تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره

بهار

بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟
چرا خورشید فروردین فروخفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

ه.ا. سایه

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 10:29 | سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 •

از روزمرگی...

1)
این روزها حسابی درگیرم. کار اداری هر روزه از یک طرف و کلاس‌های تا 10 شب از طرف دیگر حسابی رمقم را گرفته. دو هفته‌ای هم هست که در برنامه‌ی «با ستاره‌ها»ی رادیو البرز (صدای غرب استان تهران) تولید و اجرای بخش‌هایی را به عهده گرفته‌ام و این همه باعث شده بیشتر از هر زمان دیگر شرمنده‌ی همسر گرامی و شعرها و ترانه‌ها و ترجمه‌های نیمه‌کاره شوم. چند روزی بیشتر تا اسکار نمانده و هنوز هیچکدام از فیلم‌های نامزد بهترین فیلم را ندیده‌ام. (تماشای مراسم هم بدون دیدن دست کم این پنج فیلم که فایده‌ای ندارد). بگذریم از اینکه  مدت‌هاست نتوانسته‌ام کتابی را کامل بخوانم و تمام مطالعه‌ام محدود شده به اخبار روزانه در اینترنت و خواندن شبانه‌ی مجله‌ی فیلم و شهروند... خلاصه بدجوری درگیرم!

2)
مدت‌ها بود قصد داشتم وب‌سایت جمع و جوری دست و پا کنم برای جمع‌آوری کارهای منتشر شده و نشده‌ام. بالاخره دامینی ثبت کردم و امیدوارم بتوانم در چند ماه آینده و به مرور زمان کاملش کنم و وبلاگم را نیز به آنجا انتقال دهم. می‌توانید سایت مرا (و صفحه‌ی ورودی موقتش را) از اینجا ببینید: www.alishiri.com

3)
در مورد «سنتوری» و ماجرای انتشار نسخه‌ی غیرقانونی‌اش فراوان نوشته‌اند. داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که این نسخه‌ی دزدی را ببینم یا نه که خبر اعلام شماره حسابی برای پرداخت هزینه‌ی نپرداخته‌ی بلیطمان رسید و ... باقی قضایا را از نگاه و قلم «روشنک» و «میثم» بخوانید. شاید بعد ازدیدن فیلم من هم چند خطی نوشتم.

4)
oggy

تازگی‌ها، به لطف یک دوست خوب، یک شاهکار -دست کم برای ما- تازه کشف کرده‌ایم: OGGY!! یک کارتون فرانسوی که شخصیت اصلیش یک گربه‌ی چاقِ تنبلِ احمقِ دوست‌داشتنی است که مدام با سه سوسک حمام درگیر است. همین‌جا از دوستانم دعوت می‌کنم برای شرح مناقب و عظمت‌های این کارتون فوق‌العاده پا پیش بگذارند. خدا را چه دیدید شاید اصلا برای Oggy عزیز تو سری خور یک وبلاگ دسته‌جمعی زدیم!
-وب سایتOggy 
- برای آشنایی بیشتر با این کارتون و شخصیت‌هایش + را ببینید
-این هم کانالی + که خواب شب را از ما ربوده!!

5)
گرچه شاید دیر به نظر برسد اما دق می‌کنم اگر اینجا ننویسم که ولنتاین امسال، بی‌تردید بهترین ولنتاین عمرم بود! جشنی کوچک و دونفره زیر سقفی مشترک به صرف پیتزای دلچسبی که همسر گرامی پخته بود، برای من یکی دیگر از زیباترین شب‌های عمرم را ساخت.
این هم برای تو، غزل زندگیم!:

بی‌قافیه دوست دارَمَت
بی حاجت واژگان دو رو
واژگان دروغ‌گو!
بی آنکه بگویم
یا بگویی!

در بی‌وزنی
موزون می‌خواهمت
که موسیقی ببارد از نگاهم
به هنگام دیدنت،
و غزل آغاز شود
به وقت خندیدنت!
(ح.ع)

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 14:27 | دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 •

انتشار پنجمین شماره پیله‌های شیشه‌ای

دوست عزیز و نادیده‌ام، مصطفی ازقندی دست به کاری زده کارستان! شماره‌ی پنجم نشریه‌ی الکترونیک پیله‌های شیشه‌ای با تعداد بسیاری ترانه و شعر و ترجمه و ...منتشر شده است. خوشحالم که این رفیق شفیق، مرا به دلیل عدم شرکت در جلسات انجمن ترانه، همچون بسیاری از دوستان ترانه‌سرا، هنوز از یاد نبرده و پیش از انتشار هر شماره، دست کم با تماسی تلفنی یادی از ما می‌کند. در این شماره نیز ترجمه‌ی شعری از والت ویتمن، که سال‌ها پیش انجام داده بودمش، منتشر شده. علت انتخاب این ترجمه‌ی تکراری این است که به شدت درگیر ترجمه‌ی مجموعه اشعار یک شاعر بزرگ انگلیسی زبان هستم و ترجیح دادم تا کار به نتیجه نهایی نرسیده آن‌را جایی منتشر نکنم. در هر صورت به مصطفی ازقندی و تمام دوستان دیگری که در جمع‌آوری این مجموعه‌ی خواندنی نقش داشته و دارند دست مریزاد و خسته نباشید می‌گویم.

لینک پیله‌های شیشه‌ای

لینک ترجمه‌ی من

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 17:20 | یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 •

قیصر امین پور درگذشت!

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم!

گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم...

... دیشب قیصر امین پور در ۴۸ سالگی درگذشت!

...آه! ای دریغ و حسرت همیشگی!...

خبرگزاری فارس
خبرگزاری مهر

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 7:57 | سه شنبه هشتم آبان 1386 •

لطفا برای قطبی کلاس بگذارید!

مقدمه:
مدت‌ها پیش از این، زمانی که آلوده‌ی بازی وبلاگی یلدا، بازی 5 نکته ناگفته از زندگی شخصی و ...، شده بودم نوشتم که تا اواسط دوران دبیرستان در چند تیم فوتبال کرج و تهران بازی می‌کردم و این موضوع را خیلی هم جدی گرفته بودم و هر روز تمرین و...تا رفته رفته به این نتیجه رسیدم که با هردیدی به فوتبال نگاه کنی ورزش لمپن‌هاست و اگر بخواهی بین جماعت فوتبالیست‌ها دوام بیاوری یا باید لمپن باشی یا به نحوی با این نوع نگاه کنار بیایی.من نتوانستم و کنار کشیدم. هرچند حاصلش تا امروز چندین کیلو اضافه وزن و شکمی‌ست که مدتهاست در آفساید به سر می‌برد.

