تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره - بوسه‌ی پانزدهم (ولنتاین در میدان جنگ)

گـــــــــــــــــــزاره

بوسه‌ی پانزدهم (ولنتاین در میدان جنگ)

To my valentine!

روزی ما دوباره کبوترهای‌ِمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دستِ زیبائی را خواهد گرفت.

 

روزی که کم‌ترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری‌ست.

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

قفل

      افسانه‌ئی‌ست

وقلب

برای زنده‌گی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطرِ آخرين حرف دنبالِ سخن نگردی.

 

روزی که آهنگِ هر حرف، زنده‌گی‌ست

تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌و جویِ قافیه نبرم.

 

روزی که هر لب ترانه‌ئی‌ست

تا کم‌ترین سرود، بوسه باشد.

 

روزی که تو بیائی، برایِ همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یک‌سان شود.

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایِ‌مان دانه بریزیم...

×

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم.

 

احمد شاملو/ هوای تازه

 

فردا ولنتاین است. روز عاشقان، اما این روز همیشه برای من معانی دیگری هم داشته. گذشته از این که چقدر این رسم مال ماست و چقدر از فرهنگ بیگانه آمده، بهانه‌ی زیبائیست برای ابراز عشق. کاری که ما ایرانی‌ها، علی‌رغم تمام تعارف تکه‌پاره کردن‌ها، سخت از پسش بر می‌آئیم. برای اینکه فراموش نکنیم با وجود تمام تلخی‌ها و سیاهی‌ها، هنوز در جام جهان ته‌مانده‌ی عشقی مانده. تمام قلب‌های سرخ مقوایی و عروسکهای خندان و خنگ جا خوش کرده در ویترین مغازه‌ها، بیش از هر چیز دیگر حضور زیبای عشق را در جهانی که رو به زشتی می‌رود، نشانمان می‌دهد...اما با هر ولنتاین، با هر شادی سرخوشانه، ته دلم را غصه‌ای می‌گیرد، غصه‌ای که تو هم با آن غریبه نیستی... به نظرت دخترها و پسرهایی که دست در دست هم، شادو خندان و شاخه‌های گل سرخ در دست از کنار میدان ونک می‌گذرند، آن جوانک سنتور زن که دستهایش از سوز سرما سرخ شده بود و همچنان می‌نواخت تا نانی به‌کف آرد را می‌بینند؟! آن پیرزن چمباتمه زده‌ی میدان انقلاب اصلا می‌داند ولنتاین چیست و این همه جوانِ -از نگاه او- الکی خوش، از چه چنین خندانند؟!  می‌دانم می‌دانی که اهل شعار دادن و ژست‌های روشنفکرنمایانه نیستم، مدتهاست به این نتیجه رسیده‌ام که با شعرم و حرفم و ...جهان را که هیچ، گوشه‌ی محله‌مان را هم نمی‌توانم تغییر دهم. اما دلم می‌گیرد از این همه فاصله‌ی طبقاتی، از این همه کودک سرمازده و گرسنه که می‌لرزند و عبور سنگین و بی‌خیال ماکسیما و تویوتا کمرای و... سرنشینان قهقه‌زنشان را تماشا می‌کنند. حرصم می‌گیرد از این همه حاجی نمایشگاه‌دار که برای رقابت با همسایه‌گان و خریدن تکه‌ی بزرگتری از بهشت دیگ‌دیگ قیمه بار می‌گذارند و کودکان چند محله آن طرفتر را که سالی به دوازده ماه گوشت نمی‌خورند و نان خشک سق می‌زنند، نمی‌بینند. می‌دانم که برای ولنتاین، و تو که عشق ابدیم هستی، باید عاشقانه بنویسم اما این روزها بدجوری بغض دارم...

در آْستانه‌ی ولنتاین و پس از آن نوروز هستیم و هنوز ده‌ها پدر به جرم اندیشیدن و نوشتن در بندند. در آستانه‌ی ولنتاین هستیم و هنوز میلیونها نفر در کنارمان گرسنه‌گی می‌کشند و میلیونها نفر دیگر از چاقی شدید می‌میرند. «گوانتانامو» که مسلخ شرافت و انسانیت است برجاست و میلیونها نفر عزای چند پاره کاغذ مضحک و ابلهانه را گرفته‌اند. (می‌دانی که با نفس اعتراض مشکلی ندارم و شکلش را نادرست و غیرمتمدنانه می‌دانم) در آْستانه‌ی ولنتاین هستیم و سربازان انگلیسی نوجوانان عراقی را در زیر مشت و لگد له می‌کنند... راستی آن سرباز آمریکایی که اکنون در گوشه‌ی سنگری در عراق نشسته است و ماه‌هاست از خانه دور است، برای نامزدش چه در نامه می‌نویسد؟!

...آری جهان ما هر روز سیاه‌تر و تلخ‌تر می‌شود... می‌دانم متهمم می‌کنند به شعار دادنِ ساده‌لوحانه، اما چه باک! که ما راز نجات جهان را در عشق می‌بینیم! این جهان تلخ و تیره امروز هم به یمن حضور عشق و عاطفه قابل تحمل است. و امیدمان را از دست نمی‌دهیم و تلاش می‌کنیم برای زیباتر شدن دنیای پیرامونمان!

فردا ولنتاین است و ولنتاین برای من و تو حرفهای دیگری هم دارد. پیمان می‌بندیم برای عمری عاشقانه زیستن! ولنتاین روز حلول سال نوی عاشقانه‌ی ماست. شروع یک سال دیگر عشق ورزیدن. سالی که می‌دانیم برایمان با سختی‌های زیادی همراه است... اما هر چه که پیش آید، پیمان می‌بندیم که زانو نزنیم و بجنگیم، دوشادوش و هم‌راه، هم‌شانه و هم‌بغض، هم‌خنده و هم...

به امید جشن گرفتن صدها ولنتاین در راه، تقدیم هزاران شاخه‌‌گل سرخ و نرگس هنوز نشکفته، به امید جاودانه‌گی عشق زیر سقفی از ایمان و عشق و رویا!

 

 

 

نگاهم کن!

 

نگاهم کن! شبیه بغضم امشب

شدم مثل خود آشفته‌حالی

کسی جز تو شریک هق‌هقم نیست

تویی که مثل دریاها زلالی

 

تو می‌دونی کجا مرز سقوطه

کدوم واژه حریف این سکوته

کدوم پروانه‌ی از جون گذشته

میون چنگ تار عنکبوته

¨

اگه ویرون، اگه بی‌آشیونم

اگه خسته از آزار خزونم

نگاهم کن! دوباره جون بگیرم

بتونم از حضور تو بخونم

 

می‌دونم خسته‌ای! خسته‌تر از من!

می‌دونم طاقت دوری نداری

می‌دونم که تو هم دلت گرفته

تو هم داری مث من کم میاری

 

ولی با این همه شکسته بالی

نگاهت راز روئینه‌گی ماست

می‌تونیم با یه شمع، خورشید بسازیم

که امشب وقت آئینه‌گی ماست

 

نگاهم کن! نگاهم کن به شادی!

که لبخند تو آغاز بهاره!

بخند و لحظه‌هامو غرق گل کن!

بذار از ابر شب غزل بباره!

 

ح.ع

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:45  توسط حسن علیشیری  |