تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره - بوسه‌ی یازدهم

بوسه‌ی یازدهم

...

«صبور خوب خانگی، شریک ضجه‌های من

خنده‌ی خسته بودنم، زنگ خطر نمی‌شود

حادثه‌ی یکی شدن، حادثه‌یی ساده نبود

مرد تو جز تو از کسی‌، زیر و زبر نمی‌شود»

...

شهیار قنبری

دریا در من- ص 101

 

نه! خسته که نه! وقتی تو باشی خسته‌گی را در این خانه راهی نیست! ...اما دلگیرم! دلگیر از تکرار بی‌حاصل و مدام «خواهش می‌کنم اگر می‌شود...» و «می‌شود لطف کنید...» و «اگر ایرادی ندارد...» دلگیرم! دلتنگم! کاش یکی پیدا شود به این آقایان بگوید به خدا ما از دنیای گل و بلبل شما، از سرزمینی که لطف کرده‌اید و برای ما ساخته‌اید، تنها یک چاردیواریِ ساده و سقفی مشترک و اندکی آرامش و خیالِ  راحت می‌خواهیم تا بر سفره‌ی «نان و غزلمان» بنشینیم و بغض‌ها و خنده‌هایمان را با هم مزمزه کنیم! یکی پیدا شود به این آقایان بگوید که از تعریف زندگی -همان که «نان، آزادی، ایمان، فرهنگ و دوست داشتن!»* بود- تنها برایمان همین دوست داشتن  مانده است! دست کم این یکی را نگیرید!...

... هنوز امیدوارم اما! چرا که تو را دارم! چرا که با منی و گرمای دستهایت و عطر خوشبوی نفسهایت اینجاست! همین‌هاست که به من جرات جنگیدن و نای نفس کشیدن در این هوای آلوده را می‌دهد! همین قطره‌های اشک نشسته بر چشمانت است که وادارم می‌کند به ایستادن و از پانیفتادن! که برای تو جز خنده را نخواسته و نخواهم خواست! ...

صبوریت را می‌ستایم! که مانده‌ای و با بلاتکلیفی‌ها و سرگشته‌گی‌های من می‌سازی! که در دل می‌سوزی و بر چهره لبخند داری! که طعنه و زخم‌زبان می‌شنوی و با واژه‌های عاشقانه نوازشم می‌کنی! بزرگواریت را می‌ستایم و جز این واژه‌بوسه‌های حقیر پیشکشی برای صبوریت ندارم!

بمان تا بمانم و بجنگم! تا بمانیم و بجنگیم! که می‌دانم تو هم چون من ایمان داری به سپید بودن پایان این شبهای سیاه! به فرداهای روشنی که در انتظار خنده‌های دلنشین تو و ترانه‌های عاشقانه‌ی منند! به جاده‌های سرسبزی که قدم‌های در کنار هم ما را انتظار می‌کشند!

باز هم می‌گویم! باش تا باشم و عاشقی کنم! باشم و شاعری کنم!

به امید طلوع عاشقانه‌ی تو در این همه‌ شبانه‌ی بی‌خوابی و تنهایی!

 

«اشاره کن که بشکفم، حتا در این یخ‌بسته‌گی!

در این ترانه‌سوزی و در این غزل‌شکسته‌گی!

طلوع کن! طلوع کن! در این ستاره‌مُرده‌گی!

که از تو تازه‌ می‌شود، این خلوتِ سرخورده‌گی!

طلوع کن! طلوع کن! که بودنم تازه کنی!

دست مرا بگیری و با بوسه اندازه کنی!

 

طلوع کن!

طلوع کن!

...»

ایرج جنتی‌عطایی

مرا به خانه‌ام ببر- ص 239

 

 

* نقل قولی از دکتر ‌شریعتی

 

 

یک ترانه‌ی دیگر! باز هم برای تو!

 

 

تعبیرِ رویا

 

سرسبزترین شادی، دیرینه و نایابی!

وقتی همه تاریکن، بر ثانیه می‌تابی!

 

تو شکل معمایی، بی‌پاسخ و پیچیده

می‌شه که به تو دل داد، آسوده و نادیده

 

می‌شه که سحر با تو، هم‌صحبت شب باشه

یا خسته‌ترین عاشق، زانو نزنه، پا شه!

 

«هر لحظه‌ی آغوشت، به عطر تب آغشته است!

تو مثل شرابی تُرد، من از نفست سرمست!

تو فرصت تکراری، وقتی که زمان تنگه

وقتی که نگاه من با عقربه می جنگه»

 

تعبیر یه رویایی، زیبایی و دور از دست

باید که به تو دل داد، باید که به تو پیوست

 

بارونِ گل و لبخند از چشم تو می‌باره

هر بوسه‌ی تو شعری تو باغچه می‌کاره

 

دیرینه و نایابی، سرسبزترین شادی!

دنیا پُرِ لبخنده، با تو، پُرِ آزادی!

 

«هر لحظه‌ی آغوشت، به عطر تب آغشته است!

تو مثل شرابی تُرد، من از نفست سرمست!

تو فرصت تکراری، وقتی که زمان تنگه

وقتی که نگاه من با عقربه می جنگه»

 

ح.ع

 

!! نوشته شده توسط حسن علیشیری | 11:45 | سه شنبه پانزدهم آذر 1384 •