آقاي زمستون مُرد...
1)
عمري رُ به سَر بُرديم، با بخاريِ بينفت
با آتيشِ قلبامون، تقويما رُ سوزونديم
سالا اومدن، رفتن، ما اسيرِ يخ مونديم
هَر سال توي سفره ، هفتا سينِ نو چيديم
حتا ساعتِ تحويل، از سرما ميلرزيديم
دستامونُ ها كرديم، تو پيلهي بيحرفي
پاييزا تگرگي بود، تابستونامون برفي
ميگن كه بهار اينجاس، پُشتِ درِ اين خونه!
كي ترانهي مرگِ يخبندونُ ميخونه؟
تا وقتي با دستامون، آتيشي نشه روشن،
خاموشيِ من از تو، خاموشيِ تو از من!
باغچه گُلاشُ گُم كرد، تو پيچُ خمِ يخباد
گنجشككِ آواره گولّه شُد، تو حوض افتاد
ديديم كه توي كوچه، بارونِ گُلِ سُرخه
بينِ ما وُ آبادي، تنها يه پُلِ سُرخه
از سرما نترسيديم، برفا رُ درو كرديم
با هيزمِ قلبامون، آتيشُ اَلو كرديم
سينه سپرِ ما بود، رو به غضبِ رگبار
زخمامونُ ميشمُرديم، تا ثانيهي ديدار
خانومِ بهار اومد، آقاي زمستون مُرد
از دستِ صنوبرها، زنجيرِ يخي خط خورد
امسال توي سفره ، هم سنبلُ هم سوسن!
بيداريِ من از تو، بيداريِ تو از من!
یفما گلرویی
(رقص در سلول انفرادی)
2)
«اکبر گنجی آزاد شد»! این بهترین خبر روزهای آخر سال بود. پایمردی او را بر اندیشهاش میستایم، برایش آرزوی سلامتی میکنم. او برای بیدارگری هزینهی هنگفتی پرداخته است!...«صلیب همصدایی را به دوش واژه باید برد/برای یک نفس بودن، هزاران بار باید مرد!!»
3)
نرمنرمک میرسد اینک بهار...خوش به حال روزگار... (فریدون مشیری)
بهار تویی که زمستان را از این خانه راندهای، بهار تویی که اینچنین واژههای شعرم جوانه میزنند و میبالند و به انتظار نگاه عاشق تو میمانند. بهار تویی و نوروز من چند ماهیست که سر رسیده است...خانهتکانی کردهام و رخت نو پوشیدهام و به انتظار سالی نشستهام که تو را با خود بیاورد، سالی که وعدهگاه به همرسیدن ماست ... برای تو، برای خود و برای همه آرزوی سالی پر از عشق و راستی و تندرستی و برای تمام جهان آرزوی صلح و آرامش و بیداری دارم...

