یک نامه عاشقانه
سلام
و جهان من از گرفتن دستهای تو آغاز شد!
عاشقانهتر از همیشه!
ولنتاین تمام سالهای گذشته را به خاطر میآورم و دستهای تو که بزرگترین هدیهی خدا به من است! دستهای تو! دستهای تو! که چکیدهی عشق است و عشق راز رستگاری جهان. یادت هست سال گذشته چه نوشتم؟!...هنوز دنیا سیاه و دلتنگ است! هنوز آن جوانک سنتوری گوشهی میدان ونک نشسته و با دستان لرزان آهنگ غربت میزند! هنوز پیرزن میدان انقلاب صدای به هم خوردن سکههای پیش رویش را انتظار میکشد. هنوز دنیا بوی باروت میدهد. کودکان در بلوچستان و عراق و فلسطین و اتیوپی و...میمیرند و سیاستمداران کت و شلوار چند هزار دلاری جبو آرمانی میپوشند و دربارهی برهنگان و گرسنگان نطقهای پر شور میکنند. صاحبخانهی محترم قیمت خون پدرش را از ما مطالبه میکند و... دنیا هر روز سیاهتر از دیروز میشود. تنها اتفاق روشن این روزگار حضور توست! برای من و حضور عشق برای هر که عاشقی میداند. خندههایت جرات مبارزه میدهد و نگاهت دلگرمی بیشتر کوشیدن.
با وجود تمام سختیها و دلتنگیهای روزهای گذشته، شادم از اینکه در نوروز عاشقیمان در کنارت هستم و عطر نفسهایت را کنارم احساس میکنم. سپاسگزارم به خاطر تکتک نگاههایت! ممنونم به خاطر صبر و استقامتت! به خاطر بودنت! با من بمان! قول میدهم تا آخر دنیا برایت عاشقانه بخوانم. برایت عاشقانه بمانم! باز هم همچون هر سال در گوش هم زمزمه میکنیم: «پیمان میبندیم که زانو نزنیم و بجنگیم، دوشادوش و همراه، همشانه و همبغض، همخنده و هم...
دوستت دارم!
همسرت: ح.ع
