من صدای سبز خاکِ سربیام!

«اون درخت سربلندِ پرغرور
که سرش داره به خورشید میرسه منم! منم!
اون درخت تنسپرده به تبر،
که واسه پرندهها دلواپسه منم! منم!
من صدای سبز خاکِ سربیام،
صدایی که خنجرش رو به خداس!
صدایی که توی بهت شب دشت،
نعرهیی نیست، ولی اوج یک صداس!»
ایرج جنتیعطایی
امروز، نوزدهم دیماه، سالروز تولد ایرج جنتیعطایی است. بارها نوشتهام و گفتهام که او را «بزرگ آموزگار» ترانه می دانم. بسیاری در پیدا و نهان از اینگونه خطاب کردن ایشان خرده گرفتهاند. بیپرده بگویم در جامعهای که هر موسپید کردهی بیکارنامهای را «استاد» مینامند و به اسم هر تازه به دوران رسیدهای لقبی میبندند، چیزی جز «آموزگاری» را شایسته نام و کارنامه و استادی ایشان نمیدانم. چرا که چندین نسل از او و ترانههایش درس عشق و آزادی و آزاداندیشی گرفتهاند. من و دیگر همنسلانی که دغدغهی ترانه و ترانهسرایی داریم بیش از هر کس دیگر از او آموختهایم. اگر حتا ساعتی شنوندهی صحبتهای او باشید درخواهید یافت در پس تمام این ترانههای ماندگار و سترگ، مردی ایستاده که علاوه بر دانش و تجربه و شاعرانگی فراوان، یک «انسان» است! انسانی که دلنگران «روح و جان» هموطنان خویش و همهی انسانهاست. ایرج را همچون آموزگار کلاس اول ابتداییام- کسی که به من خواندن و نوشتن آموخت- و بیاغراق بیش از او- دوست میدارم چرا که ترانه نوشتن را از او آموختهام، گرچه هرگز شاگرد خوبی نبودهام!
سال گذشته بخت با من یار شد و عهدهدار انجام بخشهایی از گفتوگویی شدم که یغما با ایرج جنتیعطایی داشت و در کتاب «مرا به خانهام ببر!» به چاپ رسید. بخشهایی که قرار بود به مباحث تخصصی ترانه و تئاتر پرداخته شود. برای هر پرسش پاسخی روان و بههنگام در چنته داشتند و چقدر حسرت خوردم از پرسشهایی که آنروزها علیرغم مطالعهی فراوان به ذهنمان نرسید و از آن بیشتر یکی از نوارهای مصاحبه که به علت کیفیت بسیار پایین ضبط قابل پیاده شدن نبود و از دست رفت.
در فرصتی دیگر بیشتر از این کتاب و نقاط قوت و کاستیهایش خواهم نوشت. در باب رسمالخط گفتوگو و ترانهها، غلطهای تایپی و ...تنها اینجا به این نکته بسنده میکنم که این کتاب را هدیهای میدانم از سوی یغما گلرویی-که یک سال تمام شبانهروز برای این کتاب زحمت کشید- و تمام جوانانِ اهلِ ترانه، به مردی که قلمش را و شعرش را هرگز به شبپرستان نفروخته است و هر روز به فکر تازه شدن در اندیشه و واژه است.
تولدشان را تبریک میگویم و برای ایشان و همچنین دیگر بزرگان ترانه که مدیون شاعرانگیشان هستیم، شهیار قنبری، اردلان سرفراز، زویا زاکاریان و...آرزوی سلامتی و پایداری دارم.
از طرف دوست خوبم،علی احمدی و تمام کسانی که با ترانهی ایرج زندگی کردهاند این ترانه را به آقای ترانهها «ایرج جنتیعطایی» تقدیم میکنم:
هیچکس جنس تو نیست
که همیشه عاشقی
همپناهِ گلِ سرخ
همرفیق رازقی
هیچکس مثل تو نیست
نگران این فلات
این زمین یخزده
این کویر ظلمات
حیف از سینهی باغ
داغ گل رفت به باد
کاش خاک مهربان
گلسرخی میداد
کاش روی تن ما
زخم فاصله نبود
بال پروانهی تو
قسمت شعله نبود
از تب واژه بگو!
رازِ این آینه چیست؟!
تو شبیهِ همهکس
هیچکس شکل تو نیست!
ای سکوت و فریاد!
ای خراب و آباد!
سایهی سبز شما
بر سر ترانه باد!
علی احمدی
گاه نوشت(وبلاگ) ایرج جنتی عطایی
