تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره - بی حوصله!

بی حوصله!

 

این ترانه بیش از حد ساده و معمولی‌ست. چیزی شبیه گفت و گوهای روزمره‌. بعضی قافیه‌ها تکراری است و تلاشی برای متفاوت جلوه دادن فضای ترانه انجام نداده‌ام. اما دوستش دارم چون تمام حرف‌های روزگار من است و منتشر کردنش در اینجا مثل اعتراف پس از شکنجه است و سطل آبی که پس از آن بر سر متهم می‌ریزند...شاید روزی برسد که بتوانم شادتر و عمیق‌تر و ...بنویسم.

 

 

ترانه‌ای برای دلتنگی‌های انگار تمام نشدنیِ من و تو!

 

بی حوصله!

 

حوصله‌مو نداری، دلت ازم گرفته

غمگین و بی‌صدایی، تمام طول هفته

 

خواب منو می‌بینی، اما برات کابوسه

هیچی برات تازه نیست، نه شعر من، نه بوسه

 

خسته‌ای از سکوتم، از خنده‌ی اجباری

همینه چشمات خیسه، همینه بی‌قراری

 

لبای تو می‌خنده، اما نگات غم داره

ابرای کل دنیا ته چشات می‌باره

 

«می‌دونم و می‌فهمم، می‌بینم و می‌سوزم

لبهای واژه‌هامو با نخ غم می‌دوزم»

 

کاشکی تو وقت غصه همسفرت می‌شدم

تو زخم من می‌شدی من سپرت می‌شدم

 

وقتی دلت می‌گرفت حرفاتو می‌شنفتم

تو هر سطر ترانه بغض تو رو می‌گفتم

 

کاشکی همیشه عشقو از تو صدام بخونی

لایق دستات بشم، هم‌بغض من بمونی

 

کلید تنهاییات بگو کجاست عزیزم؟!

کجا باید دلم رو به پای تو بریزم؟

 

«می‌دونی و می‌فهمی، می‌بینی و می‌سوزی

لبهای واژه‌هاتو با نخ غم می‌دوزی»

 

ح.ع

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 12:8 | دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 •