آلبوم در وبلاگ قرار می‌دهم.

 

(پیش از اعتراض دوستان خواننده و آهنگساز: ناگفته پیداست که یک اثر موسیقیایی وقتی کامل و آرمانی است که تمام عناصرش زیبا باشد، "ترانه سالاری" را در مقابل ضعف مفرط ترانه ها در آثار خوانندگان به ظاهر با تجربه و مقبول گرفته ام و اینکه در برخی آثار اینگونه، ترانه نه تنها یک، که چند سر و گردن بالاتر ازملودی و تنظیم و اجرای خواننده ایستاده است)

 

4)

و یک ترانه‌ی قدیمی:

به احترام سکوتت!

 

سکوت

 

سکوت می‌کنی وُ من درون خود گم می‌شوم

وسوسه‌ی شکار سیب، یک آیه گندم می‌شوم

 

سکوت می‌کنی وُ من سایه به خانه می‌برم

با زنگ بی صدای تو از خواب واژه می‌پرم

 

سکوت می‌کنی ولی چشم تو پر ترانه است

بر بستر نگاه تو ثانیه عاشقانه است

 

قندیل رخوت مرا دست تو آب می‌کند

دقیقه‌های خسته را پر از شتاب می‌کند

 

ستاره رخنه می‌کند در شب تاریک زمان

تو می‌رسی و شاعرت پل می‌زند به آسمان

**

سکوت می‌کنی و من درون خود گم می‌شود

هر واژه‌ی سکوت تو روح ترنم می‌شود

 

سکوت تو پر از صداست، پر از شکوه کهکشان

مرا به آخر برسان، به جای من خودت بخوان!

 

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:39 | شنبه بیستم اسفند 1384 •

بوسه‌ی پانزدهم (ولنتاین در میدان جنگ)

To my valentine!

روزی ما دوباره کبوترهای‌ِمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دستِ زیبائی را خواهد گرفت.

 

روزی که کم‌ترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری‌ست.

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

قفل

      افسانه‌ئی‌ست

وقلب

برای زنده‌گی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطرِ آخرين حرف دنبالِ سخن نگردی.

 

روزی که آهنگِ هر حرف، زنده‌گی‌ست

تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌و جویِ قافیه نبرم.

 

روزی که هر لب ترانه‌ئی‌ست

تا کم‌ترین سرود، بوسه باشد.

 

روزی که تو بیائی، برایِ همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یک‌سان شود.

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایِ‌مان دانه بریزیم...

×

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم.

 

احمد شاملو/ هوای تازه

 

فردا ولنتاین است. روز عاشقان، اما این روز همیشه برای من معانی دیگری هم داشته. گذشته از این که چقدر این رسم مال ماست و چقدر از فرهنگ بیگانه آمده، بهانه‌ی زیبائیست برای ابراز عشق. کاری که ما ایرانی‌ها، علی‌رغم تمام تعارف تکه‌پاره کردن‌ها، سخت از پسش بر می‌آئیم. برای اینکه فراموش نکنیم با وجود تمام تلخی‌ها و سیاهی‌ها، هنوز در جام جهان ته‌مانده‌ی عشقی مانده. تمام قلب‌های سرخ مقوایی و عروسکهای خندان و خنگ جا خوش کرده در ویترین مغازه‌ها، بیش از هر چیز دیگر حضور زیبای عشق را در جهانی که رو به زشتی می‌رود، نشانمان می‌دهد...اما با هر ولنتاین، با هر شادی سرخوشانه، ته دلم را غصه‌ای می‌گیرد، غصه‌ای که تو هم با آن غریبه نیستی... به نظرت دخترها و پسرهایی که دست در دست هم، شادو خندان و شاخه‌های گل سرخ در دست از کنار میدان ونک می‌گذرند، آن جوانک سنتور زن که دستهایش از سوز سرما سرخ شده بود و همچنان می‌نواخت تا نانی به‌کف آرد را می‌بینند؟! آن پیرزن چمباتمه زده‌ی میدان انقلاب اصلا می‌داند ولنتاین چیست و این همه جوانِ -از نگاه او- الکی خوش، از چه چنین خندانند؟!  می‌دانم می‌دانی که اهل شعار دادن و ژست‌های روشنفکرنمایانه نیستم، مدتهاست به این نتیجه رسیده‌ام که با شعرم و حرفم و ...جهان را که هیچ، گوشه‌ی محله‌مان را هم نمی‌توانم تغییر دهم. اما دلم می‌گیرد از این همه فاصله‌ی طبقاتی، از این همه کودک سرمازده و گرسنه که می‌لرزند و عبور سنگین و بی‌خیال ماکسیما و تویوتا کمرای و... سرنشینان قهقه‌زنشان را تماشا می‌کنند. حرصم می‌گیرد از این همه حاجی نمایشگاه‌دار که برای رقابت با همسایه‌گان و خریدن تکه‌ی بزرگتری از بهشت دیگ‌دیگ قیمه بار می‌گذارند و کودکان چند محله آن طرفتر را که سالی به دوازده ماه گوشت نمی‌خورند و نان خشک سق می‌زنند، نمی‌بینند. می‌دانم که برای ولنتاین، و تو که عشق ابدیم هستی، باید عاشقانه بنویسم اما این روزها بدجوری بغض دارم...