**

چند روزی پیش از دربی پرسپولیس و استقلال در مجله‌ی «همشهری جوان» مقاله‌ای را به قلم «پژمان راهبر» خواندم که خیلی بی ربط مرا به حال و هوای روزهای زمان خاکی «دهقان‌ویلا» و چمن همیشه مرطوب ورزشگاه «شریعتی کرج» برگرداند. «پژمان راهبر» در این مطلب از علاقه‌اش به «افشین قطبی» مربی باشخصیت و موفق این روزهای پرسپولیس نوشته بود و این که همیشه لبخند می‌زند و مودب است و ثابت کرده که فوتبال فقط ورزش لمپن‌ها نیست. در مورد شخصیت و سواد و ادب قطبی با «پژمان راهبر» موافقم اما با بخشی آخر نوشته‌اش نه!
به باور من گرچه گاهی استثاناهایی بر این قاعده وجود دارد اما دست کم در ایران، همیشه «لمپن» ها بوده‌اند که در فوتبال موفق شده‌اند و به جایی رسیده‌اند. مثال‌های نقضی همچون «امیر حاج‌رضایی»، «بیژن ذوالفقارنسب» و «مجید جلالی» هرگز موفقیت حضرات لات‌منش را نداشته‌اند و اگر روزی روزگاری به پیروزی یا قهرمانی رسیده‌اند خیلی زود توسط یک مدیر داش‌مشتی یا با اتحاد و تبانی بازیکنان و شاگردان با مرامشان سرنگون شده‌اند و گوشه‌ی عزلت گرفته‌اند و در بهترین شرایط به مفسران تلویزیونی تبدیل شده‌اند. بگذریم از اینکه خیلی از بزرگان به ظاهر مودبی که در رادیو و تلویزیون «ببخشید» و «استدعا دارم» از زبانشان نمی‌افتد وقتی پایش بیفتد در زمین فوتبال و روی نیمکت و گاهی در کنفرانس‌های خبری پس از شکست، از صد گنده‌لات خیابانی لات‌ترند و برای ادب و نزاکت و انصاف و انسانیت تره هم خورد نمی‌کنند.
از این حیث تفاوت چندانی بین باسواد و بی‌سواد این قوم وجود ندارد. با فوق لیسانس روانشناسی هم می‌توان حریف را به یاری قدرت هجو و هزل خدادادی به سخره گرفت و شکست در برابر دانش و شجاعت یک مربی تازه‌وارد را توجیه کرد. یا با مدرک لیسانس دانشگاه صنعتی شریف هم‌دانشگاهی دیروز را به بی‌سوادی متهم نمود. «سلطان» این فوتبال، استاد ناسزاهای ناموسی‌ است و «ژنرالش» کل‌یوم فرق حرف زدن در تلویزیون را با کل‌کل سر گذر نمی‌داند. کافیست چند دقیقه‌ای حتا در فوتبال محلات این مرز و بوم بازی کرده باشی تا بدانی یا باید ناسزا بگویی یا کر باشی تا بتوانی تا دقیقه‌ی نود در زمین دوام بیاوری. اگر روزی به لباس بازیکنان فوتبالمان میکروفونی وصل نمایند و گفت‌وگوهایشان را، حتا وقتی توپ در جای دیگری از زمین است ضبط کنند، می‌توان  کتابی به سترگی «کتاب کوچه»‌ی شاملوی بزرگ درباب ناسزاهای فوتبالی نوشت.
از همین روست که دلم برای «امپراتور» این روزهای پرسپولیس، «افشین قطبی» می سوزد و نگرانش هستم.  می‌ترسم حالا حالاها  نتواند ناسزاهای آبدار فارسی را یاد بگیرد و بازیکن اخراج شده‌اش را مورد نوازش «آپیکدو» قرار دهد. آینده‌ی «قطبی» و «پرسپولیسِ»  دوست‌داشتنی‌اش نگران‌کننده است! لطفاً هرچه زودتر برایش دوره‌ی «اخلاق در فوتبال ایران» بگذارید!

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 13:32 | چهارشنبه دوم آبان 1386 •

از همه چیز و هیچ چیز...

مدت‌هاست فرصت نشده اینجا چیزی بنویسم، حرف زیاد بوده اما وقتِ آنکه بشود  تمرکز کرد و چند سطری نوشت اندک. متاسفانه هنوز بعد از چندین سال وبلاگ نویسی عادت نکرده‌ام بدون اینکه وقت زیادی بگذارم از دغدغه‌های شخصیم بنویسم ، گرچه ذات این رسانه اینچنین ایجاب می‌کند و می‌شود در آن فقط بلند بلند فکر کرد و دل‌مشغولی‌های شخصی را نوشت. مطلب این پست یکی از این یادداشت‌های همه‌جانبه‌ی چند منظوره است:
1)
به طور کلی و خارج از ملاحظات منطقی و غیرمنطقی و شاعرانه، مرداد ماه مزخرفی‌ست. هرقدر ماه‌های فصل بهار و پاییز را دوست دارم از مرداد متنفرم. راستی یادم نرفته که صورت درست اسم این ماه «امرداد» است و وقتی این الف محترم را از اول اسمش برداریم معنایش 180 درجه –یا به قول امیر قلعه‌نویی، سرمربی فاتح تیم ملی، 360 درجه- متفاوت می‌شود. اما خوب عادت کرده‌ایم به این غلط رایج و باز هم به طور کلی عادت کرده‌ایم به غلط گفتن و غلط نوشتن و غلط خواندن و دور از جان شما، غلط کردن!

2)
سرانجام بعد از چندین ماه، که حسابش از دستم در رفته، کتاب «مکث درمه» نوشته‌ی دوست ترانه‌سرا و محققم «سعید کریمی»-که می‌دانم الان کلی از دست بدقولی‌های من شاکی‌ست- از ارشاد مجوز گرفت و باز بعد از چند ماه آماده‌ی انتشار شد. صفحه‌بندی این کتاب بر عهده‌ی من بوده و طرح جلدش را نیز با کمال شرمندگی بنده مرتکب شده‌ام. این کتاب در باب «نظریات بنیادین ترانه و ترانه‌سرایی در ایران» است و خواندنش می‌تواند برای ترانه‌سرایان و علاقه‌مندان ترانه جالب و آموزنده باشد. تا جایی که من می‌دانم «مکث درمه» نخستین تلاش در زمینه‌ی فراهم کردن بسترهای تئوری نقد ترانه است و می‌تواند آغازگر بحث‌های خوبی در این زمینه باشد. کتاب «سعید کریمی» مشتمل بر این فصل‌هاست: جستاري در تعريف ترانه، دوره شناسي ترانه سرايي در ايران، قافيه در ترانه، وزن در ترانه، بديع در ترانه و سبک شناسي ترانه
درحال حاضر این کتاب برای طی مراحل چاپ و انتشار در اختیار انتشارات محترم «دقایق» قرار گرفته است.

3)
صحبت کتاب شد. دوستان کرجی که علاقه‌مند به تهیه کتاب‌های انتشارات دقایق هستند می‌توانند این کتاب‌ها را از کتاب‌فروشی سروش، واقع در گوهردشت، کمی بالاتر از فلکه اول، تهیه کنند.
گویا در حال حاضر کتاب‌های «تا کشف عطر گندم» مجموعه ترانه‎‌های «علی احمدی» و «بر تابی از ترانه» مجموعه شعر «نزار قبانی» با ترجمه‌ی «سیامک بهرامپرور» و «زهرا پورشیری» در این کتاب‌فروشی موجود است.


