بوسهی هفدهم
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز!
(حافظ)
دیگر نگرانی ندارم! نیمی از خوانها طی شدهاند و نشانی از عشق من بر دست تو نشسته است. حالا دیگر میتوانیم بیهراس غریبههای آشنا و آشنایان غریب دستادست هم تمامی کوچههای دنیا را پیاده طی کنیم و به ریش هر چه غصهی رفته و اندوه هنوز نیامده بخندیم. چرا که به عشق و بوسه و روشنی روئینهتنیم! حالا دیگر رویای همسقفی و همراهی همیشگی دور و عجیب نیست. راحتتر میتوانیم برای روزهای آفتابی آینده خوابهای مشترک ببینیم…امروز صبح گویندهی رادیو میگفت: «یک ساعت هوای آفتابی خاطرهی یک ماه بارانی را از خاطر میبرد»…و ما اکنون در روزهای آفتابی هستیم و سعی میکنیم خاطرات روزهای ابری و بارانی را از یاد ببریم و تا میتوانیم در دلمان آفتاب ذخیره کنیم برای پاییزهایی که چه بخواهیم و چه نخواهیم هر از گاهی سر میرسند، هر چند دعا و آرزویمان کمتر و کوتاهتر بودنشان است.
ما پیمان بستهایم به همراهی و همدمی در لحظات شادی و غم، در سلامت و بیماری، در دارایی و نداری، در خوشی و ناخوشی…پیمان بستهایم به یکی شدن در عین حفظ شخصیت و استقلال فردی! پیمان بستهایم به «ما» شدن و انسان ماندن!
…
سرخوشانهتر از همیشه «گزاره» را به روز میکنم و سپاسگزار تمامی دوستانی هستم که در روزهای گذشته همراه من و «روشنک» جان بودند و تبریکبارانمان کردند! به ویژه خواهر عزیزم «ارغوان» جان که پیش از آنکه فرصت آنلاین شدن پیدا کنم وبلاگ مشترکشان با روشنک را با تبریکنامهای به روز کرد.
برای خورشید زندگیم!
مث خورشید
یه نگاه روشن، یه دل بیواهمه
واسه دوست داشتنِ تو، چه چیزایی لازمه!!
یه سبد واژهی نو، یه زبونِ تازه
نازنین خواستن تو، آدمو میسازه
«پرِ دیدن میشم، وقتی تو رد میشی
با شبِ آغوشم، وقتی همقد میشی»
آخرِ همراهی، اولِ هر خوابی
تو مث خورشیدی، تا ابد میتابی
یک گل نادیده، از نگات روئیده
نفسات شیرینه، عطر بوسه میده
«نباید از تو گذشت، یا تو رو ساده نوشت
باید از پل نگات پا گذاشت توی بهشت»
ح.ع

