تلبیس
خوابم یا بیدارم؟! تو با منی! با من!
همراه و همسایه نزدیکتر از پیرهن!
باور کنم یا نه، هُرم نفسهاتُ؟!
ایثارِ تنسوزِ نجیبِ دستاتُ؟!
راستی! خدا کند خواب نباشد بودنت، با من بودنت! گرچه از زیباترین خوابهای من نیز زیباتر است! قبول کن! برای کسی که از دور دیدن تو را در رویاهای هزارهها نیز نمیدیدهاست، سخت است باور لمس دستهایت! سخت است اطمینان از رویا نبودنِ هُرم نفسهایت! آنقدر سخت که برای بیانش چارهای جز دست به دامن ترانه شدن، باقی نمیماند! ... و آنگاه ایرج که آقای ترانههاست سخن میگوید:
خوابم یا بیدارم؟! لمس تنت خواب نیست!
این روشنی از توست! بگو از آفتاب نیست!
بگو که بیدارم! بگو که رویا نیست!
بگو که بعد از این، جدایی با ما نیست!!*
* ایرج جنتی عطایی
«مرا به خانهام ببر»- ص198
سپاسگزارم از تمام دوستانی که در طی همین روزهای آغازین کار این وبلاگ برایم پیام گذاشتند و نظر دادند و در وبلاگهایشان به این «گزاره»ی نو اشارهای کردند!
دوست عزیزم آرش افشار، ترانهسرا، آهنگساز و خوانندهی خوبی است که کارهایش را بسیار دوست دارم. پیشتر در لینکدونی وبلاگ، لینک سرود سپیده را که شعری از یغماست و آرش آن را خوانده قرار دادهام. او قصد دارد کارهای خود را در وبسایتش منتشر کند. یکی از این کارها «اسب منو رها کنید» نام دارد که شما را به شنیدن آن دعوت میکنم. میتوانید نظراتتان را هم برایش بنویسید! کار مشترکی را هم در دست تهیه داریم به نام «همهمون باز سرِ کاریم!!» که ترانهاش را من گفتهام و زحمت ملودی و اجرایش را آرش کشیده است. به محض آماده شدن، لینک این ترانه را هم در وبلاگ قرار خواهم داد.
و یک ترانه:
تلبیس
در اوج قلهی باور
نشسته جغدِ بیبالی!
به تقدیسِ خطا رفتند
غزلگویان پوشالی!
به تلبیسِ سپاه شر
درون جامهی «ایمان»
و استهزای «آزادی»
به نام انتشارِ نان!
که یاوه قدر میبیند
به هنگام سکوت ما!
سیاهی طبل میکوبد
به سورِ کشتنِ رویا!
تمام اعتبارِ روز
خراجِ این شب یلداست!
سکوتی تا ابد محتوم
نصیب قوم بیفرداست!
صلیبِ همصدایی را
به دوشِ واژه باید برد!
برای یک نفس «بودن»
هزاران بار باید مُرد!
**
به آئینه نگاهی کن!
نجات ما در «انسان» است!
برای رَستن از این بند
«شکستن» اولین خوان است!
ح.ع