4)
ترانه رسانه‌ی دیربازده‌ای‌ست. یعنی بر خلاف وبلاگ که می‌نویسی و دکمه‌ی Publish را می‌زنی و در تمام جهان قابل خواندن می‌شوی، فاصله‌ی میان سرایش یک ترانه و به گوش مخاطب رسیدن آن، از چندین و چند سال فراتر می‌رود. گاهی وقت‌ها این روند آنقدر فرسایشی می‌شود که یادت می‌رود کدام ترانه را به کدام خواننده داده‌ای و چه بلایی بر سر آن آمده. بعضی از دوستان خواننده‌ی ما هم آنقدر حرفه‌ای هستند که حتا بعد از انتشار آلبوم هم خبری نمی‌دهند و سراغی نمی‌گیرند.
ترانه‌های زیادی از من اجرا شده و در دست انتشار است (حالا کی؟! خدا می‌داند!) 8 ترانه در آلبوم «گمت کردم» با صدای رضا اردشیری، 3 ترانه در آلبوم «کی میگه زندون بده» با صدای کیوان، 3 ترانه در آلبوم «آتش بس» با صدای مرتضی مصدق، 4 ترانه در آلبوم «خاطرات سوخته» با صدای فرزاد انصافی، یک ترانه در آلبوم امیر فاتحی، 5 ترانه در آلبوم آینده‌ی گروه راک فانوس، فعلا یک ترانه در آلبوم جدید کیان و در نهایت دو ترانه‌ای که ناصر عبدالهی آنها را خوانده و هنوز تکلیفش مشخص نیست.

5)
چند روز پیش، بعد ازتماشای «رئیس» فیلمِ مسعود کیمیایی، حس تماشاگران لباس جدید پادشاه در داستان «هانس کریستین اندرسن» به من دست داد. هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم از روابط حاکم بر داستان و خط سیر روایی آن بیشتر سر در بیاورم بیشتر گیج می‌شدم. خب لابد ایراد از ماست که چشم بصیرت نداریم و لباس‌های جدید مسعود خان، ببخشید پادشاه را نمی‌بینیم.
به جایش تا دلتان بخواهد از تماشای خانگی فیلم «زیرزمین» ساخته ی Emir Kusturica لذت بردم. این به آن در!

6)
از سروش صحت عزیز و دوست داشتنی دعوت می‌کنم در هنگام ساختن «چارخونه»، که تا اینجا کولاژ یخی از سریال‌های طنز نود شبی سال‌های گذشته از آب درآمده، چند ساعتی به خودش و گروهش مرخصی بدهد و گفتگوی اخیر آقای رئیس جمهور در خبر 20:30  شبکه دو را ببینند تا کمی طنازی و نکته‌سنجی یاد بگیرند.

7)
برای اینکه این یادداشت به عدد مقدس هفت برسد دوباره تاکیید می‌کنم که مرداد چقدر ماه مزخرفی است و ای کاش زودتر پاییز شود...

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 18:43 | چهارشنبه دهم مرداد 1386 •

خوشم باتو

علی احمدی، رفیق همیشه و هنوزم با تقدیم ترانه ای شرمنده ام کرده. هزار بار ممنون او هستم. نه فقط به دلیل تقدیم این ترانه ی زیبا، بلکه به دلیل آن همه هم بغضی و به خاطر یکدیگر گریستن. صدای بغض آلود او را در هنگامی که خبر به هم رسیدنمان را به او می دادم هرگز از یاد نخواهم برد!

خوشم باتو خوشم باتو
واین آغاز یک فصلِه
خوشم باتو همین احساس
برای زندگی اصله

نمیشه از توحرفی زد

نمیشه ازتوچیزی گفت

نمیشه درکنارت بود

ولی چون غنچه ای نشکفت

 

خوشم باتو خوشم باتو

دلم از شوق می باره

ولی این جمله کافی نیست

یه چیزایی رو کم داره...

 

نوشته و ترانه زیبای علی را در وبلاگش بخوانید.

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 10:38 | شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386

به بار نشستن تمام رویاها!

 

خوابم یا بیدارم...

دستانمان را در دست هم گرفته‌ايم و مي‌رقصيم. آرام و هم‌گام. با ملوديِ واروژان و ترانه‌اي که عطر حضور ايرج را دارد! همه اينجا هستند. دوستانمان، عزيزانمان. حتا آن‌ها که نتوانستند خودشان را برسانند، حتا آن‌ها که ديگر بين ما نيستند!‌همه اينجايند و من انگار خواب مي‌بينم. خواب هم‌سقفي ما تعبير شده بانو! روياهامان به بار نشسته و تو با مني با من!

دستانمان را در دست هم گرفته‌ايم و بر شن‌هاي ساحل خليج فارس قدم مي‌گذاريم. چه کسي فکرش را مي‌کرد؟! ترانه‌ها به سور پيروزي نشسته‌اند حالا که ديگر لمس تنت خواب نيست!

خوابم يا بيدارم...

کاش همه‌گي بوديد و جشن کوچکمان را شادمانه‌تر مي‌کرديد!

××

مي‌بيني عزيزترينم! سال‌ها پيش نوشتم «مي‌دانم روزي اردي‌بهشت تو را براي من پس مي‌آورد» حال اردي‌بهشت تو را براي هميشه براي من آورده و اين اردي‌بهشت، بهشتي‌ترين ماه تمام روزگار است! به خاطر مي‌سپارمش براي بازگویی در هزاره‌ی دوم عاشقانه زيستن. خوشحالم که مي‌توانيم براي آيندگان، براي فرزندانمان داستان عاشقانه‌اي با لحظه‌هاي شادمانه را تعريف کنيم. به خاطر مي‌سپارم! تو نيز به خاطر بسپار!

به خاطر مي‌سپرم اين لحظه‌ها رو
که با من هم‌صدا و پا به پايي
به خاطر مي‌سپرم تا باورم شه
ديگه همراه اين ترانه‌هايي

نگاه مهربون و عاشقانه‌ت
مي‌تونه تو شبم ستاره باشه
حضور تو براي دل سپردن
مي‌تونه فرصتي دوباره باشه

مي‌تونم با تو مهتابو ببينم
صدامو برسونم به ستاره
مي‌تونم دست خورشيدو بگيرم
تا تو شهر سياهي پا بذاره

به خاطر بسپر اين ثانيه‌ها رو
که سرشار گل و لبريز و نوره
به خاطر بسپر اين آوازخونو
که بغضش تلخه اما پرغروره

بذار با شبنم و ياس و سپيده
برات قصري روي ابرا بسازه
بذار تا آخر راه ترانه
به داشتن تو و چشات بنازه!

مي‌تونم با تو مهتابو ببينم
صدامو برسونم به ستاره
مي‌تونم دست خورشيدو بگيرم
تا تو شهر سياهي پا بذاره

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 12:56 | شنبه هشتم اردیبهشت 1386 •

بهاریه

1)

اين يك بهاريه‌‌ي با تاخير است!

