زیبای در بستر
سلام
این روزها از در و دیوار خبر مرگ میبارد! از پرپر زدن جوانان این مرز و بوم در آتش نابخردی و سهلانگاری ادامهدارِ خوابآلودهگانِ همیشهی تاریخ گرفته تا درگذشت هنرمندان و صاحبانفکر و اندیشهای همچون آتشی و ممیز و نوذری و … اهل مرثیه و مدیحهسرایی نیستم و از سوی دیگر شناختی آنچنان که باید از این زندهیادان ندارم تا بیشتر در پیوند با آنها بنویسم، تنها تسلیتی و حرفی تکراری که در زنده بودن قدر بزرگانمان را بدانیم…
«حکمِ» مسعود خان کیمیایی را هم به اتفاق دوستان دیدیم، به قول یکی از رفقا هر بار به امید اینکه این بار شاید کیمیایی فیلم خوبی ساخته باشد به سینما میرویم و مایوستر از دفعات پیش بیرون میآئیم! این بار هم فیلم او چنگی به دل نمیزد، گرچه از فاجعهی «سربازان جمعه» بهتر بود و به جز برخی داستانهای فرعی بیربط، خط داستانی مشخصتری داشت. شاید در فرصتی دیگر بیشتر در مورد «حکم» و ترانهش که از یغما گلرویی است و رضا یزدانی آن را اجرا کرده بنویسم.
…
ترانهای را که خواهید خواند مدتها پیش نوشتهام. شاید چیزی حدود یک سال پیش!
وقتی که تو در خوابی،
ظلمت همهی دنیاست،
وقتی تو نمیتابی ...
زیبایِ در بستر، آرامش خفته!
ای راز باران را با چشم من گفته!
تو شورِ جاویدی، هم رازِ خورشیدی
بر سایهی قلبم پیوسته تابیدی
با تو مُهیا شد مهمانی بوسه
آغوش گرم تو پایانِ هر پرسه
وقتی تو در خوابی ظلمت فراگیر است
آزادی لبخند در بند زنجیر است
وقتی تو در خوابی شب رنگ کابوس است
این شاعر تنها از واژه مایوس است
چشمان خود بگشا! من را تماشا کن!
بر پهنهی بستر، دوباره غوغا کن!
نزدیک رویا باش! در این سکوت سرد
تا پر شود خانه از بوسهای شبگرد
با من خودیتر باش! حالا که بیداری
حالا که بر لبهام شکوفه میکاری!
وقتی تو در خوابی ظلمت فراگیر است
آزادی لبخند در بند زنجیر است
وقتی تو در خوابی شب رنگ کابوس است
این شاعر تنها از واژه مایوس است
ح.ع

