«عقدنامه»
«انکحت...» عشق را و تمام بهار را!
«زوجت...» سيب را و درخت انار را!
«متعت...» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گيلاسهای آتشی آبدار را !
«هذا موکلی...»: غزلم دف گرفت و گفت.
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را!
«يک جلد...» آيه آيه قرآن! تو سورهای !
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را!
«يک آينه...» به گردن من هست...دست توست٬
دستی که پاک ميکند از آن غبار را
« يک جفت شمعدان...»؟! نه عزيزم! دوچشم توست
که بر دريده پرده شبهای تار را!
مهريهی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمهی آبشار را!
«ده شرط ضمن...» ده؟!...نه! بگوييد صد!...هزار!
با بوسه مهر ميکنم آن صد هزار را!
ليلی تويی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانهوار را!
اين بار من به بوسهات افطار ميکنم
خانم! شکستهای عطش روزهدار را!
از کتاب «عطر تند نارنج»
خودمانیم! هیچ فکرش را میکردی نخستین روز زمستان، نوروز زندگیمان شود؟! فکرش را میکردی از پس شب یلدا، صبح با هم بودن ابدیمان بدمد؟! فکرش را میکردی «تنهایی سرسخت زمستون»* تمام شود و «بهار دلنشین همراهی» سر برسد؟! آه که چقدر گرم و دلپذیر است سرمای این زمستان! حالا که تو هستی و گامی دیگر به سوی همسقفی جاودانه برداشتهایم.
بیگمان خوانندگان قدیمی و همراهان نزدیک این وبلاگ، و وبلاگ پیشینم، نیز شریک شادی ما هستند. چرا که با بغضهای دیرین من به بغض نشستند و دلداریم دادند. بگذریم از آن معدود دوستان بینام و نشانمان که هنوز نمیدانم چرا با ما غریبهگی میکنند. شک ندارم اگر روزی کنارمان بنشینند و گپی بزنیم خواهند فهمید اختلافات میان ما تا چه حد کماهمیت و پیش پا افتاده است. پس رفاقت و همدلی را عشق است!
از آن هفت خانِ به ظاهر عبور ناپذیر تنها یکی دو خان باقی مانده. آن را هم به یاری خدا و دستان گرمیبخش تو سپری خواهیم کرد. به امید آن روز!
* گمت کردم تو چین دامن شب
تو اون پسکوچههای گنگ و بیلب
گمت کردم من امشب زیر بارون
تو تنهایی سرسخت زمستون
«ح.ع»