 

2)

سالي كه گذشت، سال 1385، بي‌شك زيباترين سال تمام زندگي‌ام بود. با خواستگاري و نامزدي شروع شد و با چيدن و آراستن خانه‌ي روياهامان به پايان رسيد. اين روزها هم كه سخت درگير و دار مقدمات عروسي هستيم. مثل خوابي شيرين، رويايي كه به بار نشسته است. عزيزم! روشنكم! با تو بودن و كوشيدن، با تو بودن و با دنيا جنگيدن بزرگترين بهانه‌هاي زندگي من هستند. دوستت دارم و به اين دوست داشتن سخت مي‌بالم. مثل هميشه باش و روشني‌بخش خانه‌ي مشتركمان بمان، خورشيد‌بانو!

 

3)

در سال گذشته، به نسبت سال‌هاي پيش از آن، از كار ترانه‌ و ترانه‌سرايي فاصله گرفتم. بخشي از اين فاصله گرفتن ناخواسته و به سبب مسائل شخصي و مشغله‌ي زياد بود و بخش ديگري خودخواسته و به جهت رسيدن به حال و هوايي تازه‌تر. بسيار كم ترانه نوشتم و كمتر از آن با آهنگسازان و خوانندگان همكاري كردم(كه اين بخش به خواستن و نخواستن من ربطي نداشت). كارهاي زيادي از ساليان گذشته مانده كه هنوز به بازار نيامده، آلبوم كامل رضا اردشيري، چند ترانه با صداي كيوان رجبي، مرتضي مصدق، فرزاد انصافي، حبيب محمدي و شادروان ناصر عبدالهي. تنها همكاري قابل ذكر سال گذشته را با بابك زرين و براي يكي از بزرگان آن‌سوي آبها انجام دادم ،كه به نظر مي‌رسد حالا حالاها بايد منتظر به بار نشستنش بمانم. همكاري با گروه ايراني-سوئدي «فانوس» و آشنايي با «رامين آزادمهر» آهنگساز و خواننده‌ي اين گروه نيز از سال گذشته آغاز شد و اميدوارم به زودي به خلق ترانه‌هايي شنيدني منجر شود.

در زمينه‌ي ترجمه كارهايي را شروع كرده‌ام كه متاسفانه هنوز به پايان نرسيده‌اند. برگردان اشعار «آلن گينزبرگ» و «كارل سندبرگ» به همراه يغما گلرويي، همچنين ترجمه‌ي چند داستان كوتاه از اين جمله هستند.

امسال بيشتر زمانم را به ويراستاري و آماده‌سازي كتاب‌هاي بعضي از دوستانم پرداختم كه خوشبختانه چند تايي منتشر شده‌اند و مابقي نيز تا زمان نمايشگاه كتاب منتشر خواهند شد. (نمايشگاهي كه هنوز درست معلوم نيست كي و كجا برگزار مي‌شود و چه كسي در آن شركت مي‌كند و نمي‌كند.) كتاب‌هاي «بر تابي از ترانه» مجموعه اشعار «نزار قباني» با ترجمه‌ي «زهرا پورشيري» و «سيامك بهرام‌پرور» و همچنين «تا كشف عطر گندم» مجموعه ترانه‌هاي «علي احمدي» را نشر دقايق منتشر كرده. «تصور كن!»  مجموعه‌ ترانه‌هاي «يغما گلرويي» و «چپق صلح» كه يك شعر بلند يغماست را نيز انتشارات نگاه چاپ خواهد كرد.

 

4)

يك روز دو چشمم خيس

يك روز دلم چون گيس

آشفته و ريساريس

بردار دگر بردار

بردار به دارم زن

از روي پل فرديس!

مدت‌ها پيش در يك جمع خصوصي با خواننده‌ي متفاوتي آشنا شدم كه بسياري از كارهايش حيرت‌آور و مبهوت‌كننده بود. حدس مي‌زدم كه زماني آثارش همه‌‌گير شود و به شهرت و محبوبيت برسد. خوشبختانه اين اتفاق بسيار زودتر از حد تصور من رخ داد و «محسن نامجو» اين‌روزها به صداي اول موسيقي به ويژه در بين اهالي اينترنت تبديل شده است. ترانه‌ي تيتراژ سريال نوروزي «رضا عطاران» را هم او خوانده. اميدوارم نمك‌گير تلويزيون نشود و از راه متفاوت ساخت و سرودن و خواندن منحرف نگردد، آمين!

 

5)

نوشتن مطالب كوتاهي را شروع كرده‌ام به نام «دل‌خوشي‌هاي كوچك من». درباره‌ي چيزهايي كه دوستشان دارم وبسياري از آن‌ها ربطي به هم ندارد. با توجه به شخصي بودن اين نوشته‌ها قصد دارم به صورت هفته‌گي آن‌ها را همين جا در اين وبلاگ قرار دهم. شايد بد نباشد موضوع برخي از اين نوشته‌ها را بدانيد: مجله‌ي فيلم، چاي، اسنوكر، احمد شاملو، پرسپوليس، ميدان اسبي عظيميه، تارانتينيو، پدرو آلمودوار، مرشد و مارگريتا، سينما ساويز گوهردشت، كيشلوفسكي، دكلمه‌هاي ايرج جنتي عطايي، كارتون‌هاي كمپاني پيكسار، ابي، بازي هواپيماي آتاري... خوشحال مي‌شوم اگر در مورد اين موضوعات و موارد ديگري كه در آينده خواهم نوشت، نظر و نوشته‌ي با ربط يا بي‌ربطي داريد مرا هم در جريان قرار دهيد.

 

6)

چند شعر كوتاه براي تو:

 

مرا همچون قرص خوابي

در انتهاي يک شبِ سر‌درد

بلعيده‌اي

تنها يک شب

مهمان خواب تو هستم!

*

 

وقتي مي‌خوابي

ساعت خانه هم با تو به خواب مي‌رود

 

پ.ن:

یغما گلرویی ترانه تازه ای را در وبلاگش منتشر کرده به اسم "عید شما مبارک!!":

عـید شما مبارک! کارتون خوابای خسته!

یه سال زشتِ تازه، چشم انتظار نشسته!

عـید شما مبارک! بچه های فال فروش!

چن سالُ زجر کشیدین، یه سالِ دیگه هم روش!

عـید شما مبارک! زندونیای اوین!

زندونیای قصرُ گوهردشتُ ورامین!

عـید شما مبارک! معلمای حبسی!

سارا انار نداره، توی کتاب درسی...

 

 متن کامل ترانه را اینجا بخوانید

 

نوروز 1386

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 2:5 | چهارشنبه هشتم فروردین 1386 •

یک نامه عاشقانه

سلام

 

و جهان من از گرفتن دستهای تو آغاز شد!

عاشقانه‌تر از همیشه!

ولنتاین تمام سال‌های گذشته را به خاطر می­آورم و دست­های تو که بزرگترین هدیه­ی خدا به من است! دست­های تو! دست­های تو! که چکیده­ی عشق است و عشق راز رستگاری جهان. یادت هست سال گذشته چه نوشتم؟!...هنوز دنیا سیاه و دلتنگ است! هنوز آن جوانک سنتوری گوشه­ی میدان ونک نشسته و با دستان لرزان آهنگ غربت می­زند! هنوز پیرزن میدان انقلاب صدای به هم خوردن سکه­های پیش رویش را انتظار می­کشد. هنوز دنیا بوی باروت می­دهد. کودکان در بلوچستان و عراق و فلسطین و اتیوپی و...می­میرند و سیاستمداران کت و شلوار چند هزار دلاری جبو آرمانی می­پوشند و درباره­ی برهنگان و گرسنگان نطق­های پر شور می­کنند. صاحبخانه­ی محترم قیمت خون پدرش را از ما مطالبه می­کند و... دنیا هر روز سیاه­تر از دیروز می­شود. تنها اتفاق روشن این روزگار حضور توست! برای من و حضور عشق برای هر که عاشقی می­داند. خنده­هایت جرات مبارزه می­دهد و نگاهت د­ل­گرمی بیشتر کوشیدن.

