تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره - بوسه‌ی خیس

بوسه‌ی خیس

بیا زیر چتر من...

مثل موجی سد شکن بودم

ساحلم بودی مرا آرام کردی

عاصی و آسیمه‌سر بودم

با نگاهت وحشی‌ام را رام کردی

...

دلم هوای باران کرده، هوای زیر باران با تو قدم زدن، هوای چتر نداشتن و دویدن و خیسِ خیس هی عطسه زدن و تب کردن. درست است! حالا هم تب کرده‌ام، تب کرده‌ام و انگار دست تو در دست من مانده، انگار هزار شب با هم زیر باران قدم زده‌ایم و این سرمای لعنتی از تنم بیرون نمی‌رود. درونم آلاسکا شده و بیرونم استوا! چرا همیشه بین دو نقطه‌ی زمین این همه فاصله است؟ چرا همیشه این همه فاصله در من جا می‌شود؟ چرا یادم نمی‌آید اسم دبیر ادبیات دوم دبیرستان‌مان که آن همه دوستش می‌داشتم چه بود؟ چرا دو ماه است حتا یک ترانه‌ی کامل هم ننوشته‌ام؟ چرا سقف این اتاق این همه سفید است؟ چرا سردم است؟ چرا تو نیستی؟! این همه هذیانِ تب‌آلود کجای مغزم انباشته شده بود که این‌گونه سرریز کرده است؟ چرا چراهای ذهنم تمام نمی‌شود؟ کدام چرای آغازین مرا به چراگاهِ این همه بی چرا و چاره برد که به این چارسوی بی چراغ رسیدم؟ ...دلم برای میثم تنگ شده، او هم بهترین ترانه‌هایش را به هنگام تب و هذیان می‌گوید، اگر اینجا بود حتما می‌توانست هذیان‌هایم را به یک ترانه‌ی محشر تبدیل کند. آن‌وقت می‌شد تمام خیابان ولیعصر را از انقلاب تا ونک پیاده رفت و یک صدا و بی‌خیال آواز خواند...

دلم هوای زمستان برفی سینما فلسطین کرده... می‌آیی صبح کله‌ی سحر برویم زیر برف صف بایستیم و بلیط جشنواره بخریم؟ باور کن جیب‌های کاپشنم به اندازه‌ی دست‌های تو هم جا دارد! «کافه گودو» هم نزدیک است، نخواستی می‌رویم «کافه نادری» قهوه‌ی تلخ می‌خوریم...اما نه! می‌دانم دود سیگار جماعت روشنفکر روزنامه‌خوان اذیتت می‌کند...

دلم برایت تنگ شده، خنده‌دار نیست؟ همین چند دقیقه‌ی پیش با هم صحبت کردیم، گرفته بودی اما حالم را پرسیدی، دو روز است همدیگر را ندیده‌ایم اما من دلم برایت تنگ شده. دل من برایت تنگ شده. تنگ شده دل من برایت. شده برایت تنگ دل من. با هر نحو و ترتیبی، بی هر وزن و آهنگی. بی که با تو باشم، با توام و بی تو با تو بودن را شعر می‌کنم. شعری به رنگ دیروزهایمان، به رنگ دیوانه‌گی!  بیا باز هم دیوانه‌گی کنیم. خسته شده‌ام از این همه سر به زیری و یک جا نشستن. بیا نخواهیم مثل همه شویم. بخوریم، بخوابیم و به رویاهامان تخفیف دهیم. تو را به خدا بیا دیوانه‌گی کنیم!

دلم هوای باران و زمستان برفی و قهوه‌ی تلخ و گرمای دست تو و دست تو و دست تو و... دلم هوای تو را کرده!!
!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:43 | یکشنبه نهم مهر 1385 •