در آْستانه‌ی ولنتاین و پس از آن نوروز هستیم و هنوز ده‌ها پدر به جرم اندیشیدن و نوشتن در بندند. در آستانه‌ی ولنتاین هستیم و هنوز میلیونها نفر در کنارمان گرسنه‌گی می‌کشند و میلیونها نفر دیگر از چاقی شدید می‌میرند. «گوانتانامو» که مسلخ شرافت و انسانیت است برجاست و میلیونها نفر عزای چند پاره کاغذ مضحک و ابلهانه را گرفته‌اند. (می‌دانی که با نفس اعتراض مشکلی ندارم و شکلش را نادرست و غیرمتمدنانه می‌دانم) در آْستانه‌ی ولنتاین هستیم و سربازان انگلیسی نوجوانان عراقی را در زیر مشت و لگد له می‌کنند... راستی آن سرباز آمریکایی که اکنون در گوشه‌ی سنگری در عراق نشسته است و ماه‌هاست از خانه دور است، برای نامزدش چه در نامه می‌نویسد؟!

...آری جهان ما هر روز سیاه‌تر و تلخ‌تر می‌شود... می‌دانم متهمم می‌کنند به شعار دادنِ ساده‌لوحانه، اما چه باک! که ما راز نجات جهان را در عشق می‌بینیم! این جهان تلخ و تیره امروز هم به یمن حضور عشق و عاطفه قابل تحمل است. و امیدمان را از دست نمی‌دهیم و تلاش می‌کنیم برای زیباتر شدن دنیای پیرامونمان!

فردا ولنتاین است و ولنتاین برای من و تو حرفهای دیگری هم دارد. پیمان می‌بندیم برای عمری عاشقانه زیستن! ولنتاین روز حلول سال نوی عاشقانه‌ی ماست. شروع یک سال دیگر عشق ورزیدن. سالی که می‌دانیم برایمان با سختی‌های زیادی همراه است... اما هر چه که پیش آید، پیمان می‌بندیم که زانو نزنیم و بجنگیم، دوشادوش و هم‌راه، هم‌شانه و هم‌بغض، هم‌خنده و هم...

به امید جشن گرفتن صدها ولنتاین در راه، تقدیم هزاران شاخه‌‌گل سرخ و نرگس هنوز نشکفته، به امید جاودانه‌گی عشق زیر سقفی از ایمان و عشق و رویا!

 

 

 

نگاهم کن!

 

نگاهم کن! شبیه بغضم امشب

شدم مثل خود آشفته‌حالی

کسی جز تو شریک هق‌هقم نیست

تویی که مثل دریاها زلالی<