با وجود تمام سختی­ها و دلتنگی­های روزهای گذشته، شادم از اینکه در نوروز عاشقی­مان در کنارت هستم و عطر نفس­هایت را کنارم احساس می­کنم. سپاسگزارم به خاطر تک­تک نگاه­هایت! ممنونم به خاطر صبر و استقامتت! به خاطر بودنت! با من بمان! قول می­دهم تا آخر دنیا برایت عاشقانه­ بخوانم. برایت عاشقانه بمانم! باز هم همچون هر سال در گوش هم زمزمه می­کنیم: «پیمان می‌بندیم که زانو نزنیم و بجنگیم، دوشادوش و هم‌راه، هم‌شانه و هم‌بغض، هم‌خنده و هم...

به امید جشن گرفتن صدها ولنتاین در راه، تقدیم هزاران شاخه‌‌گل سرخ و نرگس هنوز نشکفته، به امید جاودانه‌گی عشق زیر سقفی از ایمان و عشق و رویا!»

دوستت دارم!

همسرت: ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 18:10 | چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 •

تکذیبیه!

غافلان هم‌سازند،
تنها طوفان کودکان ناهمگون مي‌زايد.
هم‌ساز سايه‌سانانند، محتاط در مرزهای آفتاب.
در هيئت زندگان مردگانند.

احمد شاملو

در این وانفسای دربه‌دری به دنبال مشکلات شخصی و ...که باعث شده حتا فرصت به روز کردن وبلاگم را هم نداشته باشم دوستی خبر آورده که چرا در وبلاگ طرفداران آقای شهیار قنبری پیام گذاشته‌ای و توبه‌نامه نوشته‌ای؟! بعد از سال‌ها به آنجا رفتم و دیدم که هم‌زادم بی‌اطلاعِ من آنجا بالای منبر رفته و دروغ و راست را به هم بافته و با تقلید نثر پر از غلط من تقاضای بخشش از درگاه همایونی کرده! نه وقت و نه حوصله‌ی این را دارم که جمله به جمله‌ی آن پیام جعلی را نقل کنم و دروغ و راست بودنش را نشان دهم. به همین دلیل تنها به بیان نکات کلی اشاره می‌کنم: فردی که این پیام را گذاشته بی‌شک از اطرافیان من است زیرا بخش‌های زیادی از این حرف‌ها را –بی‌شک جدا از بخش توبه نامه‌ایش- در جمع‌های خصوصی گفته‌ام. مانند آنچه در گفت و گو با ایرج جنتی‌عطایی عزیز رخ داد و نواری که قابل پیاده شدن نبود و ... اطمینانم از این جهت است که من در یکی دو جا در حضور بعضی دوستان این واقعه را شرح دادم و در پاسخ کنجکاوی یکی از دوستان آنچه از جملات ایرج نازنین در مورد شهیار قنبری به خاطر داشتم نقل کردم. آنچه در این پیام جعلی آمده نه تمام ماجرا که تنها بخشی‌ست که من در آن جمع روایت کردم.  باقی مطالب همچون ماجرای نامه‌ی یغما و طراحی سایت ایرج جنتی‌عطایی را هم که بارها در همین وبلاگ و وبلاگ سابقم نوشته‎ام و همه از آن با خبرند. در آن یادداشت جعلی نوشته شده که رابطه‌ای با یاران جنتی‌عطایی ندارم- و استدلال آورده‌اند که هیچ لینکی از من در وبلاگ این دوستان نیست- نخست اینکه تقریبا تمام کسانی که در «گل سرخ ترانه» می‌نویسند را از نزدیک می‌شناسم و دست‌کم بیشتر از «سایه‌سانان» خود را می‌نمایانند و می‌دانی با که طرف هستی. چند نفر از گردانندگان این سایت –همچون کوروش سمیعی- از دوستان خوب من هستند –یا دست کم پیش از این پیام های دروغی بودند!- عدم همکاری من با این دوستان به دلیل مشغله‌ی فراوان و درگیری‌های کاری و شخصی من است. وگرنه علی‌رغم انتقادهایی که به کارشان دارم-به ویژه در بخش ویرایش و غلط گیری مقاله‌ها- به نگاه آزاد اندیشانه‌شان که نظرات مخالف در مورد ایرج را تاب می‌آورند احترام می‌گذارم و چند باری خودم به آن‌ها پیشنهاد همکاری داده‌ام.

سال‌ها پیش تصمیم گرفتم دیگر حتا وارد وبلاگ هواداران شهیار قنبری نشوم و دور از جنجال بمانم اما گویا بعضی دوست‌نمایان قصد ندارند مرا به حال خویش رها کنند. من به هر دوی این ترانه‌سرایان و هواداران ایشان احترام می‌گذارم. از این پس در هیچ وبلاگی پیامی که حاوی مطلبی جز نظر شخصی‌ام در مورد ترانه یا شعر و ...باشد نخواهم گذاشت و اگر قرار باشد موضعی در مورد اتفاقی داشته باشم آن را همین جا در وبلاگم می‌نویسم. دوستان نزدیکم می‌دانند تا حد این‌روزها درگیر و مشغول هستم و دیگر توانی برای شرکت در درگیری‌های پوچ اینچنینی برایم باقی نمانده. بنابراین این اولین و آخرین مطلبی است که در مورد این مسئله می‌نویسم و تمایلی به ادامه‌ی این بحث ندارم. بخش نظرخواهی برای این پست غیرفعال خواهد بود و هر پیام دیگری که بخواهد به این بحث دامن بزند و در پست‌های دیگر درج شود حذف خواهد شد.

حسن علیشیری
15 بهمن 1385

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 9:25 | یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

تاریخ زیبا می شود!

ای بزرگ موندنی!

ایرج نازنین!

می‌دانم سوگ‌وارانه به سال‌روز میلادتان رسیده‌اید...

شادباش مرا بپذیرید...

19 دی ماه هر سال برای کارورزان ترانه روز پاسداشت مردی است که به سنت‌های استوار ادبیات این مرز و بوم تکیه دارد و به سوی آینده‌ی آن می‌نگرد

 

...

از واژه‌هایت این کویر

هم‌رنگ دریا می‌شود

ترانه‌گی گل می‌کند

تاریخ زیبا می‌شود

...

 

با عشق و احترام

حسن علیشیری

 

پ.ن:

سایتهای طلایه دار و گل سرخ ترانه نیز در جشن میلاد ایرج جنتی عطایی به روزند.

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 12:52 | سه شنبه نوزدهم دی 1385 •

بازی یلدا

بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.

