تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره - آوازخوان!
<آزادی زیباترین گزاره‌ی گفتمان انسانی‌ست>

برای «فریدون فروغی» که در روزی، شبیه همین روزها دق کرد

آواز‌خون

مونده ته سیگار روشن، رو سرِ دسته‌ی گیتار
یه نفر آواز می‌خونه، تو حصار سیم خاردار

تو صداش زخم سکوته، رو دلش تاول فریاد
با لب بسته می‌خونه، از صدایی رفته بر باد

از سکوتی که یه عمره تو وجودش پیله کرده
از یه آواز قدیمی که پر از هق هق مرده

یه قریه خشم و حسرت توی حنجره‌ش اسیره
از سرانگشتای خسته‌ش داره گیتار گُر می‌گیره

گرچه خسته‌س قوزک پاش گرچه زندونی‌غم‌هاست
چشم به راهه یه سواره، که هنوز پابسته‌ی راست!
***
دسته‌ی گیتار تو دستش مثل قنداق تفنگه
خیلی وقته با سیاهی، با سکوت شب می‌جنگه

نمی‌خواد که تن ببازه به ترانه‌های خاموش
داره از صداش می‌سوزه این شب سرد سیاپوش

خسته از دست زمونه، از صداهای دروغی
داره از رفتن می‌خونه باز «فریدون فروغی»!

حسن علیشیری

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:49  توسط حسن علیشیری  |