تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره - بوسه‌ی چهاردهم

بوسه‌ی چهاردهم

از پنجره‌ی ماشین، دور دست را نگاه می‌کنی، انگار ته چشمانت خیس است. بر می‌گردی و بغضت را با لبخند می‌خوری. تصویرم را در خیسیِ چشمانت می‌بینم و دستانت را می‌گیرم. آری! لبخند بزن! که گل‌خنده‌ات را دوست می‌دارم. این جهان سیاه که پر از درد و تباهی و گدایانِ در سرما چمباتمه زده و کودکانِ خیابانی گرسنه و لرزان است، تنها به یُمنِ حضور تو و لبخندت قابل تحمل است! لبخندی که می‌دانم در پس آن هزار هزار بغض فروخورده و خسته‌گیِ به بستر آرامش نرسیده پنهان است. لبخند و می‌زنی و دلت نگران فرداهای مبهم و در مه‌خفته است. لبخند می‌زنی و چشمت خیس از دغدغه‌های عاشقانه‌ی دختری است که دوست داشتن را بهتر از همه می‌داند و با نگاهش و کلامش و گرمای دستانش عشق می‌ورزد. بخند!‌ که می‌دانم بی‌گرمای دستانت و شکوه‌ خنده‌ات قندیل می‌بندد واژه‌هایم، در این زمهریر  بی‌همراهی که جز ما کسی به دادمان نمی‌رسد و سلاممان را پاسخ نمی‌گوید و «اگر دست محبت سوی کسی یازی/ به اکراه آورد دست از بغل بیرون/ که سرما سخت سوزان است!»

آری! غصه‌هایت را می‌دانم و نگرانی‌هایت را می‌فهمم و سرِ خستگی‌هایت را شانه می‌شوم! تو تنها بخند! به این همه بلاتکلیفی! به این همه دلواپسی! بخند که فردا بی‌تردید روشن است، اگر و تنها اگر هم‌راه و هم‌شانه و هم‌خنده باشیم!!  بیا هر چه زودتر بنشینیم به تقسیم غنایم این همه شادی! که زور غصه و اضطراب به خنده‌های ما نمی‌رسد! بیا به اشتراک بگذاریم گرمای دستانمان را که «هوا بس ناجوانمردانه سرد است!/ آآآآآآآآآآآآآآآآی!/ دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی! در بگشای!»*

 

* ناگفته پیداست که تمام سطور نوشته شده در گیومه از جاودانه شعر «زمستانِ» زنده‌یاد مهدی اخوان‌ثالث است.

 

وقتی چشمات خیسه...

 

نفسم می‌گیره! وقتی تو غمگینی

وقتی تو آئینه حسرتو می‌بینی

 

وقتی چشمات خیسه، وقتی دستات سرده

هر دقیقه زجره، حتا سبزم زرده

 

آسمون کوتاهه، فکر پرواز عبث

یا تو باید باشی، یا جهان میشه قفس

¨

وقتِ خندیدن تو، غنچه‌ها وا می‌شن

لحظه‌هام لبریزِ عطر رویا می‌شن

 

تو فقط با لبخند شبمو می‌سازی

اوج احساست رو به دلم می‌بازی

 

شادی تو یعنی یک غزل آرامش

یک ترانه تسکین در نگاه خواهش

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 15:17 | جمعه چهاردهم بهمن 1384 •