 

بالاخره دامنه‌ی «بازی یلدا»، با چند روز تاخیر، به این گوشه‌ی وبلاگستان هم رسید و یه با معرفت پیدا شد که منو دعوت کنه به افشای رازهای مگو! پس قبل از هر چیز ممنونم از میثم یوسفی که منو با جهان اطرافم آشتی داد! و اما اعترافات پنج‌گانه‌ی من:

1- وقتی پنج-شش ساله بودم، عشقم تماشای تیتراژ اول برنامه کودک ساعت 5 و اخبار ساعت 7 تلویزیون بود. (همون که می‌گفت: انجز وحده) چونه‌مو رو میز تلویزیون می‎ذاشتم و با ریتم آهنگ سرمو تکون می‌دادم. موقع شروع برنامه کودک هم دستامو پشتم می‌گرفتم و مثل همون بچه‌ی تو تیتراژ عرض اتاقو قدم رو می‌رفتم تا اون پرنده بیاد و پرده‌ کنار بره و کارتون شروع بشه. از کارتون‌های شبکه یک عاشق «همینه» (پت و مت) و از کارتونهای شبکه دو عاشق «بامزی» بودم.

2- از هشت ساله‌گی عینک می‌زنم و تا حدی به عینکم وابسته هستم که تا حالا چند بار باهاش رفتم زیر دوش حموم و تا شیشه‌هاش بخار نگرفته متوجه حضورش نشدم. در ضمن به دلیل آستیگماتیسم بالا از سربازی معاف شدم!

3- یک ترم تمام سر کلاس «رمان 2» - که درمورد رمان "Mayor of Casterbridge" توماس هاردی بود- بدون اینکه حتا یه سطر از رمانو خونده باشم تو جلسات بحث و بررسی شرکت می‌کردم! البته خانومای کلاس لطف می‌کردن تو چند دقیقه فصل مورد بحثو برام تعریف می‌کردن. (ناگفته نماند که بعدا برای امتحان پایان ترم مجبور شدم کل رمانو بخونم)

4- تا اواسط دوران دبیرستان، تو چند تا تیم فوتبال نوجوانان و جوانان کرج و تهران به صورت حرفه‌ای فوتبال بازی می‌کردم. وقتی بزرگتر شدم و علاقه‌م به هنر و ادبیات و...بیشتر شد فهمیدم نمی‌شه هم فوتبالیست بود هم شاعر! هنوزم، با وجود علاقه به فوتبال، معتقدم شرط اول فوتبالیست حرفه‌ای شدن لمپن بودن، یا دست کم کنار اومدن با این جماعته!

5- آشنایی من با روشنک (همسرم) از طریق سینما بود. اولین بار با او که دوست صمیمیِ همسر بهترین دوستم است (چه پیچیده) در سینما آشنا شدم و تمام راه تا کرج رو در مورد فیلم‌های مورد علاقه‌مون صحبت کردیم. از اون روز چند سالی می‌گذره اما هنوزم بهترین تفریح ما فیلم دیدنه. (راستی کسی دی وی دیِ "Volver" آلمودوار رو نداره؟!)

 

حرف نگفته و راز مگو زیاده. اما چون قراره فقط 5 مورد رو بنویسیم از بقیه‌ش فاکتور می‌گیرم. (راستی گفتم فاکتور یاد دوران دبیرستان افتادم! من چهار سال تمام تو دبیرستان رشته‌ی ریاضی فیزیک خوندم و آخرش با وجود قبول شدن تو مهندسی صنایع آزاد اصفهان، تو دانشگاه «زبان و ادبیات انگلیسی» رو انتخاب کردم! تو کنکور ارشد هم با رتبه‌ی 95 حتا مجاز به انتخاب رشته نشدم!)

برای ادامه‌ی بازی دعوت می‌کنم از «روشنک و ارغوان»، «سیامک بهرام‌پرور»، «گلاره بانو»، «فرهاد صفریان»، «سعید کریمی» و «آرش افشار» که تا دیر نشده شروع به اعتراف و شفاف سازی کنند. (ببخشید 6 تا شد!)

 

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 14:12 | دوشنبه چهارم دی 1385 •

«عقدنامه»

«انکحت...» عشق را و تمام بهار را!
«زوجت...» سيب را و درخت انار را!

«متعت...» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گيلاسهای آتشی آبدار را !

«هذا موکلی...»: غزلم دف گرفت و گفت.
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را!

«يک جلد...» آيه آيه قرآن! تو سوره‌ای !
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را!

«يک آينه...» به گردن من هست...دست توست٬
دستی که پاک مي‌کند از آن غبار را

« يک جفت شمعدان...»؟! نه عزيزم! دوچشم توست
که بر دريده پرده شبهای تار را!

مهريه‌ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمه‌ی آبشار را!

«ده شرط ضمن...» ده؟!...نه! بگوييد صد!...هزار!
با بوسه مهر مي‌کنم آن صد هزار را!

ليلی تويی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را!

اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌کنم
خانم! شکسته‌ای عطش روزه‌دار را!

«سیامک بهرام‌پرور»

از کتاب «عطر تند نارنج»

 

خودمانیم! هیچ فکرش را می‌کردی نخستین روز زمستان، نوروز زندگی‌مان شود؟! فکرش را می‌کردی از پس شب یلدا، صبح با هم بودن ابدی‌مان بدمد؟! فکرش را می‌کردی «تنهایی سرسخت زمستون»* تمام شود و «بهار دلنشین همراهی» سر برسد؟! آه که چقدر گرم و دلپذیر است سرمای این زمستان! حالا که تو هستی و گامی دیگر به سوی هم‌سقفی جاودانه برداشته‌ایم.

بی‌گمان خوانندگان قدیمی و همراهان نزدیک این وبلاگ، و وبلاگ پیشینم، نیز شریک شادی ما هستند. چرا که با بغض‌های  دیرین من به بغض نشستند و دلداریم دادند. بگذریم از آن معدود دوستان بی‌نام و نشانمان که هنوز نمی‌دانم چرا با ما غریبه‌گی می‌کنند. شک ندارم اگر روزی کنارمان بنشینند و گپی بزنیم خواهند فهمید اختلافات میان ما تا چه حد کم‌اهمیت و پیش پا افتاده است. پس رفاقت و هم‌دلی را عشق است!

از آن هفت خانِ به ظاهر عبور ناپذیر تنها یکی دو خان باقی مانده. آن را هم به یاری خدا و دستان گرمی‌بخش تو سپری خواهیم کرد. به امید آن روز!

 

* گمت کردم تو چین دامن شب

تو اون پس‌کوچه‌های گنگ و بی‌لب

گمت کردم من امشب زیر بارون

تو تنهایی سرسخت زمستون

«ح.ع»

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 12:37 | شنبه دوم دی 1385 •

ناصر عبدالهی

 

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک... (ا.بامداد)

سال بد همچنان ادامه دارد...

«ناصر عبدالهی» درگذشت!

