تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره

چیزی شبیه شعر، چیزی شبیه شعار

من از ترنم ترانه
                در کوچه‌ها بی شام بیزارم
از قافیه‌های نو
وقتی دندان‌های کودک کار
      از فقر و سرما به هم می‌خورد

شوپن و شون پن و شوپنهاور
         چه دارند برای برای گفتن؟!
از کدام آوا و نگاه و کلامشان لذت ببرم
وقتی شوکا، دختر زیبای دریا
سقفی برای آسودن و بستری برای آرمیدن ندارد
وقتی روزها خاطره‌ی موج‌های دریا را
در استخر خانه‌های بالای شهر جستجو می‌کند
و هر شب به عمق لجن سقوط-
خودروی الماس‌پوش بنز
تصویری جز استخوان‌های بیرون‌زده‌ی کودکان اتیوپی را
در ذهنم زنده نمی‌کند.

وقتی پیرمرد نابینای فال‌فروش
التماس می‌کند
حتا از همین شعر
که هِی رنگ شعار می‌گیرد،
متنفر می‌شوم
و از اینکه چرا نمی‌شود از واژه‌ها
گردنبند الماس ساخت و به جنیفر لوپز فروخت
تا رکوردی دیگر شکسته شود
                                و چند گرسنه سیر
××
وقتی به خیابان می‌روم
از همین امیدهای شاعرانه هم
حالم به هم می‌خورد!
ح.ع
****

پ.ن۱ : می خواستم چند سطری درباره تکه بزرگ خاطراتمان «خسرو شکیبایی» بنویسم اما دیدم مرثیه نوشتن برای او بدجور مد روز شده، نه اینکه من  اهلش نباشم، فقط گفتنی ها را در برنامه «با ستاره ها» در رادیو البرز گفتم و نوشتن را گذاشتم برای روزی که مجال گریستن بر مزار خاطره های نوجوانی باشد! که او هنوز برایم زنده تر از هر زنده ایست!

پ.ن۲ : حرف برای گفتن زیاد مانده، مجال اما بی رحمانه اندک است!
پ.ن۳ : از تمام دوستانی که برایم پیغام می گذراند و نمی توانم پاسخ محبتشان را بدهم صمیمانه عذرخواهی می کنم. (ارجاع به جمله آخر پ.ن۲)

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:59 | شنبه دوازدهم مرداد 1387 •

دو شعر کوتاه

تاب بیاور

شاه‌ماهی من!

چشم انتظار توأند

دستان خواهش و تابه‌ی داغ و سفره‌ی خالی من

××

میدان «اسبی»* اسب ندارد،

عشق‌های ما

عاشقانه‌گی

 

* میدانی در عظیمیه‌ی کرج که اسب ندارد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: یکی از دوستان فرهیخته‌ام که در سیاست و مدیریت دانا و با مطالعه است وبلاگی راه انداخته به نام History & Strategyکه شما را به خواندن مطالبش، از جمله همین پست آخرش در باب قورباغه‌ی پخته دعوت می‌کنم!

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 13:51 | یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 •

نیمه تمام

نیمه تمام مانده‌ام
تو سطر آخر منی
رگبار سنگ می رسد
تو چتر آخر منی
...
(آغاز یک ترانه‌ی نا تمام...)

نیمه تمام مانده‌ام
مثل تمام کارهای این روزها
ترانه‌ای که تنها چند سطر اولش را نوشته‌ام
ترجمه‌ی شعرهای لنگستون هیوز
ویرایش و بازسرایی شعرهای یک ناشاعر مایه‌دار
مثل پروژه‌های دیگر اداری و آموزشی و هکذا
سرم سنگین است از قسط و اجار‌ه خانه و یک نمایشنامه‌ی نانوشته‌ی رادیویی
می‌خواهم تمامم را بالا بیاورم و به صورت آقای رئیس بپاشم
*
به مرگ فکر می‌کنم و برای عروسی دوستانم متن کارت دعوت می‌نویسم
به شعر فکر می‌کنم و بیلان سود و زیان سالانه را محاسبه می‌کنم
به چشمان نگران تو فکر می‌کنم و...
...
دور از چشمان همکاران وظیفه‌شناس
اشک می‌ریزم.
*
«عطف به نامه‌ی شماره‌ی 148ب86»
از زندگی‌ی تکراری اداری
  خسته شده‌ام
«احتراماً»
حالم از هر چه دستور سازمانی به هم می‌خورد
فقط می‌خواهم تمامم را بالا بیاورم و به صورت آقای رئیس بپاشم
                                                           می‌خواهم به کل هیکلش بـ...

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 15:27 | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 •

طرح

1

طوفان که تمام شد

کشتی نوح ماند و تنهائیش

 

2

«بیگ بنگِ» عاشقی تویی

جهان من از گرفتن دست‌های تو آغاز می‌شود

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:0 | سه شنبه سوم بهمن 1385 •

فتح تو!

هیچ قاره‌ی جدیدی

ارزش کشف شدن را ندارد

و هیچ سرزمینی

ارزش فتح شدن را!

اگر پای عشقی در میان نباشد!

*

هنگامی که پای در رکاب فتح تو می‌کردم

سرِ پر شوری بودم و دلی پر نعره

اینک آرامشی هستم که شعر می‌بافد و

سکوتی که جز به تلنگر بوسه‌ها نمی‌شکند!

مگر نه اینکه تمامی جنگ‌جویان جهان

تنها در بستر عشق

زره از تن در می‌آورند و همچون کودکان

بهانه‌ی «کمی بیشتر» می‌گیرند؟!

*

که من کاشف جغرافیای پیکرت بودم

پیش از آنکه حتا بادِ هرزه‌

به معصیت نوازشش اندیشیده باشد!

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 13:34 | شنبه شانزدهم دی 1385 •

چند طرح

 

پیشکش خنده هایت...

 

 

1)

تو که می‌خندی،

نبض‌ترانه تندتر می‌زند!

نفس می‌گیرد واژه از تبسمت!

تو که می‌خندی

بال پروانه می‌بارد بر دفترم انگار!

..

ای کاش می‌شد

تمام ترانه‌ها را

بر ملودیِ خنده‌های تو نوشت!!!

 

2)

این که می‌گویم: دوستت دارم!

و هر روز تکرارش می‌کنم؛

از سرِ عادت نیست!

می‌ترسم –چون دیگران-

عادت کنم به نگفتنش!!

 

3)

نام تو

نام کوچک رویاهای من است!

و امضای ترانه هایم!

 

4)

به جستجوی اتفاقند

در شعرهایم!

نمی‌دانند اتفاق تویی

که شعر می‌افتد!!

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 19:30 | پنجشنبه سوم آذر 1384 •