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 9:33 | پنجشنبه سی ام آذر 1385 •

بابک بیات


عکس از خبرگزاری مهر

بابک بیات به شدت بیمار است و نیاز به پیوند کبد دارد. نزدیکان او از پنجاه-شصت میلیونی سخن می‌گویند که می‌تواند راه‌گشا باشد و سلامتی را به او برگرداند. منصور ضابطیان و بابک صحرایی در شماره‌ی اخیر چلچراغ یادداشتهایی نوشته‌اند و راه‌هایی پیشنهاد کرده‌اند برای تامین این مبلغ. راه‌هایی همچون برگزاری کنسرت و ... خوانندگانی همچون خشایار اعتمادی، مانی رهنما، حامی... و دیگرانی که خود را مدیون ملودی‌های استاد می‌دانند نیز ابراز آمادگی کرده‌اند. اما واقعیت این است که پروسه‌ی اجرای یک کنسرت گروهی در کشور ما، حتا با همکاری ارشاد و دیگر نهادهای مسئول بسیار طولانی‌‌تر از آنی‌ست که بتواند در این موقعیت چاره‌ساز باشد... باید چاره‌ای اندیشید!

از سوی دیگر این‌روزها شبکه‌های ماهواره‌ای دائم در حال پخش تبلیغ برای کنسرت‌های کریسمس لاس‌وگاس هستند. می‌دانم دست‌کم داریوش، ابی و تازگی‌ها معین آهنگ‌های بابک بیات را خواهند خواند و  کنسرت‌گذاران محترم از دسترنج واروژان و بیات و زلاند و جنتی‌عطایی و شهیار قنبری و اردلان سرفراز و دیگر هنرمندانی چون ایشان جیب‌هایشان را پر از دلار می‌کنند! تا این جای کار گناهی به گردن خوانندگان بزرگ نیست، شاید دوری راه و سر شلوغ و ...باعث شود خبر از همکار دیرینشان نداشته باشند. اما هواداران این هنرمندان، که وبلاگ‌ها و سایت‌های فراوانی را در اختیار دارند می‌توانند هنرمندان محبوب خود را با خبر کنند و کمک بخواهند. به ویژه روی سخنم با طرفداران ابی عزیز است. زیرا خبر دارم داریوش با خبر شده و فعالیت‌هایی را شروع کرده است. ابی کار خوانندگی‌اش را، تا جایی که من می‌دانم و شنیده‌ام، با بابک بیات شروع کرده است و به نحوی بیات بر او حق استادی دارد. همان‌گونه که هواداران محترم او می‌توانند از او در برابر یک کنسرت‌گذار دفاع کنند و بیانیه بفرستند توقع می‌رود در این شرایط  از اوضاع با خبرش کنند. یقین دارم او و هنرمندان دیگر خارج از کشور بابک بیات را تنها نخواهند گذاشت. شک نکنید این تنها جایی است که تفاوت میان یک هوادار واقعی هنر با افرادی که تنها هنرمندشان را سرحال و سرزنده و رقصان بر صحنه می‌خواهند مشخص می‌شود.

لینک‌های بیشتر در همین رابطه:

گزارش تصویری/ بابک بیات در بستر بیماری- خبرگزاری مهر

یادداشت آلوچه خانوم- همراه با توضیحات بیشتر

یادداشت یک وبلاگ نویس و شرح تماس با داریوش- (گرچه نوشته اش مبهم و نارساست)

اخبار تکمیلی:

پس از انتشار این مطلب دوست عزیزی، از آشنایان و نزدیکان داریوش عزیز ایمیلی زد حاکی از این که آقای داریوش در حال تماس با خانواده‌ی بابک بیات است تا جزئیات بیشتری بدست آورد و اقدامات خود را برای همیاری هنرمندان آغاز کند. همزمان دیدم در یکی دو شبکه‌ی تلویزیون به سراغ بابک بیات در بیمارستان رفتند و گفتگویی با او که به تازگی از کما خارج شده است انجام دادند. آخرین خبر اینکه – با توجه به گفتگوی آقای داریوش با خانواده بیات- خانواده و نزدیکان ایشان در حال فراهم کردن شرایط برای انتقال استاد به شیراز برای پیوند کبد هستند. گویا قرار است شماره حسابی اعلام شود تا هنرمندان بتوانند در عین حفظ حرمت استاد کمک‌های خود را واریز کنند. هنرمندان بزرگ دیگری همچون آقایان ایرج جنتی‌عطایی، اردلان سرفراز و فرید زلاند هم در حال رایزنی برای کمک به بابک بیات هستند. امیدوارم این نوشته‌ی مختصر، در این رسانه‌ی بسیار کوچک و شخصی، بامخاطب اندک، دست کم بتواند تعدادی از اهالی هنر و هنردوستان را در جریان اوضاع قرار دهد. سعی می‌کنم باز هم مطالب این پست را به روز کنم. به امید بهبودی کامل ایشان!

 

خبر تکمیلی ۲:

آلوچه خانوم خبر داده مراجع رسمی برخی از هزینه‌ها را به عهده گرفته‌اند. یکی از تلویزیون‌های ماهواره‌ای نیز بی‌هماهنگی با خانواده بیات اقدام به انتشار شماره حساب کرده و... در بخش قبلی هم نوشتم که اگر قرار باشد چنین کاری انجام شود حتما باید با اطلاع و رضایت خانواده بیات باشد و حرمت ایشان در این میان حفظ شود. بابک بیات فرد بی‌بضاعتی نیست، اگر در جامعه‌ای درست و متمدن می‌زیستیم او می‌توانست با درآمد حاصل از کپی‌رایت آثارش و بیمه‌ی هنرمندان نه تنها از پس هزینه‌های درمانیش برآید، که زندگی شاهانه‌ای هم داشته باشد. دریغ...! این فریاد را مدت‌ها پیش شهیار قنبری به هنگام بیماری ایرج جنتی‌عطایی و درگذشت فرهاد سر داد اما کو گوش شنوا؟! گاهی آنقدر درگیر حواشی بی ارزش و پوچ و اختلاف سلیقه‌های سطحی می شویم که فریاد رسای هنرمندانمان را نمی‌شنویم!

خبرهای تازه از بابک بیات و نحوه همیاری با او را از وبلاگ دوست عزیزم اصلان حافظی پیگیری کنید. برای لینک دادن به وبلاگ او نیز می توانید از لوگوی زیراستفاده کنید. تازه ترین خبرها را هم آلوچه خانم در وبلاگش می نویسد.

 

موخره!

دوست خوب و مهربانم، پویان، از بخشی از این مطلب دلگیر شده است. برای به بایگانی سپردن این مطلب یادداشت او و پاسخ خود را در انتهای این مطلب قرار می دهم: 

«با درود . حسن عزیز وقتی مطلبت را منتشر کردی و زبان تند انتقاد را به سوی هواداران ابی و شخص ابی گرفتی چیزی نگفتم . اما اکنون که ما هم همگام با شما برای همیاری و کمکی هر چند کوچک به بابک نازنین تلاش می کنیم حق نیست که نام ما و ابی عزیز که می دانم بسیار پیگیر ماجراست همچنان در مطلب شما به عنوان متهمان ماجرا حضور داشته باشد . متهم اصلی در این ماجرا تنها جمهوری اسلامی و حقارت های این دولت در حمایت از هنرمندانش و نه کس دیگر . حق نیست بدون دلیل - بلافاصله مانند جمهوری اسلامی که دلیل همه بدبختی ها را آمریکا می داند به درآمدهای هنرمندان خارجی اشاره کنیم و از داریوش و ابی و ... خواهان کمک باشیم که فرسنگ ها با اینجا فاصله دارند . کمی هم به کسانی خرده بگیریم که در ایران هستند و از هنر بیات و امثال او به همه چیز رسیده اند و حالا این هنرمند باید برای به قول دوستان برای داشتن پول یک ماکسیما برای عملش مشکل داشته باشند . و این در حالی ست که در صحبت هایی که من با خانواده ی ایشان داشتم هنرمندان خارج از کشور از جمله شخص ابی را وفادارتر و صمیمی تر از داخلی ها معرفی کردند . متاسفانه حرکت ها و انتقادهای احساسی شما و امثال شما هم هدیه ای کوچک برای جمهوری اسلامی ست که وظیفه ی خودش را به گردن ابی و داریوش و من و شما بسپارد . متاسفم که مجبور شدم این مطلب را بنویسم اما به هر روی با نوع نوشتار شما خواننده احساس می کند که باقی دوستان پول ها و کمک هایشان را سرازیر کرده اند و تنها ابی به یاد استادش نیست و دست روی دست گذاشته است و پول پارو می کند . هر چه شما و باقی دوستان کردند ما و ابی هم با عشقمان به بابک انجام دادیم پس حرفی باقی نمی ماند که اینگونه توبیخ شویم . دوستدار شما پویان .»

«سلام پویان جان! من قصد متهم کردن کسی را نداشتم و ندارم با حرفهای تو هم موافقم. در شرایطی که این مطلب نوشته شد درخواست کمک از بزرگان را راه چاره می دیدم. چه خوب که همه ی این بزرگان دست به کار شده اند. برای اینکه برداشت نادرستی از نوشته های من صورت نگیرد، یادداشت تو به همراه این پاسخ کوتاه در انتهای این مطلب قرار می گیرد. امیدوارم به زوی خبرهای خوبی از سلامتی بابک بیات بشنویم. از بردباری و رفتار با نزاکت تو نیز سپاسگزارم.»

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 8:37 | سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 •

دو بچه کافی نیست!

دو بچه کافی نیست كشور ما دارای ظرفیت‌های فراوانی است. ظرفیت دارد كه فرزندان زیادی در آن رشد پیدا كنند، حتی ظرفیت حضور 120 میلیون نفر را نیز داراست.

ظرفیت اشتغال در كشور ما خیلی زیاد است این غربی‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعیت‌شان منفی است، از این امر نگران هستند و می‌ترسند كه جمعیت ما زیاد شود و ما بر آنها غلبه كنیم، به همین خاطر مشكل خودشان را به دیگر كشورها صادر می‌كنند
عکس: یغما گلرویی©

محمود احمدی نژاد: این‌كه می‌گویند دو بچه كافی است، من با این امر مخالف هستم. كشور ما دارای ظرفیت‌های فراوانی است. ظرفیت دارد كه فرزندان زیادی در آن رشد پیدا كنند، حتی ظرفیت حضور 120 میلیون نفر را نیز داراست.

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:45 | دوشنبه یکم آبان 1385 •

عمران صلاحی

دفتر من در وسط

باد ورق می‌زند

برگی از آن می‌کند

نام تو در باغ‌ها

ورد زبان می‌شود...

 

 

چه smsهای شوم و بدخبری در راهند:

عمران صلاحی، شاعر، ترانه‌سرا و طنز پرداز بزرگ درگذشت!

...

 

خبرگزاری فارس

نوشته یوسف علیخانی

من بچه ی جوادیه ام!

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 9:53 | چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 •

من افتخار می کنم، پس هستم!

 

(تصویر کاریکاتور را از اینجا برداشته ام)

 

جلال نازنینم، موجی در اهالی وبلاگستان انداخته که بیا و ببین! همه شروع کرده‌اند به نوشتن فهرست افتخاراتشان. من هم برای عقب نماندن از جماعت مفتخران و پیوستن به تالار افتخارات وبلاگستان افتخاراتم را در اینجا لیست کرده‌ام. باشد برای ثبت در تاریخ! (تازه بر خلاف خیلی از بچه‌ها بیشتر افتخارات من واقعی‌اند)

§          تولد در بیمارستانی که می‌گویند بچه‌ی دوم جمشید مشایخی هم در آن دنیا آمده

§          مسلط به زبان فارسی دری، انگلیسی میانه و گذراندن نه واحد زبان فرانسه بدون حتا حفظ کردن یک کلمه!

§     سرودن اولین شعر بی‌وزن و قافیه در سن سه‌ ساله‌گی و ملقب شدن به لقب «رویایی» توسط اهالی فامیل (در حالی که هیچ کدامشان یداله رویایی را نمی‌شناختند)

§     خواننده‌ی پیگیر و مداوم مجله‌ی «کیهان بچه‌ها» از سن 6 ساله‌گی (آن هم وقتی قیمتش 2 تومان بود و قدم به پنجره‌ی دکه‌ی روزنامه‌فروشی نمی‎‌رسید)

§          کلاس اول که بودم یک هفته‌ای تمام کتاب فارسی را خواندم.

§          برنده‌ی جایزه‌ی اول داستان‌نویسی منطقه در کلاس سوم (با داستانی که مادرم نوشته بود و تازه خودش هم آن را از جای دیگر خوانده بود)

§     آغاز فعالیت‌ مطبوعاتی با انتشار روزنامه‌دیواری در کلاس چهارم دبستان و همزمان با آن کشف این نکته‌ی تاریخی که تاریخ ادبیات ایران به جز حافظ و سعدی شاعری به نام سهراب سپهری هم دارد.

§          سوار شدن در اولین اتوبوس ولوو شرکت اتوبوسرانی کرج و اقدام به پریدن جهت گرفتن دستگیره‌هایی که برای مسافران سرپایی گذاشته بودند.

§          حضور در پنج دقیقه‌ی آخر فینال دسته دوی نوجوانان کرج در بازی که به خاطر استفاده‌ی حریف از یارِ جازده سه-هیچ به نفع ما تمام شد.

§     اجرای سرود انقلابی «جان مریم» به همراه گروه کُر در کلاس پرورشی سوم راهنمایی و فهماندن این نکته به معلم پرورشی که این سرود را جلال آل‌احمد برای یکی از مبارزان شهید سروده است!!

§          پیدا کردن فیلم کنسرتی که در آن ابی و داریوش باهم «نون و پنیر و سبزی» را خوانده بودند با کیفیت آینه!

§     صعود به دور دوم مسابقات فوتبال دبیرستانمان با تیم «رجایی بشکیتاش» و حذف سربلندانه با نتیجه‌ی شش به یک در مسابقه‌ی یک هشتم نهایی

§     حضور به عنوان دروازه‌بان در مسابقات سال بعد و خوردن گل از وسط زمین با شوت رفیقم «یاسر روستایی» و دادن این افتخار به او که ده سال پیاپی از این گل به عنوان بهترین گل زندگیش نام ببرد.

§